<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>100 خاطره از شهدا  || شهید چمران و ...</title>
<link>http://100khatere.blogfa.com/</link>
<description>برای دیدن بقیه خاطرات از آرشیو موضوعی استفاده کنید.</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 15 Dec 2009 18:51:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>پوسترهای عاشورایی</title>
<link>http://100khatere.blogfa.com/post-32.aspx</link>
<description>
&lt;a href=&quot;http://ashoora-poster.blogfa.com/&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://golmikh.persiangig.com/weblog/ashoora-poster3.jpg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;p&gt;&lt;font class=&quot;newscontentstitle&quot;&gt;با حرکت خودجوش جمعی از هنرمندان جوان
انقلاب، و در راستای تعمیق بصیرت و ولایتمداری در ایام عزاداری حسینی،
&lt;a href=&quot;http://ashoora-poster.blogfa.com/&quot; target=&quot;_blank&quot; title=&quot;کلیک کنید&quot;&gt;وبلاگ پوسترهای عاشورایی &lt;/a&gt;(دريافت صلواتی فايل هاي باکیفیت و قابل چاپ جهت
بنر و پوستر و ... ) راه اندازی شد. &lt;br /&gt;  &lt;br /&gt;
بوده و در صدر آن نوشته شده است: با تکمیل و انتشار طرح ها، به این نهضت
مردمی بپیوندید/ انتشار با نام مجموعه های مختلف بلامانع است.&lt;br /&gt;
درقسمت &quot;درباره ی ما&quot;ی این وبلاگ نیز می خوانیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/font&gt;
										&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 15 Dec 2009 18:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=100khatere&amp;postid=32</comments>
<dc:creator>100khatere</dc:creator>
<guid>http://100khatere.blogfa.com/post-32.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>صد خاطره از حاج احمد متوسلیان (قسمت دوم)</title>
<link>http://100khatere.blogfa.com/post-31.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;26)حاج احمد آمد طرف بچه‌ها.از دور پرسيد«چي شده؟» يک نفر آمد جلو و گفت«هرچي به‌ش گفتيم مرگ بر صدام بگه،نگفت.به امام توهين کرد،من هم زدم توي صورتش.»&lt;br /&gt;حاجي يک سيلي خواباند زير گوشش.&lt;br /&gt;ـ کجاي اسلام داريم که مي‌تونيد اسير رو بزنيد؟!اگه به امام توهين کرد،يه بحث ديگه‌س.تو حق نداشتي بزنيش.&lt;br /&gt;27)آخرين نفري که از عمليات برمي‌گشت خودش بود.يک کلاه خود سرش بود،افتاد ته دره.حالا آن طرف دموکرات‌ها بودند و آتششان هم سنگين.تا نرفت کلاه خود را برنداشت،برنگشت.&lt;br /&gt;گفتيم«اگه شهيد مي‌شدي…؟»&lt;br /&gt;گفت«اين بيت المال بود.»&lt;br /&gt;28)هر روز توي مريوان،همه را راه مي‌انداخت؛هرکس با سلاح سازماني خودش. از کوه مي‌رفتيم بالا. بعد بايد از آن بالا روي برف ها سر مي‌خورديم پايين.&lt;br /&gt;اين آموزشمان بود. پايين که مي‌رسيديم، خرما گرفته بود دستش،به تک تک بچه ها تعارف مي‌کرد. خسته نباشيد مي‌گفت.&lt;br /&gt;خرما تعارفم کرد.گفتم«مرسي.»&lt;br /&gt;گفت«چي گفتي؟»&lt;br /&gt;ـ گفتم مرسي.&lt;br /&gt;ظرف خرما را داد دست يکي ديگر.گفت«بخيز.»&lt;br /&gt;هفت ـ هشت متر سينه خيز برد.&lt;br /&gt;گفت«آخرين دفعه‌ت باشه که اين کلمه رو مي‌گي.»&lt;br /&gt;29) آمبولانس دستم بود.با چند نفر ديگر آمدند بالا. چند متر جلوتر،يک تير زد. همه‌ي بچه¬ها پريدند پايين به جز من.&lt;br /&gt;داد زد«چرا نپريدي؟»&lt;br /&gt;ـ چرا بپرم؟&lt;br /&gt;تير زد.گفت«برو پايين.»&lt;br /&gt;بعد گفت«همه بياييد بالا.»&lt;br /&gt;گفت«مرد حسابي،مگه تو پاسدار نيستي؟»&lt;br /&gt;ـ چرا.&lt;br /&gt;ـ مگه توي آموزش به‌ت نگفته‌ن اگه جايي صداي تير شنيديد،فکر کنيد کمين خورده‌يد؟&lt;br /&gt;ـ چرا&lt;br /&gt;ـ پس چرا نپريدي؟&lt;br /&gt;30) صبح زود جلوي چادر فرمان دهي مي‌ايستادند؛ مثل نماز صبح. انگار که نبايد قضا مي‌شد.&lt;br /&gt;يک بار از يکيشان پرسيدم«منتظر چي هستي؟»&lt;br /&gt;گفت«منتظر سيلي.حاج احمد بياد،سهميه‌ي امروزمون رو بزنه و ما بريم دنبال کارمون.»&lt;br /&gt;هر روز مي‌آمدند.&lt;br /&gt;31) عمليات آزادسازي جاده‌ي پاوه بود. قبلاَ تعريفش را از بچه ها شنيده بودم. يکي گفت«اگه تونستي بگي کدوم حاجيه.»&lt;br /&gt;يکي را ديدم وسط جمعيت کلاه خود گذاشته بود؛ منظم و مرتب و گترکرده.گفتم«احتمالاَ اينه.»&lt;br /&gt;گفت«آره.»&lt;br /&gt;32)زخمي شده بود.پايش را گچ گرفته بودند و توي بيمارستان مريوان بستري بود.بچه ها لباس‌هايش را شسته بودند. خبردار که شد،بلند شد برود لباس هاي آن ها را بشويد. گفتم«برادر احمد،پاتون رو تازه گچ گرفته‌ن.اگه گچ خيس بشه، پاتون عفونت مي‌کنه.»&lt;br /&gt;گفت«هيچي نمي‌شه.»&lt;br /&gt;رفت توي حمام و لباس همه بچه ها را شست. نصف روز طول کشيد. گفتيم الآن تمام گچ نم برداشته و بايد عوضش کرد.&lt;br /&gt;اما يک قطره آب هم روي گچ نريخته بود.&lt;br /&gt;مي‌گفت«مال بيت المال بود،مواظب بودم خيس نشه.»&lt;br /&gt;33) توي مريوان،ارتفاع کاني ميران،يک سنگر داشتيم،توش ده ـ دوازده نفر خوابيده ‌بوديم. جا نبود. شب که شد،پتو برداشت، رفت بيرون خوابيد.&lt;br /&gt;34) يک بار رفتيم يکي از پاسگاه هاي مسير مريوان.توي ايست بازرسي هيچ کس نبود.&lt;br /&gt;هرچه سروصدا کرديم،کسي پيدايش نشد. رفتم سنگر فرمان دهيشان. فرمان ده آمد بيرون، با زيرپوش و شلوار زير. تا آمدم بگويم«حاج احمد داره مي‌‌آد.»خودش رسيد.يک سيلي زد توي گوشش و بعد سينه خيز و کلاغ پر.&lt;br /&gt;برگشتني سر راه،همان جا،پياده شد.&lt;br /&gt;دست طرف را گرفت کشيد کناري.&lt;br /&gt;گوش ايستادم.&lt;br /&gt;ـ من اگه زدم تو گوشت،تو ببخش.اون دنيا جلوي ما رو نگير.&lt;br /&gt;35)توي مريوان،خانم ها را به مسجد راه نمي‌دادند. متوسليان به خانم ها مي‌گفت«بريد طبقه دوم. اگر اومدن دنبالتون، از اون جا بپريد پايين.»&lt;br /&gt;توقع داشت چريک باشند.&lt;br /&gt;36) کومله ها بيمارستان را محاصره کرده بودند. هر لحظه ممکن بود بيايند تو. احمد از پشت بي سيم پرسيد«چند نفر هستيد؟»&lt;br /&gt;مسئول گروه گفت«چندتا از خواهرا اين جا هستن.»&lt;br /&gt;يک لحظه صدايي نيامد.بعد احمد گفت«به‌شون بگو يه نارنجک دستشون باشه.اگه ما موفق نشديم، تو اتاق منفجرش کنن.»&lt;br /&gt;نااميد،نارنجک را توي دستم فشار دادم.&lt;br /&gt;حاج احمد مضطرب از پشت بي سيم پرسيد«شما حالتون خوبه؟ما داريم مي‌آييم. لازم نيست کاري کنيد.مفهومه؟»&lt;br /&gt;37) اول جلسه من اسم شهداي عمليات را مي‌خواندم.حاجي گريه مي‌کرد.&lt;br /&gt;وسط جلسه رو کرد به بروجردي و گفت«شما وظيقه‌تون بود. اگه اين امکاناتو رسونده بودين، ما اين همه شهيد نمي‌داديم.»&lt;br /&gt;بحث شروع شد. بقيه هم شروع کردند به دادوقال، همه‌اش هم سر بروجردي،که يک دفعه بروجردي برگشت و گفت«بابا،آخه من فرمان ده شماهام.»&lt;br /&gt;ساکت شديم.حاج احمد بلند شد،دست انداخت گردنش.»&lt;br /&gt;38)عصباني گفت«نگه دار ببينم اين کيه.»&lt;br /&gt;پياده شد و رفت طرف مرد کرد. هيکلش دوبرابر حاجي بود. داشت با سبيل کلفتش بازي مي‌کرد.&lt;br /&gt;ـ ببينم،تو کي هستي؟کارت چيه؟&lt;br /&gt;ـ من؟کومله‌م.&lt;br /&gt;چنان سيلي محکمي به‌ش زد که نقش زمين شد.بعد بالاي سرش ايستاد و بلند گفت«ما توي اين شهر فقط يک طايفه داريم، اون هم جمهوري اسلاميه. والسلام.»&lt;br /&gt;39) شايعه کرده بودند احمد منافق است. وقتي به‌ش مي‌گفتي،مي‌خنديد. از دفتر امام خواستندش.نگران بود.مي‌گفت«تو اين اوضاع کردستان، چه‌طوري ول کنم و برم؟»بالاخره رفت.&lt;br /&gt;وقتي برگشت،از خوش حالي روي پا بند نمي‌شد.نشانديمش و گفتيم تعريف کند.&lt;br /&gt;ـ باورم نمي‌شد برم خدمت امام.امام پرسيدند احمد،به شما مي‌گويند منافق هستي؟گفتم بله،اين حرف ها رو مي‌زنن.