|
برای دیدن بقیه خاطرات از آرشیو موضوعی استفاده کنید.
|
26- - پس آر پی جی کو؟ - آقا مصطفی فعلا ما اومده یم شناسایی ، دیدم دست و پاگیره ، گذاشتمش لب جاده . – حالا دیگه وسط دو تا صف تانک با این ژ-3 ها نمی شه کاری هم کرد. آرم سپاه رو از لباس هاتون بکنید. هرچی مدرک و کارت شناسایی هم دارید ، در بیارید چال کنید. فقط خدا به دادمون برسه. سرش را انداخته بود پاین و تند تند و جعلنا می خواند. از عقب یک گلوله ی آرپی جی خورد به یکی از تانک ها ؛ مسیرشان را عوض کرند. حالا مصطفی جان گرفته بد. پرید لب جاده آرپی جی را برداشت. دنبال تانک ها می دوید. سه تایشان را زد. بعد هم آمد نشست که « خوب حسابشون رو رسیدیم.»
27- بچه ها توی محاصره گیر کرده بودند . طاقت نداشت. این پا آن پا می کرد. نمی توانست بماند . باید خودش را می رساند. پرید پشت نفربر و گفت « هرچی مهمات دم دست داریم بریزید بالا .» پر که شد ، معطل نکرد.گازش را گرفت و رفت . وقتی به هوش آمد ، افتاده بود وسط خاکریز . بدنش تیر می کشید. یک نگاه به دور و برش انداخت . نفربر پر از گلوله و موشک آر پی جی سوخته بود و از چهار ستونش دود بلند می شد. هر چه فکر کرد، نفهمید چه طور از نفربر پرت شده بیرون . دست به بدنش کشید سالم بود؛ سالمِ سالم.
28- گلوله ی توپ خانه ی خودی ، درست صد متری سنگر ، روی یک لوله ی نفت خورده بود و آتش بود که هوا می رفت. دیده بان قهر کرده بود . نمی آمد توی سنگر . از دست خودش ، ازدست مصطفی،از دست همه دلگیر بود. می گفت « من دیگه دیده بانی نمی دم. از اولش هم گفتم بلد نیستم. حالا بفرما. اگه یه خورده این ورتر خورده بود،می افتاد رو سر بچه ها . من چی کار باید می کردم؟» مصطفی می گفت« کوتاه بیا. دیگه کاریش نمی شه کرد. اگه تو نیایی کسی رو نداریم جات واسته. خواست خدا بوده . تو که کم نذاشتی.»
29- چشم هایش را چسبانده بود به دوربین . زل زده بود تو آتش. از پشت شعله ها عراقی بود که جلو می آمد با کلی پی ام پی و تانک و آر پی جی . رفت بالا ی سر بچه ها و یکی یکی بیدارشان کرد. چند ساعت بیش تر طول نکشید . با کلی اسیر و غنیمت برگشتند. بار اول بود که از نزدیک عراقی می دیدند. شب که شد،سنگر به سنگر سراغ بچه ها رفت. – یه وقت غرور نگیردتون . فکر نکنید جنگ همینه . عراقی ها باز هم می آن. از این به بعد با حواس جمع تر و توکل بیش تر.
30- چند تا فن کاراته و چند تا فحش حسابی نثارش کردم. یکی از آن عراقی های گنده بود . دلم گرفته بود. اولین بار بود که جنازه ی یکی از بچه ها را می فرستادیم عقب.یک هو یک مشت خورد تو پهلوم و پرت شدم آن طرف. مصطفی بود. گفت « باید یاد بگیری با اسیر چه طور حرف بزنی.»
31- اسمان را ابر گرفته بود. نم نم بارون روی رمل ها نشسته بود . رمل ها آن قدر سفت شده بودکه بشود رویش راه رفت. توی هوای ابری دم غروب ، عراقی ها دیدشان کم شده بود . اصلا گمان نمی بردند توی آن هوا عملیاتی بشود. افتاده بود به سجده . صورتش را گذاشته بود روی رمل ها و گریه می کرد و شکر می گفت. نیم ساعت تمام سرش را از روی زمین بلند نکرد. بلند که شد، بچه ها را بغل کرد. گفت«دیدید به تون گفتم خدا ملکش را می فرستد برای کمک؟ این بارون به اندازه ی یک لشکر کمک شماست.»
32- علی ! توکه شهید نشده ای، من هم که تا حالا لیاقتش را نداشتم. این دفعه رسول را بیاریم. شاید کاری کرد. » رسول فقط هفده سالش بود.
33- از پایین تپه دست تکان داد .داد زد « علی بیا پایین کارت دارم.» مصطفی بود؛ وسط عملیات . با جیپ فرماندهی آمده بود . گفت «اومده م بهت سر بزنم و برم.» خدا حافظی کرد و رفت . رسول شهید شده بود.