سرم را انداختم پايين. اما گفتند برگرد و همان جا که بودي، محکم بايست.&lt;br /&gt;راه مي‌رفت و مي‌گفت«از امام تأييديه گرفتم.»&lt;br /&gt;40) يه راهي بود،راه کوهستاني. سه ساعت طول کشيد تا رفتيم بالا.&lt;br /&gt;آن بالا گفت«مي‌خوام براي اين جا تله اسکي بزنم.»&lt;br /&gt;گفتم«من هستم،حاجي.»&lt;br /&gt;گفت«يعني با گردانت برنمي‌گردي؟»گفتم«نه.»&lt;br /&gt;پيشانيم را بوسيد.&lt;br /&gt;41) دوباره نگاه کردم؛يک جوان لاغر اندام سبزه رو پشت بي سيم.&lt;br /&gt;پرسيدم«حاج احمد رو مي‌خوام.همينه؟»&lt;br /&gt;ـ آره ديگه.&lt;br /&gt;خيلي هم شبيه رستم نبود.&lt;br /&gt;42) رفتم پشت رل.کنارم نشست و گفت«راه بيفت.» جاده را رها کرده بودم و زل زده بودم به او.هنوز برايم تازگي داشت.متوجه نگاه هاي من نبود.&lt;br /&gt;43) ـ شما برادرا بايد حسابي حواستون به اطراف باشه. دائماَ چپ و راستو چک کنيد. الکي خودتونو به کشتن نديد.&lt;br /&gt;وقت عمليات که مي‌شد،خودش جلوتر از همه بود. وقتي با او مي‌رفتي، مي‌دانستي که اگر يک پشه هم توي هوا بپرد، حواسش هست.&lt;br /&gt;وقتي هم که عمليات تمام مي‌شد، هرچه مي‌گفتي«حاجي،ديگه بريم.»نمي‌آمد. همه‌ي گوشه‌کنار را سر مي‌زد که مبادا کسي جامانده باشد. وقتي مطمئن مي‌شد، مي‌رفت آخر ستون با بچه ها برمي‌گشت.&lt;br /&gt;44) حاجي داشت گريه مي‌کرد. از يکي پرسيدم«چي شده؟» گفت«يه نفر بالاي کوه دستش ترکش خورده بود.نتونستن اون بالا کاري بکنن.دستش قطع شد.»&lt;br /&gt;بي صدا اشک مي ريخت.&lt;br /&gt;45) کنار جاده،يک بسيجي ايستاده بود و دست تکان مي‌داد. حاجي اشاره کرد راننده بايستد. در را باز کرد،طرف را نشاند جاي خودش، خودش رفت عقب.&lt;br /&gt;46) بالاي کوه آب نبود،مي‌رفتند پايين کوه،برف هاي آب شده را مي‌آوردند بالا.&lt;br /&gt;رسيده بوديم بالاي قله؛ بعد از سه ساعت کوه پيمايي. با اين که کلي توي راه آب خورده بودم، باز تشنه بودم.&lt;br /&gt;حاجي قبل از ما آن جا بود. علي ـ مسئول قله ـ برايمان شربت آورد. همه برداشتيم غير از حاجي.&lt;br /&gt;ـ چرا نمي‌خوري،حاجي؟&lt;br /&gt;ـ ما مي‌ريم پايين،آب هست.شما زحمت کشيده‌ين؛اين آب ذخيره‌ي شماست.&lt;br /&gt;47) رفته بودم با احمد شناسايي. يکي با ما بود؛ برگشت گفت«راجع به شما يه چيزايي مي‌گن.حسين و رضا مي‌گن شما ديگه شهرنشين شده‌ين،پادگان پيداتون نمي‌شه.»&lt;br /&gt;ديدم صورتش رنگ به رنگ شد. چندبار پرسيد«حسين اينو گفته؟»&lt;br /&gt;رسيديم پادگان.توي راه هيچ چيز نگفت.چند دقيقه يک بار دستش را مي‌برد پشت سرش،مي‌گفت «لااله‌الاالله. لعنت بر شيطون.»&lt;br /&gt;حسين و رضا توي پادگان نبودند.همين که رسيدند،خواستشان.سه تايي رفتند توي يک اتاق.در را که باز کرديم،هرسه گريه مي‌کردند.&lt;br /&gt;48)سرما پسرک را کلافه کرده بود. سرجايش درجا مي‌زد. ته تفنگ مي‌خورد زمين و قرچ قرچ صدا مي‌داد.&lt;br /&gt;ماشين تويوتا جلوتر ايستاد. احمد پيدا شد.&lt;br /&gt;ـ تو مثلاَ نگهباني اين جا؟اين چه وضعشه؟يکي بايد مراقب خودت باشه. مي‌دوني اين جاده چقدر خطرناکه؟&lt;br /&gt;دست هايش را توي هوا تکان مي‌داد.مثل طلب کارها حرف مي‌زد و مي‌آمد جلو.&lt;br /&gt;ـ ببينم تفنگتو.&lt;br /&gt;تفنگ را از دست پسر بيرون کشيد.&lt;br /&gt;ـ چرا تميزش نکرده‌اي؟اين تفنگه يا لوله بخاري!&lt;br /&gt;پسر تفنگ را پس گرفت و مثل بچه ها زد زير گريه.&lt;br /&gt;ـ تو چه‌طور جرئت مي‌کني به من امرونهي کني! مي‌دوني من کي‌ام؟ من نيروي برادر احمدم. اگه بفهمه حسابتو مي‌رسه.&lt;br /&gt;بعد هم رويش را برگرداند و گفت«اصلاَ اگه خودت بودي مي‌تونستي توي اين سرما نگه باني بدي؟»&lt;br /&gt;احمد شانه هايش را گرفت و محکم بغلش کرد.بي صدا اشک مي‌ريخت و مي‌گفت«تو رو خدا منو ببخش»&lt;br /&gt;پسر تقلا مي‌کرد شانه هايش را از دست هاي او بيرون بکشد.دستش خورد به کلاه پشمي احمد. کلاه افتاد.شناختش.&lt;br /&gt;سرش را گذاشت روي شانه‌اش و سير گريه کرد.&lt;br /&gt;49) مردم از صبح جلوي در نشسته بودند.بغض گلوي همه را گرفته بود. وضع خود احمد هم بهتر از آن ها نبود. قرار بود آن روز از مريوان بروند. مردم التماس مي‌کردند مي‌خواستند «کاک احمد»شان را نگه دارند. شانه هايشان را مي‌گرفت، بغلشان مي‌کرد و مي‌گذاشت سير گريه کنند.&lt;br /&gt;چشم هاي خودش هم سرخ و خيس بود.&lt;br /&gt;رفت بين مردم و گفت«شما خواهر و برادراي من هستيد.من هرجا برم به يادتون هستم. اگه دست خودم بود،دوست داشتم هميشه کنارتون باشم. ولي همون که دستور داده بود احمد بره کردستان حالا دستور داده بره يه جاي ديگه. دست من نيست. وظيفه‌س.بايد برم.»&lt;br /&gt;50) همه دور هم نشسته بوديم.اصغر برگشت گفت«احمد،تو که کاري بلد نيستي. فکر کنم تو جبهه جاروکشي مي‌کني،ها؟»&lt;br /&gt;احمد سرش رو پايين انداخت،لب خند زد و گفت«اي… تو همين مايه ها.»&lt;br /&gt;از مکه که برگشته بود،آقاي فراهاني يک دسته گل بزرگ فرستاده بود در خانه.يک کارت هم بود که رويش نوشته شده بود«تقديم به فرمان ده رشيد تيپ بيست و هفت محمد رسول الله،حاج احمد متوسليان.»&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 06 Dec 2009 03:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=100khatere&amp;postid=31</comments>
<dc:creator>100khatere</dc:creator>
<guid>http://100khatere.blogfa.com/post-31.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>صد خاطره از حاج احمد متوسلیان (قسمت اول)</title>
<link>http://100khatere.blogfa.com/post-30.aspx</link>
<description>
بچه بود که انقلاب را ديد.نوجوانيش را در آن گذراند.شاگردي پدر را کرد؛عاشق کارهاي فني بود. وقتي مطهري را شناخت،دلش خواست برود سراغ طلبگي که نرفت.دانشگاه علم و صنعت،دو سال برق خواند؛آن قدر تودار بود که خانواده‌اش نمي‌دانست دانش جو است.حتا وقتي خبر دست‌گيريش را شنيدند،باورشان نمي‌شد.دوستانش شايد جسارتش را در کوچه و خيابان ديده بودند، ولي در خانه،داداش احمد مهربان و سخاوت مند بود.&lt;br /&gt;حبس کشيد.رنج ديد،آن قدر که توانست پشت و پناه آدم ها باشد.جنگيدن برايش درس بود. مي‌آموخت و آموزش مي‌داد.و تربيت مي‌کرد.به همان راحتي که توبيخ و تنبيه مي‌کرد،گريه مي‌کرد و حلاليت مي‌طلبيد.&lt;br /&gt;آن قدر به افق هاي دور چشم مي‌دوخت که روزي در پس آن ناپديد شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;احمد متوسليان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تولد:15 فروردين 1332،تهران&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اسارت:14 تير 1361:جنوب لبنان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دانش جوي مهندسي برق،دانشگاه علم و صنعت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فرمانده لشکر 27 محمد رسول الله (ص) &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1)چهار ماهش بود که رفتم مکه. شبي که برگشتم، ديدم چشمهايش گود رفته و پاهايش مثل چوب خشک شده. نبضش سخت مي‌زد. خيلي ناراحت شدم. وضو گرفتم و چهار بار أمن يجيب خواندم. انگار دوباره زنده شد.&lt;br /&gt;به مادرش گفتم «حالا شيرش بده.»&lt;br /&gt;2) سرش توي کار خودش بود. آرام،تنها، يک گوشه مي‌نشست. کم تر با بچه ها بازي مي‌کرد. خيلي لاغر بود. مادر نگران بود.&lt;br /&gt;ـ بچه‌ي چهارساله که نبايد اين قدر آروم باشه.&lt;br /&gt;بعدها فهميدند قلبش ناراحت است.عملش کردند.&lt;br /&gt;3)به بابا گفت«من هم مي‌آم پيشت. مي‌خواهم کمک کنم.»&lt;br /&gt;بابا چيزي نگفت. فقط نگاهش لغزيد روي کيف و کتاب احمد. احمد اين را که ديد گفت«بعد از مدرسه مي‌آم. زود هم برمي‌گردم که درسام رو بخونم.»&lt;br /&gt;بابا اول سکوت کرد. بعد گفت«پس بايد خوب کار کني.»&lt;br /&gt;4)سيني هاي شيريني را پر مي‌کرد،مي‌گذاشت روي پيش خان. وقتي از مغازه بيرون مي‌رفت، سيني ها خالي بود.