34- پرت شده بود روی زمین . درست خورده بود توی کاسه ی زانویش . به هرزحمتی که بود بلند شد. دو قدمی جلو نرفته بود که تیر دوم خورد به بازویش . دوباره پاهایش بی حس شد و افتاد . این دفعه دست راستش را عصا کرد و بلند شد. سومی به کتفش خورد . باز هم سمت چپ . هر سه سمت چپ ! خم شد طرف زمین . خودش را بالا کشید و یک وری ایستاد. آخرش یک تیر کالیبر تانک خورد به دستش . دیگر افتاد روی زمین.
35- - اگر می تونید، بدون بی هوشی عمل کنید. ولی اجازه نمی دم بی هوشم کنید. از مچ تا بازو ، عصب دستش باید عمل می شد. – من یا زهرا میگم ، شما عمل را شروع کنید.
36- تازه به هوش آمده بود. چشم های بی رمقش که به من افتاد ، خنده ای کرد و گفت « بله . رسو ل شهید شد.» نمیدانستم چه بگویم؟ رفته بودم تسلیت بگویم. خوش حال بود. می خندید. نفهمیدم دوباره کی به هوش آمد . چشم هایش نیمه باز بود ، اشک هایش روی صورتش می ریخت . می گفت« رسول یک تیر خورد و رفت. من این همه تیر خوردم ، هنوز این جام .» تازه از اتاق عمل صحرایی بیرون آمده بود. رنگ به صورت نداشت. هر چه اصرار کردم که شما برادر بزرگ رسول هستید ، باید برای مراسم خودتان را برسانید ، می گفت «نه!» آخر عصبانی شد و گفت « مگه نمی بینی بچه ها کشیده ند جلو؟ تازه اول عملیاته . کجا بذارم برم؟»
37- - مادر! مصطفی اومده ! چادر راانداخت سرش و تا دم در دوید. – پس چرا نمی آد تو؟ - خجالت می کشه،می گه « رسول شهید شده. من با چه رویی بیام خونه؟»
38- ضعیف شده بود. بی حال بود. نگاهش که میکردم. نمی توانستم خوب بشناسمش . جلو رفتم . دستش را گرفتم. صورتش را بوسیدم گفت « مادر ، ناراحت نشی که بچه ت شهید شده. قرار بود من برم . رسول پیش دستی کرد. سرت رو توی مردم بالا بگیر. تو از این به بعد باید مثل حضرت زینب باشی.»
39- یک اتاق کوچک . گوشه ی حیاط . آن قدر کوچک که فقط یک تخت تویش جا میگرفت. اتاق نم دار بود. رگه ها ی آب تا سقف بالا رفته بود. هیچ کس را آنجا راه نمی داد، حتی علی را . اگر هم می خواست راه بدهد، جا نمی شد. فقط خودش بود و خدای خودش.
40- دراتاق را بسته بود . صدای نوار از اتاقش می آمد . مادر لای در را باز کرد، دید یک گوشه نشسته. عکس رسول را گذاشته جلویش ، با نوار روضه گریه می کند. تا دید مادر دارد نگاه می کند، زود اشک هایش را پاک کرد. خندید . گفت « راستی مادر ، خوش به حال رسول که شهید شد.»
41- با یک دستش تکیه داده بود به عصا ، با آن یکی دستش ظرف بنزین را بالا و پایین میبرد و نشان ماشین هایی میداد که باسرعت از وسط جاده ی خاکی رد می شدند. توی گرما ،وسط بیابان،توی تیر رس دشمن ، ماشین بنزین تمام کرده بود . کسی هم منتظر آمدنش نبود. تازه به زور فرستاده بودندش بیمارستان.
42- یک دستی اسلحه را برداشت و راه افتاد . جنگ تن به تن بود. یکی با سر نیزه عراقی ها را می زد ، یکی با کلاه آهنی . تاریک بود .و همه قاطی شده بودند. یک دستش توی گچ بود. هم می جنگید . هم فریاد می کشید «این جا کربلاست. یا حسین بگید بجنگید . دست های ابوالفضل کمکتون می کنه.»
43- گریه اش بند نمی آمد . فقط یک جمله گفته بودم « حالا که منطقه آرومه ، بیا بریم به درسمون هم برسیم.» دم غروب توی بیابان می دوید. گریه می کرد. به سرو صورتش می زد و می گفت« برم حوزه که چی ؟ همه چی این جاست . خدا این جاست. امام حسین این جاست.» نگاهش می کردم؛ نمی دانستم چه بگویم. دستش را از توی دستم کشید بیرون . شروع کرد به دویدن و گریه کردن . زار زار گریه می کرد. توی سرش می زد. حسین حسین می گفت. دم غروب بود. بیابان داشت تاریک می شد. ماندم چه کنم.دیدم زیر بغلش را گرفتم. عذر خواهی کردم. آرام نمی شد. من هم گریه ام گرفت . دوتایی نشستیم گریه کردیم. می گفت « مگه نمی بینی همه رفته اند و ما مونده یم.؟»
44- رفته بود پیش امام که « باید تکلیفم رو معلوم کنم، بالا خره درس مقدمه یا جنگ؟» امام فقط یک جمله گفتند « محکم بمانید توی جنگ.» دیگر کسی جلودارش نبود.
45- « برادر ها بلند شید ؛ نماز شب.» هوا سرد بود. کسی حال بلند شدن نداشت. پتو ها را کشیده بودند تا روی سرشان و خوابیده بودند . دست بردار نبود. هی داد می زد « بلند شید؛ نماز شب!» یکی سرش را از زیر پتو در آورد . همین طور که چشم هایش بسته بود گفت« از همین زیر پتو العفو.» چند تا پتو دور خودش پیچید و رفت . زیر نور فانوس دعا می خواند، نماز می خواند،گریه می کرد.
46- صدایش می کردیم«خمینی جون » از بس که از امام حرف می زد.- خمینی جون گم شده ؛ مصطفی داد می زد یعنی چی که گم شده ؟ مگه اسباب بازی بوده که گم بشه؟ برین همون جایی که بودین بگردین. تا پیدایش نکرده ین ، حق برگشت ندارین.» شوخی نبود. رفته بودیم شناسایی . توی خاک عراق ، پیرمرد راه را اشتباه رفته بود . هرچی دنبالش گشتیم ، پیدایش نکردیم. حرف توی گوش مصطفی نمی رفت. می گفت« باید برش گردونید . اون جای پدر ما بود. چه طور ولش کردین اومدین؟ نباید یه مو از سرش کم شه.»
47- شب احیا بود . عملیات هم نزدیک . بچه ها جمع شده بودند که قرآن سر بگیرند هرکی یک گوشه توی حال خودش بود و گریه می کرد. وسط مراسم یکی بلند شد و با گریه و زاری گفت« برادر ها ! من دیشب خواب امام زمان را دیدم . گفت برو به بچه ها بگو هرچه زود تر بکشن عقب .» رفتند با یکی از بچه ها ، توی یک چادر تنها گیرش آوردند و کتک مفصلی به ش زدند.
48- «اقا مصطفی ! شما فرمان ده ای، نباید بری جلو. خطر داره .» عصبانی شد.اخمهایش را کرد توی هم.بلند شد و رفت. یکی از بچه ها از بالای تپه می آمد پایین . هنوز ریشش در نیامده بود از فرق سر تا نوک پایش خاکی بود.رنگ به صورت نداشت. مصطفی از پایین تپه نگاهش می گرد.خجالت می کشید ، سرش را انداخته بود پایین.میگفت « فرمانده کیه ؟ فرمانده اینه که همه ی جوونی و زندگیش رو برداشته اومده این جا.»
49- پانزده شهید،بدون پلاک، صورت های متلاش شده ، مانده بودند پنچاه متری خط عراق. از روزهای اول جنگ بودند. بعضی ها وسط میدان مین ، بعضی ها گوشه و کنار سیم خاردارها . شناسایی تمام شده بود.مصطفی منطقه را دیده بود.برای عملیات آماده بودیم. قبول نمی کرد.میگفت« تا شهید هایی که تو خط مونده ن روعقب نیاریم،از عملیات خبری نیست.» بیست روزی طول کشید . جمعشان کردیم،فرستادیم عقب.
50- بلند شده بود نماز شب بخواند. از بین بچه ها که رد می شد، پایش را به پای یکی کوبید . بعد همان طور که می رفت ، گفت « آخ! ببخشید . ریا شد.»
51- تیر خورده بود. مهماتش تمام شده بود . افتاده بود کنار جاده . بلندش کردم. انداختمش روی شانه ام . از زمین و آسمان آتش می ریخت. دولا شده بودم که تیر نخورد. تمام راه را دولا دولا دویدم. میگفت « نذار بدون اسلحه بمونم. من رو یه گوشه بذار . برو برام مهمات جورکن.» ترکش خورده بود توی کمرش. خون ریزیش شدید شده بود ، اما چیزی به من نگفته بود . بهداری هم نمی توانست کاری بکند. باید می رفت عقب بیمارستان صحرایی. حمایلشرا پرازگلوله کرد. آرپی جی زا گرفت توی دستش . خودش را کشید جلو. چند تا تانک را نشانه گرفت . بههیچ کدام نخورد. گرد و خاک بلند شد. نمی توانست جایش را عوض کند . خاک ریز را زیر آتش گرفتند . بی هوش شده بود. بردندش عقب. نفهمیده بود.