&lt;br /&gt;آخرهاي دبيرستان که بود،ديگر بابا مي‌توانست خيلي راحت مغازه را دستش بسپارد.&lt;br /&gt;5)دور هم نشسته بوديم و از سال چهل و دو مي‌گفتيم.&lt;br /&gt;حرف پانزده خرداد که شد،احمد رفت تو لب. گفت«اون روزها ده سالم بيش تر نبود. از سياست هم سر در نمي‌آوردم. ولي وقتي ديدم مردم رو تو خيابون مي‌کشن،فهميدم که ديگه بچه نيستم؛بايد يه کاري کنم.»&lt;br /&gt;6)دلش مي‌خواست برود قم يا نجف درس طلبگي بخواند.حتا توي خانه صدايش مي‌کردند«آشيخ احمد.»&lt;br /&gt;ولي نرفت.مي‌گفت«کار بابا تو مغازه زياده.»&lt;br /&gt;7)هنرستان فني درس مي‌خواند. برايم يک گردن بند درست کرده بود. ورقه هاي فلزي را شکل لوزي و دايره بريده بود و کرده بود توي زنجير.يک قلب هم وسطش که رويش اسمم را نوشته بود.&lt;br /&gt;8)ديپلم فني گرفته بود و آزمون داده بود که برود و در يک شرکت تأسيساتي کار کند. يک روز من را کشيد کنار و گفت«خواهر جون،فريده،من يه امتحاني داده‌م. برام دعا کن. اگه قبول شم هرچي بخواي برات مي‌خرم.»&lt;br /&gt;يادم افتاد که يک بار برادر بزرگ ترم براي همه همبرگر خريده بود و براي من،چون خواب بودم، نخريده بود.&lt;br /&gt;تند گفتم«داداش،همبرگر برام بخر.»&lt;br /&gt;امتحان شرکت را که قبول شد،آمد خانه با يک پاکت دستش.همبرگر خريده بود؛براي همه.&lt;br /&gt;9)هم دانشگاه مي‌رفت،هم کار مي‌کرد؛ توي يک شرکت تأسيساتي. اوايل کارش بود که گفت«براي مأموريت بايد برم خرم آباد.»&lt;br /&gt;خبر آوردند دست گير شده.با دو نفر ديگر اعلاميه پخش مي‌کردند.آن دوتا زن و بچه داشتند.احمد همه چيز را گردن گرفته بود تا آن ها را خلاص کند.&lt;br /&gt;10)مادر رفته بود ملاقات.ديده بود ضعيف شده.کبودي دست هايش را هم ديده بود.&lt;br /&gt;ـ احمد جان،دستات چي شده؟&lt;br /&gt;خنديده بود.&lt;br /&gt;ـ تو رو خدا بگو.&lt;br /&gt;ـ جاي دستبنده. مي بندن دو طرف تخت، شلاقه مي‌زنن.تقلا مي‌کنم که طاقت بيارم. ساکت شده بود.بعد باز گفته بود«نگران نباش،خوب مي‌شن.»&lt;br /&gt;11)يک بار ازش پرسيدم«قضيه‌ي زندان رفتنت چي بوده،حاجي؟»&lt;br /&gt;جواب نداد.خودش را به کاري مشغول کرد.&lt;br /&gt;ـ حاجي،هيفده شهريور چي کار مي‌کردي؟وقتي امام اومد،توي کميته استقبال بودي؟&lt;br /&gt;اخم هايش رفت توي هم.&lt;br /&gt;ـ تو با قبل چي کار داري؟ببين الآن دارم چي کار مي کنم.&lt;br /&gt;12)روي رکاب ميني بوس ايستاده بود. بچه ها يکي يکي از کنارش رد مي‌شدند، مي رفتند بال.سروصدا و خنده ميني بوس را پر کرده بود.انگار نه انگار که مي‌خواستند بروند جنگ.&lt;br /&gt;ـ همه هستن؟ کسي جا نمونه. برادرا چيزي رو که فراموش نکردين؟ غلامرضا خيلي جدي گفت «برادر احمد، ما ليوان آب خوريمون جا مونده. اشکالي نداره؟»&lt;br /&gt;دوباره صداي خنده بچه ها رفت هوا.&lt;br /&gt;احمد لبخند زد. به راننده گفت «بريم»&lt;br /&gt;13)صدايش شده بود آژير خطر.&lt;br /&gt;ـ ضدانقلاب … بريزيد تو سنگرا… سريع… بجنبيد…&lt;br /&gt;بيرون ساختمان سنگرها پر مي‌شد.کار هر شب بچه ها بود،تا صبح.گاهي وقت ها که نگاهش مي‌کردي،يکي را مي‌ديدي سبزه،کمي جدي،کمي ترسناک حتا.فرمان ده نبود،ولي عين فرمان‌ده ها بود.&lt;br /&gt;توي پادگان بانه، دور از شهر بوديم و نمي‌توانستيم خارج شويم. دستور بود که بمانيم. نه آذوقه داشتيم،نه مهمات؛نمي‌دادند به‌مان.&lt;br /&gt;14) شب ها بچه ها با هم شوخي مي‌کردند. جشن پتو مي‌گرفتند. حاج احمد يک گوشه مي نشست، مي‌رفت تو فکر. شوخي ها که زياد مي‌شد، يک داد مي‌زد،هرکس مي‌رفت يک گوشه. بعضي وقت ها خودش هم يک چيزي مي‌گفت و با بقيه مي‌خنديد.&lt;br /&gt;15)بچه ها از شرايط بدي که توي پادگان داشتيم مريض شده بودند. يک بار حاجي رفت سراغ يکي از خلبان ها و گفت«بچه هاي مارو ببريد عقب.»&lt;br /&gt;اعتنا نکردند يا گفتند«نمي‌کنيم.»&lt;br /&gt;حاجي اشاره کرد،چند نفر دور هلي کوپتر پخش شدند.ضامن نارنجک را کشيد و گفت«اگه بچه‌هاي ما رو نبريد،هلي کوپتر رو همين جا منفجر مي‌کنيم.»&lt;br /&gt;خلبان ها فرار کردند.سرهنگ آمد چيزي بگويد،سيلي حاج احمد کنارش زد.&lt;br /&gt;16)پيشنهاد کرده بود وقت هاي بي کاري بحث هاي اعتقادي کنيم. توي يک اتاق کوچک دور هم مي‌نشستيم.خودش شروع مي‌کرد.&lt;br /&gt;ـ اصلاَ ببينم،خدا وجود داره يا نه؟من که قبول ندارم.شما اگه قبول دارين،برام اثبات کنين.&lt;br /&gt;هر کسي يک دليلي مي‌آورد.تا سه ـ چهار ساعت مثل يک ماترياليست واقغي دفاع مي‌کرد.يک بار يکي از بچه ها وسط بحث کم آورد. نزديک بود با حاجي دست به يقه شود. حاجي گفت«مگه شما مسلمونا تو قرآن نخونديد که جدال بايد احسن باشه؟!»&lt;br /&gt;17) کارهاش که تمام شد،رفت لباس هاش را از گوشه‌ي کمد جمع کرد و بغچه اش را بست و رفت بيرون. دلم مي‌خواست مي‌رفتم ازش مي‌گرفتم و خودم مي‌شستم. چه فرق داشت؟ براي خيلي ها کرده بودم، براي او هم مي‌کردم.&lt;br /&gt;رفت بيرون. حمام را روشن کردم. وقتي آمد، يک لگن لباس شسته دستش بود.برد پهن کرد.&lt;br /&gt;صبح زود بلند شدم لباس ها را جمع کنم.بند خالي بود.&lt;br /&gt;18) براي انجام دادن کارهاي سنگر توي مريوان،اولين نفر اسم خودش را مي‌نوشت.هرکجا بود،هرقدر هم کار داشت،وقتي نوبتش مي‌رسيد،خودش را مي رساند مريوان.&lt;br /&gt;19) با بچه ها توي شهر مي‌رفتيم. لباس پلنگي تنم بود و عينک دودي زده بودم. يکي را ديدم شلوار کردي پاش بود. از بچه ها پرسيدم «کيه؟»&lt;br /&gt;گفتند:«متوسليان.»&lt;br /&gt;به فرمان دهم گفته بود«به‌ش بگين اين لباسو ميون کردا نپوشه.ما نيومده‌يم اين جا مانور بديم.»&lt;br /&gt;20) پرسيد«کجا بودي تا حالا؟» گفتم«داشتم غذا مي‌خوردم.» دست انداخت يقه‌ام را گرفت و با خودش برد.&lt;br /&gt;يک پسر هفده ـ هجده ساله روي تخت دراز کشيده بود.مارا که ديد،ترسيد.دست و پايش را جمع کرد.&lt;br /&gt;ـ اينا چيه روي دستاي اين؟&lt;br /&gt;يقه‌ام هنوز دستش بود.نفسم بالا نمي‌آمد.گفتم«…خون.»&lt;br /&gt;رو کرد به آن پسر،پرسيد«از کي اين جايي؟»&lt;br /&gt;ـ يک هفته‌س.&lt;br /&gt;ديگه داشت داد مي‌زد.&lt;br /&gt;ـ گفته‌اي دستاتو بشورن؟&lt;br /&gt;ـ گفتم،ولي کسي گوش نداد. يقه‌ام را از لاي دستش کشيدم بيرون،دررفتم. من را ديد،دوباره شروع کرد به دادوفرياد.&lt;br /&gt;با التماس گفتم«حاجي،به خدا من فقط دو ساعته از مرخصي اومده‌م.»&lt;br /&gt;ـ نه خير،يک ساعت و نيمه که اومدي،اما به جاي اين که بياي به مجروحا سربزني،رفتي به کيف خودت برسي.&lt;br /&gt;سرم پايين بود که صداي گريه‌اش را شنيدم.&lt;br /&gt;ـ تو هيچ مي‌دوني اون بچه دست ما امانته؟… مي‌دوني مادرش اونو با چه زحمتي بزرگ کرده؟&lt;br /&gt;21) وقتي گفتم امر خير در پيش دارم، نرم تر شد، ولي بازهم مي‌گفت«بيست روز نه.» مي‌گفت«نميشه.»&lt;br /&gt;گفتم«پس چند روز،حاجي؟»&lt;br /&gt;گفت«پنج روز.»&lt;br /&gt;فقط رفت و برگشتنم پنج روز طول مي‌کشيد.&lt;br /&gt;برگه‌ي مرخصي را گرفتم و رفتم.&lt;br /&gt;22)مثل يک کابوس بود. فکر مي‌کرديم همه ضدانقلاب ها را بيرون کرده‌ايم. ولي هرشب، از يک جايي که معلوم نبود کجا است، صداي رگ بار مسلسل‌هاشان مي‌آمد. شهر ريخته بود به هم. مردم به وحشت افتاده بودند. پاسدارها سردرگم بودند.&lt;br /&gt;23)صدايم کرد و آرام گفت«امشب برو کانال فاضلابو مين گذاري کن.»&lt;br /&gt;پرسيدم«اون جا چرا،حاجي؟»&lt;br /&gt;چيزي نگفت.مثل گيج ها نگاهش کردم.بالاخره گفت«من خودم سه شبانه روز اون جا رو چک کرده‌م،از اون جا مي‌آن.»&lt;br /&gt;يادم نيست.يکي ـ دوشب بعد بود،صداي انفجار شنيدم.صبح رفتم سرزدم.خون روي ديوارها شتک زده بود.جنازه ها را برده بودند.&lt;br /&gt;24)هر وقت مي‌رفتي توي مقر،نبود،مگر ساعت دو ـ سه ي نصفه شب. وقتي مي‌رسيد مي‌ديد همه خواب‌اند،آن قدر خسته بود که همان جلوي در اسلحه‌اش را حايل ديوار مي‌کرد، پتو را مي‌کشيد روي خودش و مي خوابيد.&lt;br /&gt;25)همراه ما کشيده بود عقب.بايد يک کم استراحت مي‌کرديم و دوباره مي‌رفتيم جلو.&lt;br /&gt;قوطي کنسرو را باز کردم و گرفتم طرف حاجي.&lt;br /&gt;نگاهم کرد.گفت«شما بخورين.من خوراکي دارم.»&lt;br /&gt;&lt;p&gt;دست مالش را باز کرد.نان و پنيري بود که چند روز قبل داده بودند.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;ادامه دارد...&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 28 Nov 2009 04:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=100khatere&amp;postid=30</comments>
<dc:creator>100khatere</dc:creator>
<guid>http://100khatere.blogfa.com/post-30.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نسخه مخصوص موبایل 100 خاطره</title>
<link>http://100khatere.blogfa.com/post-29.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;link href=&quot;file:///C:\DOCUME~1\COMPUT~1\LOCALS~1\Temp\msohtml1\01\clip_filelist.xml&quot; rel=&quot;File-List&quot; /&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;
 &lt;w:WordDocument&gt;
  &lt;w:View&gt;Normal&lt;/w:View&gt;
  &lt;w:Zoom&gt;0&lt;/w:Zoom&gt;
  &lt;w:PunctuationKerning/&gt;
  &lt;w:ValidateAgainstSchemas/&gt;
  &lt;w:SaveIfXMLInvalid&gt;false&lt;/w:SaveIfXMLInvalid&gt;
  &lt;w:IgnoreMixedContent&gt;false&lt;/w:IgnoreMixedContent&gt;
  &lt;w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;false&lt;/w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;
  &lt;w:Compatibility&gt;
   &lt;w:BreakWrappedTables/&gt;
   &lt;w:SnapToGridInCell/&gt;
   &lt;w:WrapTextWithPunct/&gt;
   &lt;w:UseAsianBreakRules/&gt;
   &lt;w:DontGrowAutofit/&gt;
  &lt;/w:Compatibility&gt;
  &lt;w:BrowserLevel&gt;MicrosoftInternetExplorer4&lt;/w:BrowserLevel&gt;
 &lt;/w:WordDocument&gt;
&lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;
 &lt;w:LatentStyles DefLockedState=&quot;false&quot; LatentStyleCount=&quot;156&quot;&gt;
 &lt;/w:LatentStyles&gt;
&lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;style&gt;/*&lt;![CDATA[*/
&lt;!--
 /* Style Definitions */
 p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal
	{mso-style-parent:&quot;&quot;;
	margin:0cm;
	margin-bottom:.0001pt;
	text-align:right;
	mso-pagination:widow-orphan;
	direction:rtl;
	unicode-bidi:embed;
	font-size:12.0pt;
	font-family:&quot;Times New Roman&quot;;
	mso-fareast-font-family:&quot;Times New Roman&quot;;}
@page Section1
	{size:612.0pt 792.0pt;
	margin:72.0pt 90.0pt 72.0pt 90.0pt;
	mso-header-margin:36.0pt;
	mso-footer-margin:36.0pt;
	mso-paper-source:0;}
div.Section1
	{page:Section1;}
--&gt;
/*]]&gt;*/&lt;/style&gt;&lt;!--[if gte mso 10]&gt;
&lt;style&gt;
 /* Style Definitions */
 table.MsoNormalTable
	{mso-style-name:&quot;Table Normal&quot;;
	mso-tstyle-rowband-size:0;
	mso-tstyle-colband-size:0;
	mso-style-noshow:yes;
	mso-style-parent:&quot;&quot;;
	mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt;
	mso-para-margin:0cm;
	mso-para-margin-bottom:.0001pt;
	mso-pagination:widow-orphan;
	font-size:10.0pt;
	font-family:&quot;Times New Roman&quot;;
	mso-ansi-language:#0400;
	mso-fareast-language:#0400;
	mso-bidi-language:#0400;}
&lt;/style&gt;
&lt;![endif]--&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://www.asemanbook.com/mobile/ax.jpg&quot; /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;این نرم
افزار شامل خاطراتی بسیار کوتاه (داستانک یا همان مینی مال) از حضرت امام و شهدای
انقلاب اسلامی است. که به مرور زمان کامل خواهد شد و روی سایت قرار خواهد گرفت. &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;نسخه یک
این نرم افزار شامل خاطراتی از: حضرت امام (ره)، شهید مظلوم آیت الله بهشتی، رئیس
جمهور شهید محمدعلی رجایی، شهید دکتر مصطفی چمران، شهید حسن باقری، شهید مهدی زین
الدین، شهید مهدی باکری، شهید حسین خرازی و همچنین یکصد داستانک با موضوع دفاع
مقدس می باشد.&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;این نرم
افزار به علت سبک بودن در اکثر قریب به اتفاق گوشیها قابل اجراست. (لااقل در مورد
گوشیهای سونی اریکسون از مدل &lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;K300
&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;&lt;span&gt; &lt;/span&gt;به بالا  و چند مدل از گوشیهای ال جی، نوکیا و موتورلا نرم افزار به خوبی
و با سرعت بالا اجرا شد.)&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;با تشکر از دوستان خوبمان در سایت &lt;a title=&quot;کلیپ مبارز&quot; target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://mobarezclip.com/&quot;&gt;کلیپ مبارز (حجم 215 کیلوبایت)&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://www.asemanbook.com/mobile/100Khatere.jar&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;دریافت نرم افزار&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 04:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=100khatere&amp;postid=29</comments>
<dc:creator>100khatere</dc:creator>
<guid>http://100khatere.blogfa.com/post-29.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یکصد خاطره از شهید محمد بروجردی (2)</title>
<link>http://100khatere.blogfa.com/post-26.aspx</link>
<description>26- رفته بود سپاه . سعي ميکرد آنجا را سروسامان بدهد. وقتي ديدمش گفتم: اصلاً معلوم هست کجايي؟ گفت: ما بايد بيشتر از اين ها آواره باشيم. &lt;br /&gt;قبل از اين که امام بيايد گفته بود فکر مي کنين اگه امام بياد کار تمومه؟ نه خير! تازه اول کاره. &lt;br /&gt;مي گفتند: دنبال رياسته. &lt;br /&gt;گفت: من دارم مي رم کردستان. هرکي مي آد. بسم الله&lt;br /&gt;27- هرجا که بود مثل بقيه بود؛ خورد و خوراکش؛ لباس پوشيدنش خوابش، کارش، جنگيدنش. اصلاً احساس نمي کردي که او فرمانده است و تو زيردستش هستي. مي گفت: من يه خدمتگذار کوچيکم بين خدمت گذارهاي بزرگتر. &lt;br /&gt;خودش را از همه کمتر مي دانست. فيلم در نمي آورد. واقعاً اين جوري بود.&lt;br /&gt;28- درس دانشگاه که نخوانده بود. امام که سخنراني مي کرد نکته هايش را يادداشت مي کرد. اينها مي شد استراتژي سپاه کردستان.&lt;br /&gt;29- آمدم پيش بروجردي گفتم اومده ام اين جا کار کنم چه کار کنم؟ دوست داشتم اسلحه بدهد دستم بگويد آنها را مي بيني آن روبرو را ؟ بزن. &lt;br /&gt;گفت: برين قاطي مردم کمکشون کنين اين گروهک ها رو بشناسن اين کردها اسلحه ناموسشونه. نگذارين ديگران از اين خصلتشون سوءاستفاده کنن.&lt;br /&gt;30- مي گفت: اين کار بايد پيش بره، درست. اما کار که تموم بشو نيست. حواستون باشه خلاف قاعده و قانون و اسلام و مسلموني کار نکنين. هدف وسيله رو توجيه نمي کنه.&lt;br /&gt;31- جنازه يکي از کومله ها افتاده بود روي جاده راننده هم نديده بود رفته بود روش وقتي ديده بود خيلي ناراحت شده بود. گفته بود: دشمنتون هست که باشه اين که ديگه مرده بود.&lt;br /&gt;32- داشتيم کارتون نگاه مي کرديم. يک هو گفت: بي سيم کو؟ بدينش به من! &lt;br /&gt;جاخورديم گفتيم: بي سيم ميخواي چي کار ؟ گفت ميخوام يادشون بدم چه کار کنن.&lt;br /&gt; آدم خوب هاي کارتون را مي گفت!&lt;br /&gt;33- هر وقت طرح پاکسازي منطقه اي رو بهش مي داديم، گوش مي کرد مي گفت بگيد ببينم چند نفر از مردم و عشاير مسلح ميشن بجنگن؟ اگر مي گفتيم هيچي، مي گفت: نمي خواد اينجا فعلاً پاکسازي لازم نداره. &lt;br /&gt;مي گفت: خود اين مردم بايد مسلح بشن.&lt;br /&gt;34- جمعشان کرده بود. اسمشان را گذاشته بود پيشمرگان کرد مسلمان. مي گفت اگه بين خودتون کسي رو که سابقه خوبي نداره اهل اذيت و آزار مردمه مي شناسين عذرش رو بخواين. من حاضر نيستم به اسم انقلاب به کسي ستمي بشه. &lt;br /&gt;وقتي اسلحه داد دستشان خيلي ها مخالفت کردند مي گفتند کردها سر پاسدارها رو ميبرن اين به کردها اسلحه ميده!&lt;br /&gt;همين کردها دويست نفر شهيد دادند. مي گفتند ما فقط به خاطر اينه که مونده ايم.&lt;br /&gt;35- رئيس چريکهاي فدايي ده سال توي شوروي آموزش ديده بود. وقتي بروجردي آمده بود کردستان، طرف گفته بود اينا يه مشت بچه ان امکان نداره کاري از پيش ببرن. ما با کلي تشکيلات و تجربه نتونستيم اينا چي ميگن؟&lt;br /&gt;36- دره را گرفته اند دارند مي روند پايين. محمد پشت بي سيم داد ميزند. جريان چيه؟ &lt;br /&gt;ميگويم گوش به حرف من نمي دن. &lt;br /&gt;فرياد مي زند اين جا اُحُده. نکنين اين کار رو. &lt;br /&gt;فرياد،فرياد، فرياد مي گويد: براي رضاي خدا، براي رضاي پيغمبر… به خاطر بروجردي &lt;br /&gt;بچه ها هنوز دارند مي آيند پايين. بعد هم بي سيم قطع مي شود.&lt;br /&gt;37- گروه گروه نشسته بودند تا بروجردي بيايد. بريده بودند آمده بود با تک تک اين ها حرف مي زد. گفت گروه گروه بشينين ببينم چي ميگين؟ &lt;br /&gt;کار گروه اول که تمام مي شد، مي رفت سروقت گروه دوم، دور که کامل شده بود، انگار اصلاً اتفاقي نيفتاده بود خنده بود و بگو و بخند.&lt;br /&gt;38- آمد کنار قبضه، گفت کجا را مي زني؟ &lt;br /&gt;خمپاره چي زياد دقت نمي کرد، عوضش محمد هر گلوله را که مي زد، سرک مي کشيد، ببيند کجا مي خورد اگر نزديک روستا مي خورد، مي گفت نزن به مردم زدن فايده نداره ما نيومده ايم اين جا مردم را بزنيم. &lt;br /&gt;از آن طرف آنها مدام مي زدند ترکش خمپاره که بود باد هم مي آمد. بچه ها مچاله شده بودند توي خودشان که ترکش نخوردند او انگار نه انگار بلند مي شد، مي گفت کجا خورد؟ نزن … يک کم اين طرف تر… آها … حالا شد .&lt;br /&gt;39- مي گفتند سپاه هر جا بره قتل و غارت راه مي ندازه. &lt;br /&gt;زور هم داشتند. حاکم شرع کردستان را تهديد کرده بودند گفته بودند اگه برادر فلان وزير که بازداشته آزد نشه دودمانت رو به باد ميديم. حکم دادگاه را برگردانده بودند. حاکم شرع هم استعفايش را داده بود، رفته بود. محمد يکي را فرستاده بود پيش امام گفته بود مي ري پيش امام بدون حاکم اين شرع اينجا برنميگردي.&lt;br /&gt;40- يکي از اين دموکرات ها را اعدام کرده بودند خانواده اش آمده بودند توي سپاه داد و فرياد ميکردند رفته بود گفته بود چي ميگين شما؟ &lt;br /&gt;حرف هايشان را شنيده بود جوابشان را هم داده بود. آمده بودند بيرون گفته بودند با اين که دشمن ماست ولي هرچي فکر ميکنيم نميتونين بگيم آدم بديه. وقتي مي آييم پيشش، نمي توانيم حرف نامربوط بزنيم.&lt;br /&gt;41- توي جو آن روز کردستان خنده رو بودن واقعاً نوبر بود. مسئول باشي و با آن سر و ريش بور و آشفته هزار تا کار بر عهده ات باشد و هزار جاي کارت لنگ بزند و هزار جور حرفت بهت بگويند و هر روز خبر شهادت يکي از بچه هايت را برايت بياورند و چند بار در روز بخواهي نفراتت را از کمين ضد انقلاب دربياوري و نخوابي و نقشه بکشي و سازماندهي بکني و دست آخر هنوز بخندي واقعاً که هنر مي خواهد بعضي از بچه ها توي اوقات استراحت جدول درست مي کردند توي يکي از اين جدول ها نوشته بود مردي که هميشه مي خندد… جوابش يازده حرف بود يکي با مداد توش نوشته بود محمد بروجردي. &lt;br /&gt;بقيه هم ياد گرفته بودند از اين جدولها دست مي کردند. مي نوشتند توپ روحيه، مسيح کردستان، باباي بسيجي ها …&lt;br /&gt;42- گفتم بايد بيايي از نزديک نشانت بدهم کجاها را گرفته ايم. گفت: حرفي نيست.&lt;br /&gt;توي راه باران مي آمد. ماشين گير کرده بود توي گل. آمد پايين، گفت امروز اين جاها را گل کرده اي، بعد ما رو آورده اي؟&lt;br /&gt;برگشتني يک دسته کبک نشسته بود روي برف هاي کنار جاده. داد زد گفت: اَ ببين چه گنجشک هاي بزرگي! يکي گفت: اينا گنجشکن؟ کبکن.&lt;br /&gt;گفت: به هه! يعني ما فرق کبک و گنجشک را نمي دونيم؟&lt;br /&gt;43- مي گويد: به محض اين که راه باز شد خبرم کن. &lt;br /&gt;مي گويم: حاجي باز شد. &lt;br /&gt;از جا مي پرد مي دود بين بچه ها مي گويد اول آب. يالا سه روزه بچه ها بي آبن. زود!&lt;br /&gt;دبه ها را مي گذارم زمين استراحت کنم فکرمي کنم کوتا قله؟!&lt;br /&gt;از راه مي رسد با دبه هاي پر آب از کنارمان رد مي شود مي گويد: چرا وايسادين بر و بر منو نگاه ميکنين؟ قله اون طرفه. اوناها.&lt;br /&gt;44- سه نفرند مي گويند پايگاه درمان سقوط کرد. از صد و بيست نفر فقط ما توانستيم فرار کنيم. مي گويند: چهل و پنج نفر شهيد، بقيه اسير… &lt;br /&gt;صداي بي سيم در مي آيد کومله ها آمده اند روي خط ما. مي گويند منتظر باشين بقيه رو هم ميگيريم از تون. &lt;br /&gt;ميگويم: پدرت را درمي آورم پوست از کلمه همه تون ميکنم. محمد مي گويد: اين جوري حرف نزن درست نيست. مي گويم دري وري ميگه. کومله است نميشنوي؟ &lt;br /&gt;ميگويد عيب نداره! تو درست صحبت کن.&lt;br /&gt;45- مي گويم وضع خرابه همه دارن کشته ميشن. مي گويد براي چي خرابه؟ الان خودم رو مي رسونم. &lt;br /&gt;چهار پنج نفر بيشتر نيستيم. گريه ام مي گيرد. فکر مي کنم ميخواد دلداريم بده! داد ميزنم: يه کاري بکن! مي گويد: اومدم. &lt;br /&gt;نگاه که ميکنم بالاي سرم است. صدايش اما از توي بي سيم مي آيد مي گويد بلند شو ادا درنيار. طوريت نشده که!&lt;br /&gt;گراي دشمن را داد توپخانه. گفت بزنين. &lt;br /&gt;ازکمين درآوردمان. سوار جيپش شد، رفت.&lt;br /&gt;46- سربازها يک سال توي منطقه مانده بودند طاقتشان طاق شده بود قرار گذاشته بودند هر کس بخواهد دوباره با حرف نگهشان دارد با تخم مرغ و سيب زميني بزنندش. &lt;br /&gt;بسم الله را که گفت، يک عده داد زدند ما مرد جنگ نيستيم. &lt;br /&gt;يک نفر هم داد زد تکبير… &lt;br /&gt;هرچه گفت هو کردند خسته شد. گفت: آقا ده دقيقه استراحت. &lt;br /&gt;گفت هرکه ميخواهد برود، برود هرکه هم … من. &lt;br /&gt;… بيايد و بگويد هرکه ميخواهد برود … که ماندند ديگر ماندند .&lt;br /&gt;47- بچه ها را براي نماز صبح بلند مي کرد، مي خواند: &lt;br /&gt;اي لاله خوابيده چو نرگس نگران خيز &lt;br /&gt;از خواب گران خواب گران خواب گران خيز &lt;br /&gt;مي گفت: اگه آيه آخر سوره کهف رو بخونين هر ساعتي که بخواين بيدار ميشين. &lt;br /&gt;آمد بالاي سرم گفت مگه آيه رو نخوندي؟ &lt;br /&gt;گفتم: چرا؟ &lt;br /&gt;گفت: پسر چرا دير بلند شدي؟ &lt;br /&gt;درست موقع اذان بود. گفتم نيت کرده بودم سر اذان بيدار بشم که شدم. &lt;br /&gt;خنديد و گفت: مرد مومن اين رو گفتم براي …&lt;br /&gt;گفتم: حاجي ما خوابمون سنگينه… بشيم بايد کل سوره کهف رو بخونيم.&lt;br /&gt;48- دادستان جديد مي خواست ميخ را محکم بکوبد. بروجردي کار داشت باهاش. پشت در دادستاني معطلش کرده بود. &lt;br /&gt;گفتم: يه روايتي هست که ميگه اذالتبست عليکم الفتن فعليکم بالقران. &lt;br /&gt;گفت: عجب چيز خوبي گفتي. بارک الله!&lt;br /&gt;قرآن را باز کرد و خواند من راه رفتم او خواند بد و بي راه گفتم او خواند. گفتم: بلند شو بريم. &lt;br /&gt;او خواند. گفتم سه ساعته فرماندهي عمليات کردستان را پشت در معطل کرده. &lt;br /&gt;گفت: جوش نخور يه روايتي هست …&lt;br /&gt;شروع کرد همان روايت را براي خودم گفت. گفت: بشين قرآن بخون. گفتم فکر ميکنه کيه؟ &lt;br /&gt;گفت قرآن بخون. &lt;br /&gt;عصباني شده بودم گفتم: اين يارو خيلي عوضيه بايد کتکش زد بايد يه بلايي سرش آورد. &lt;br /&gt;گفت: باباجون بيا بشين قرآن بخون!&lt;br /&gt;دوباره ديدمش گفت آقاجون دستت درد نکنه هر وقت ناراحت بودم مي رفتم سراغ سيگار با اون روايت ترکش کردم .&lt;br /&gt;49- مي گويد برايم يه کار ميکني؟ &lt;br /&gt;مي گويم چه کار؟ &lt;br /&gt;مي گويد بيا بشين ببين درست قرآن ميخونم؟ ‌خيلي وقته پيش کسي نخونده ام بيا.&lt;br /&gt;50- دو روز بود با ارتشي ها بحث مي کرد هيچ جاي مناسبي پيدا نشده بود بچه ها هنوز داشتند نقشه ها را مي گشتند گفت نقشه ها رو جمع کنين بخوابين، يه طوري ميشه ديگه! &lt;br /&gt;از خواب که بلند شدم گفت: ميدوني قره داغ کجاست؟ &lt;br /&gt;گفتم: نه. &lt;br /&gt;همه را بلند کرد گفت بگرديد، روي نقشه پيداش کنين. &lt;br /&gt;توي جلسه با ارتشي ها گفته بود قره داغ! پايگاه بايد اونجا باشد!&lt;br /&gt;لام تا کام حرفي نزده بودند فقط گفته بودند عاليه! قبول. &lt;br /&gt;گفتم: ناقلا! قره داغ رو از کجا آوردي؟ &lt;br /&gt;گفت: قبل از خواب توسل کردم گفتم خدا جون ما که کاري از دستمون برنمي آد خودت يه راهي بذار پيش پامون. &lt;br /&gt;توي خواب يک نفر بهم گفت چرا بچه ها رو معطل ميکني؟ قره داغ، پايگاه بايد اونجا باشد.</description>
<pubDate>Mon, 10 Aug 2009 21:07:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=100khatere&amp;postid=26</comments>
<dc:creator>100khatere</dc:creator>
<guid>http://100khatere.blogfa.com/post-26.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یکصد خاطره از شهید محمد بروجردی (1)</title>
<link>http://100khatere.blogfa.com/post-25.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;1- پدرش جلوي خان درآمده بود . گفته بود من زمين به خان نمي فروشم … &lt;BR&gt;مادرش از درد به خودش مي پيچيد پدرش دويده بود پي قابله. قابله آش پز خانه ارباب هم بود. مباشر ارباب جلويش را گرفته بود. گفته بود: زنم … داره مي ميره از درد! &lt;BR&gt;گفته بود به من چه؟ &lt;BR&gt;افتاده بودند به جان هم، قابله هم دويده بود سمت خانه. وقتي محمد به دنيا آمد پدرش توي ژاندارمري زنداني بود. &lt;BR&gt;پدرش را حسابي زده بودند همان شد وقتي مرد جمع کردند آمدند تهران، خيابان مولوي يک خانه اجاره کردند از اين خانه هايي بود که وسط حياط حوض آب داشت؛ دورتادورش حجره.&lt;BR&gt;2- هفت ساله بود که رفت کارگاه خياطي، پيش داداش علي، اوستا به داداش گفته بود مواظب باش دست به چرخ¬ها نزنه. خرابکاري بکنه من يقه تو رو مي گيرم. &lt;BR&gt;دو هفته نشده بود يک چرخ ديگر گذاشته بود کنار بقيه چرخ ها. گفته بود: براي آميرزاست. &lt;BR&gt;سه ماه توي خياطي کارکرد. مزدش شد عين بقيه، مدرسه ها که باز شد رفت شبانه اسم نوشت روزها کار مي کرد شبها درس مي خواند .&lt;BR&gt;3- يکي از کارگرها تصادف کرده بود. پول عمل نداشت. آمد پيش اوستا گفت:‌پول! &lt;BR&gt;گفت: ‌نميدم. &lt;BR&gt;روکرد به کارگرها گفت: کار تعطيل!&lt;BR&gt;اوستا گفت:‌ميدم اما قرض. &lt;BR&gt;بعد انقلاب رفت مغازه اوستا. پول را گذاشت جلويش گفت اين هم طلب شما. &lt;BR&gt;گريه اش گرفته بود. من ديگه نميخوامش. &lt;BR&gt;محمد هم گفته بود. من هم ديگه نميخوامش.&lt;BR&gt;4- يک طرف مش حسن آب دارچي ايستاده بود يک طرف هم اوستا پشت ميز کارش نشسته بود عبدالله آمده بود تو، ‌چاقو را گذاشته بود زير گلوي اوستا گفته بود پنج هزار تومان! ‌مي دي يا بکشمت! مش حسن دويده بود توي زيرزمين داد زده بود عبدالله قصاب. همه بچه ها دويده بودند بالا مست کرده بود. باج مي خواست. &lt;BR&gt;- آخه از کجا بيارم اول صبحي؟ &lt;BR&gt;- از کجا بياري؟ از اون تو. &lt;BR&gt;گاوصندق را نشان داده بود. محمد هم تا اين را ديده بود، پريده بود چوب پنبه زني را برداشته بود افتاده بود به جان يارو. بعد کم کم بقيه هم ترسشان ريخته بود طرف را حسابي زده بودند. پاسبان که آمده بود عبدالله قصاب را ببرد، ‌به محمد گفته بود خودت را خانه خراب کردي، جوجه !‌ او هم گفته بود کاريت نباشه، ‌بذار من خونه خراب بشم . اوستاش گفته بود بهتره چند روزي آفتابي نشي مزدت سرجاشه. برو. گفته بود از فردا مي آم. زودتر هم مي آم .&lt;BR&gt;5- برادرش دو سال بود نامزد کرده بود پدرزنش گفته بود ما توي فاميل آبرو داريم. تا يه ماه ديگه اگر عقد کردي که کردي اگر نه ديگه اين طرفها پيدات نشه. خرج خانه با علي بود پول عقد و عروسي را نداشت محمد رفت با پدر زن علي حرف زد، قرار عروسي را هم گذاشت. تا شب عروسي خود علي نمي دانست با مادر و خواهرش هماهنگ کرده بود. &lt;BR&gt;گفته بود: ‌داداش بويي نبره. با پول پس انداز خودش کار را راه انداخته بود. محمد يکي از کارگرها را فرستاده بود بالاي چهارپايه بگويد کار تعطيله! کي مي آد بريم عروسي؟ بچه ها پرسيده بودند: عروسي کي؟ گفته بود راه بيفتين! سر سفره عقد مي بينينش. علي گفته بود: من نمي آم. لباس ندارم. محمد هم پريده بود يک دست کت و شلوار سرمه اي نو گرفته بود، گذاشته بود روي ميز کارش گفته بود تو نباشي حال نمي ده. اين هم لباس.&lt;BR&gt;6- هفده سالش که شد ازدواج کرد؛ با دختر خاله اش. عروسيش خانه پدرزنش بود توي بر بيابان همه را که دعوت کرده بودند شده بودند پنج شش نفر. خودش گفته بود به کسي نگيم سنگين تره!&lt;BR&gt;همسايه ها بو برده بودند محمد از رژيم خوشش نمي آيد مي گفتند پسر فلاني خرابکاره. عروسيش را ديده بودند گفته بودند ازدواجش هم مثل مسلمون ها نيست .&lt;BR&gt;7- پسر هم سايه کار چاپخانه را ول کرده بود، آمده بود بيرون. محمد ازش پرسيده بود کار چاپخونه کار بدي نبود. چرا ولش کردي؟‌ گفته بود: عکس هاي ناجور چاپ ميکردند! &lt;BR&gt;- تو چه کار به عکس هاش داشتي؟ کارت رو ميکردي!&lt;BR&gt;- آخه آدم يواش يواش خراب ميشه. الان خيلي از کارگرهاي اونجا افتاده اند به عرق خوري. &lt;BR&gt;کلي از وضع آشفته دنيا برايش گفته بود از فساد حکومت و اين جور چيزها محمد گفته بود اين ها را از کجا ياد گرفتي؟ او هم چند تا کتاب آورده بود داده بود دستش گفته بود از اين جا .&lt;BR&gt;8- قهوه چي محل آمده بود داخل مغازه. به‌ش گفته بود تو از کي تقليد ميکني؟ گفته بود: چه کار به کار من پيرمرد داري؟‌فرض کن از فلاني. گفته بود: نع! بايد از آقاي خميني تقليد کني! &lt;BR&gt;اوستا رسيده بود گفته بود: کي؟ پيرمرد هم گفته بود: آقا! آقاي خميني. &lt;BR&gt;اوستا عصباني شده بود هزار تا فحش بار محمد کرده بود. گفته بود ديگه نمي خواد اين جا کار کني. بلند شو هرکجا ميخواي برو. هرّي. &lt;BR&gt;سندها و سفته هايش را داده بود دستش، ‌ازمغازه انداخته بودش بيرون. کرکره را هم پشت سرش کشيده بود پايين. گفته بود الانه که ساواک بايد در اين جا رو ببنده.&lt;BR&gt;9- رفته بود پيش يک گروه چپي گفته بود ما همه داريم يه کارهايي مي کنيم بياييد يکي بشيم. گفته بودند: تصميم با بالادستي هاست. بايد با اونا صحبت کني. شرط هم کاري اينه که ايدئولوژي ما رو قبول کنين!&lt;BR&gt;- چي چي؟ &lt;BR&gt;گفته بودند: سازمان ايدئولوژي خودش را دارد. هرچه رهبري سازمان بگويد همان است. پرسيده بود: يعني شما نظر مراجع و مجتهدين رو قبول ندارين؟‌ گفته بودند: فقط ايدئولوژي سازمان . &lt;BR&gt;پرسيده بود: نظرتون در مورد رهبري آقاي خميني چيه؟ طرف هم گفته بود: ما خودمون توي متن انقلابيم. آقاي خميني ديگه کيه؟ گفته بود: ما نيستيم.&lt;BR&gt;10- با جعبه شيريني آمده بود کارگاه. دورش زرورق پيچيده بود. گفتم مبارکه.&lt;BR&gt;گفت :‌حالا ديگه … &lt;BR&gt;رفتم شيريني بردارم. ديدم پر نارنجک است.&lt;BR&gt;11- با داداشم با هم بوديم. با وانت بروجردي زديم به يک بنده خدايي، ‌از اين لات هاي خوش قواره. کت و شلوار مشکي و بلوز سفيد و کفش نوک تيز. از روي زمين بلند شد، شروع کرد فحش دادن. داداشم آمد پايين. گفت: آقا خيلي ببخشين. &lt;BR&gt;ديدم طرف ول کن نيست. آمدم پايين دعوا. داداشم گفت: بشين توي ماشين حرف نزن. طرف را با هزار تا سلام، ‌صلوات راه انداخت رفت. آمد گفت بابا! اين ماشين بروجرديه. تو به اين ماشين اطمينان داري دعوا ميکني؟ ‌اگر پليس بياد يه دور ماشينو بگرده چه غلطي ميخواي بکني؟ &lt;BR&gt;بعد هم دست کرد پشت صندلي يک اعلاميه درآورد گفت: بفرما.&lt;BR&gt;12- آخر آموزش بهش يک روز مرخصي دادند. فرار کرد. شنيده بود از آب هاي جنوب مي شود رفت آن طرف آب. &lt;BR&gt;به برادرش گفت: مي خوام برم نجف پيش آقا. به مادرش گفت از سربازي فرار کرده ام. آدرس دايي اش را گرفت رفت اهواز بهش گفته بود کار و کاسبي خوب نيست ميخوام برم جنس بيارم. دايي اش گفته بود توي مرز درگيريه! عراقي ها هزار تا مثل تو رو به جرم جاسوسي گرفته اند. ايراني ها هم اگه بگيرندت همينه. توي اين هير و وير ميخواي چي کار کني؟ گفته بود: ميرم! &lt;BR&gt;يکي را پيده کرده بود، با قايقش زده بودند به آب. گشتي هاي عراقي را که ديده بودند برگشته بودند طرف خرمشهر گشتي هاي ايراني گرفته بودندشان.&lt;BR&gt;13- فرستاده بودند در خانه به مادرش گفته بودند: پسرت خياط بوده؟ سربازي رفته؟ فرار کرده؟ &lt;BR&gt;گفته بود: آره. گفته بودند: گرفتندش. چيز ديگري نگفته بود. رفته بود اهواز؛ دادسرا؛ آگاهي؛ نظام وظيفه؛ زندان همه جا را از زير پا در کرده بود. گفته بودند برو ساواک. کلي پياده رفته بود. عکس محمد را نشان داده بود گريه کرده بود، گفته بود: پسر من اينجاست؟ از سربازي فرار کرده. گفته بودند: نه. گفته بود: پس کي فرستاد خانه؟ &lt;BR&gt;گفته بودند تو برو پسرت رو سه روز ديگه تحويلت ميديم؛ تهران! &lt;BR&gt;بيست و پنج روز بعد که آمد گفت: ديدي مادر؟ قسمت نشد برم نجف. رفته بود نظام وظيفه بهش گفته بودند: چرا از سربازي فرار کردي؟ گفته بود: بازم ميکنم. گفته بودند: يعني چي؟ &lt;BR&gt;گفته بود من زن وبچه دارم خرج دارن، هيچ کس رو هم غير از من ندارن. اگه سربازيم رو تهرون نندازين بازم فرار ميکنم. پاي برگه سربازيش نوشته بودند ادامه خدمت در قرارگاه فرودگاه. شده بود سرباز فرودگاه مهرآباد. &lt;BR&gt;14- گفته بودند کاخ جوانان شوش جوون ها رو پاک عوض کرده، بايد يه کاريش کرد. رفته بود از نزديک آن جا را ديد زده بود. موتورخانه اش را ديده بود. گفته بود خودشه! بعد از انفجار برق منطقه دو روز قطع بود. برق کاخ جوانان بيشتر. &lt;BR&gt;چند هفته روي شيشه در ورودي زده بودند تا اطلاع ثانوي تعطيل است .&lt;BR&gt;15- رفته بود اصفهان پي ريخته گر گفته بود براي ارتش نارنجک مي زني، براي ما هم بزن. طرف اول راه نمي داده. اسم امام را که برده بود گفته بود اينجا مأمورهاي ارتش آمد و رفت دارن. اصلاً نميشه اينجا کاري کرد. يک نفر رو بفرست يادش بدم. بريد براي خودتون نارنجک بزنين. برگشته بود تهران يکي از کارگرهاي خياطي را فرستاده بود اصفهان گفته بود بايد يادش بگيري. زود! از آن طرف رفته بود توي يک باغ نزديک ورامين کارگاه درست کرده بود تراشکار و متخصص مواد منفجره اش را هم پيدا کرده بود. &lt;BR&gt;***&lt;BR&gt;چه خوش دسته ! &lt;BR&gt;مهم اينه که منفجر بشه . &lt;BR&gt;ضامنش را کشيده بود و پرت کرده بود توي بيابان رو کرده بود به بچه ها گفته بود دست مريزاد!&lt;BR&gt;16- شنيده بود يک مستشار امريکايي چند هفته مي آيد تهران، فهميده بود ماشين طرف را هيچ جا بازرسي نمي کنند. يک کليد يدک درست کرده بودند با دو نفر ديگر رفته بودند سر وقت اسلحه خانه ماشين را برداشته بودند و از جلوي نگهباني رد شده بوند با چند تا مسلسل و يک جعبه پر فشنگ.&lt;BR&gt;17- رفته بود فلسطين دوره ببيند نمانده بود گفته بود اون جوري که فکر مي کردم نبود کلي مسلمان و مارکسيست قاطي هم شده اند نمي دونند چه کار مي خواهند بکنند. برگشتني توي صف بازرسي فرودگاه نگهبان بهش گفته بود هلو مستر! بفرماييد برويد، پليز!&lt;BR&gt;فکر کرده بود محمد خارجي است او هم گفته بود خيلي ممنون! دست شما درد نکنه.&lt;BR&gt;طرف جا خورده بود. چند تا فحش داده بود گفته بود برو وايسا آخر صف !&lt;BR&gt;18- يکي مي خواست بياد تهران نمي دانم وزير دفاع امريکا بود يا نماينده سازمان ملل؟ خبر آوردند که شاه گفته هيچ اتفاقي نبايد بيفته. همين حرف براي محمد کافي بود گفت: بايد بيفته. &lt;BR&gt;رفيقي داشت توي اصفهان. اسمش سلمان بود. توي اين جور کارها با همديگر بودند. خودش هم که تهران بود درست همان وقتي که قرار بود هيچ اتفاقي نيفتد، يک هليکوپتر توي اصفهان افتاد پايين، ‌دو تا اتوبوس سفارت امريکا توي تهران رفت رو هوا.&lt;BR&gt;19- کاباره خان سالار، ‌مخصوص امريکايي ها بود رفته بود همه جايش را ديد زده بود بعد که آمده بود بيرون گفته بود وآااي. چه خبره! مصطفي و عباسعلي را فرستاد آنجا گفت: آنقدر برويد و بياييد که بشناسند تون. &lt;BR&gt;شده بودند دوتا امريکايي خوشگل؛  بيست شب رفته بودند. پانزده شب دست خالي شب هاي آخر با کيف. &lt;BR&gt;بمب نود ثانيه اي منفجر مي شد عباسعلي زودتر رفته بود بيرون. مصطفي هم ضامنش را کشيده بود و راه افتاده بود سمت در شده بود شصت ثانيه اي ديده بود عباسعلي دارد بر مي گردد. يکي بهش گفته بود کيفتان را جاگذاشته اين. برين برش دارين. رفته بود نشسته بود پشت ميز. همان جا مانده بود. ديگر برنگشته بود بيرون. &lt;BR&gt;برگشته بود سرقرار. بروجردي گفته بود: عباسعلي کو ؟‌&lt;BR&gt;زده بود زير گريه. گفته بود: کاش من هم نمي آمدم بيرون.&lt;BR&gt;20- بيست و يکمين بهمن پنجاه و هفت با راديوش بي سيم کلانتري ها را مي گرفت. مي گفت بريد فلان جا زور آخرشونه. &lt;BR&gt;امام که آمد عبا پوشيد،‌عمامه گذاشت. اسلحه اش را هم گرفت زير عبا و رفت فرودگاه.&lt;BR&gt;21- دکتر بهشتي بهش گفته بود مي خواهيم حفاظت از امام رو بسپريم به گروه شما. ميتونين؟ يک طرحي بايد بدين که شوراي انقلاب رو راضي کنه. شب تا صبح نشست و طرح حفاظت را نوشت. قبول کردند. فرداش روزنامه ها نوشتند &quot;چهار هزار جوان مسلح از امام محافظت مي کنند.&quot;&lt;BR&gt;22- با موتورگازي مي آمد کميته. سروکله اش که پيدا مي شد تيکه بود که بارش مي کردند. آقایبروجردي پارکينگ ماشين هاي ضد گلوله اون طرفه، برو اون جا پارکش کن. حيفه اين رو سوار مي شين ها. مي دوني يک خط بيفته بهش چي مي شه؟ حاجي بده ببرم روش چادر بکشم آفتاب نخوره حيفه. &lt;BR&gt;موتور را داده بود دست اين آخري گفته بود بارک الله فقط به پاها. ما همين يه وسيله رو داريم .&lt;BR&gt;23- گفتم: تو که خونه ات تهرونه پاشو يه سر بزن خونه برگرد. گفت: ايشالا فردا. فرداش مي شد پس فردا. آنقدر نرفت که زن و بچه اش آمدند جلوي پادگان يکي پشت بلندگو داد مي زد برادر بروجردي، ملاقاتي!&lt;BR&gt;24- توي اوين بهش خبر دادن مادرت دم در منتظرته. تا آمده بود دم در گفته بود چند سال آزگاره که خون به جگر ماها کرده اي؟ تو زن و بچه نداري؟ خواهر و مادر نداري؟ گفته بود: من نوکر شماها هستم. نگاه کرده بود توي صورت محمد گفته بود: اون از زندون رفتنت. اون هم از خارج رفتنت او از اعلاميه ها و تفنگ هايي که مي آوردي خانه تنمان را مي لرزاندي. اين هم از اين بعد انقلابت که ماه به ماه توي خونه پيدات نميشه. دست مادرش را بوسيده بود. گفته بود تا حالا کلي خون دل خورده ايم ،رسيده ايم اينجا تازه اول کاره. ول کنيم همه چي از بين بره؟&lt;BR&gt;25- آمده بود خانه بچه هايش را که بغل کرده بود ،غريبي کرده بودند هنوز چاييش سرد نشده بود که آمده بودند در خانه. گفته بودند اوين، زنداني ها شورش کرده اند. گفته بود: به ما نيومده بمونيم خونه. &lt;BR&gt;يکي از زنداني ها خودش را زده بود به مريضي حسين رفته بود ببردش بهداري گروگان گرفته بودندش چاقو گذاشته بودند زير گلويش گفته بودند: يا آزادمان کنيد يا فاتحه !&lt;BR&gt;محمد گفته بود بکشيش هم آزادت نمي کنم همين جا محاکمه ات مي کنم. همين جا هم اعدامت مي کنم. حالا ببين!&lt;BR&gt;با يک نفر ديگر رفته بودند روي پشت بام. پنجره را که برداشته بودند، يکي از زنداني ها ديده بود. هنوز سر و صدا نکرده، پريده بودند پايين محمد کلتش را گذاشته بود روي پيشاني طرف گفته بود اگر مردي بپر .&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 20 Jul 2009 02:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=100khatere&amp;postid=25</comments>
<dc:creator>100khatere</dc:creator>
<guid>http://100khatere.blogfa.com/post-25.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خرید اینترنتی مستند شهید شوشتری</title>
<link>http://100khatere.blogfa.com/post-28.aspx</link>
<description>
مستند 11 دقيقه اي &quot;نور علي&quot; با موضوع سردار شهيد نورعلي شوشتري توليد شد. 
&lt;p&gt;&lt;img hspace=&quot;0&quot; border=&quot;1&quot; align=&quot;baseline&quot; src=&quot;http://www.armancenter.com/images/noorali.jpg&quot; alt=&quot;سرادر شهید شوشتری&quot; /&gt;&lt;br /&gt;در فاصله 2 روز پس از واقعه تروريستي منطقه پيشين و به شهادت رسيدن جمعي از فرماندهان ارشد سپاه، به همت مركز فرهنگي ميثاق مستندي كوتاه درباره سردار شهيد نورعلي شوشتري، جانشین فرمانده نیروی زمینی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و فرمانده قرارگاه قدس توليد گرديده است كه به زودي توسط &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://www.armancenter.com/000217.php#more&quot;&gt;موسسه فرهنگي نرم افزاري آرمان&lt;/a&gt; در اختيار علاقمندان قرار خواهد گرفت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sat, 18 Oct 2008 13:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=100khatere&amp;postid=28</comments>
<dc:creator>100khatere</dc:creator>
<guid>http://100khatere.blogfa.com/post-28.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>و سوره بالاخره توقیف شد</title>
<link>http://100khatere.blogfa.com/post-23.aspx</link>
<description>&lt;TABLE class=Post cellSpacing=5 width=&quot;100%&quot; border=0&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD class=Title colSpan=2&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD class=Text colSpan=2&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;ماهنامه جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.iricap.com/images/mag/issue/magissue-small-061216224700-jeld-k.jpg&quot; align=baseline border=1&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&amp;nbsp;&lt;A href=&quot;http://soure30.blogfa.com/&quot; target=blank&gt;&lt;FONT color=#cc6600 size=2&gt;حمایت از سوره&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;&amp;nbsp;&lt;A href=&quot;http://sureh.blogfa.com/&quot; target=blank&gt;&lt;FONT color=#cc6600 size=2&gt;اعتراض به توقیف ماهنامه سوره&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://www.ghatreh.com/news/?q=%D8%B3%D9%88%D8%B1%D9%87&quot; target=blank&gt;&lt;FONT color=#cc6600 size=2&gt;&amp;nbsp;همه چیز در مورد تعطیلی سوره&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; &lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;</description>
<pubDate>Thu, 08 Mar 2007 05:40:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=100khatere&amp;postid=23</comments>
<dc:creator>100khatere</dc:creator>
<guid>http://100khatere.blogfa.com/post-23.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خاطرات شهید کاوه</title>
<link>http://100khatere.blogfa.com/post-21.aspx</link>
<description>1- كودك بزرگ ،  طاهره كاوه&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;گفتم: اصلا چرا بايد اين قدر خودمون رو زجر بديم و پسته بشكنيم، پاشيم بريم بخوابيم. با وجود اين كه او هم مثل من تا نيمه شب كار مي كرد و خسته بود، گفت: نه، اول اينا رو تموم مي كنيم بعد مي ريم مي خوابيم؛ هر چي باشه ما هم بايد اندازه خودمون به بابا كمك کنیم. يادم هست محمود مدام يادآوري مي كرد: نكنه از اين پسته ها بخوري! اگه صاحبش راضي نباشه، جواب دادنش توي اون دنيا خيلي سخته.اگر پسته اي از زير چكش در مي رفت و اين طرف و آن طرف مي افتاد، تا پيداش نمي كرد و نمي ريخت روي بقيه پسته ها، خاطرش جمع نمي شد.موقع حساب كتاب كه مي شد، صاحب پسته ها پول كمتري به ما مي داد؛ محمود هم مثل من دل خوشي از او نداشت ولي هر بار، ازش رضايت مي گرفت و مي گفت: آقا راضي باشين اگه كم و زيادي شده.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;*************&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;2-  سگ هاي آمريكائي ،  طاهره كاوه&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;يك زن و مرد آمريكائي با سگشان آمدند داخل مغازه تا سيگار بخرند. سر و وضع ناجوري داشتند. محمود نگاه پر تنفرش را دوخت به چهره كريه آن مرد؛ شكسته بسته حاليش كرد ما سيگار نداريم، بعد هم با عصبانيت آن ها را از مغازه بيرون كرد. زن و مرد آمریکایی نگاهي به همديگر كردند و حيرت زده از مغازه بيرون رفتند، آخر آن روزها كسي جرأت نداشت به آن ها بگويد بالاي چشمشان ابروست.محمود روكرد به من و گفت: برو شلنگ بيار، بايد اين جا رو آب بكشيم. گفتم: براي چي؟ گفت: چون اينا مثل سگشون نجس اند.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;*************&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;3-  بايكوت ، طاهره كاوه&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;خاطرم هست، يك روز دختر بي حجابي آمد توي مغازه خانواده اش از آن شاه دوست هاي درجه يك بودند. محمود گفت: ما با شما معامله نمي كنيم، پرسيد: چرا؟ گفت: چون پول شما خير و بركت نداره. دختر با عصبانيت، با حالت تهديد گفت: حسابت رو مي رسم ها! . محمود هم خيلي محكم و با جسارت گفت: هر غلطي مي خواهي بكني، بكن.تمام آن روز نگران بوديم كه نكند مامورهاي كلانتري بيايند محمود را ببرند؛ آخر شب ديديم در مي زنند. همان دختر بود، منتهي با پدرش. خودشان را طلبكار مي دانستند! محمود گفت: ما اختيار مالمان را داريم، نمي خواهيم بفروشيم. حرفش تمام نشده بود كه دختر با يك سيلي زد توی گوش محمود. خواست جواب گستاخي او را بدهد كه پدرم نگذاشت؛ آخر اگر پاي مامورين به آن جا باز مي شد، برايمان خيلي گران تمام مي شد؛ توی خانه نوار، اعلاميه و رساله امام داشتيم. بعد از اين موضوع محمود هيچ وقت به آن ها جنس نفروخت.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;*************&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;4-  خانه و خانواده ، محمد يزدي&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;علاوه بر مربي گري، مسئول كميته تاكتيك هم بود. از آموزش ايست و بازرسي گرفته تا آموزش جنگ شهری و كوهستان را بايد درس مي داد. همه هم بصورت عملي. يك روز بهش گفتم: تو که اين قدر زحمت مي كشي، كي وقت مي كني به خودت و خانواده ات برسي؟ گفت: حالا وقت رسيدن به خانه و خانواده نيست. مكثي كرد و ادامه داد: مگه نمي بيني دشمن تو كردستان و جاهاي ديگه داره چيكار مي كنه؟گفتم اين كه مي گي درسته، اما بالاخره خانواده هم حقي دارن، حداقل هر از گاهي بايد يك خبر از خانواده ات هم بگيري. گفت: به نظر من تو اين دوره و زمونه، انسان همه هست و نيستش رو هم فداي اسلام و انقلاب بكنه، باز هم كمه. الان اگه لحظه اي غفلت كنيم، فردا مشكل بتونيم جواب بديم. نه محمد، فعلاً وقت استراحت و سرزدن از خانواده نيست. بدجور به او غبطه مي خوردم.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;*************&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt; &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;5-  تيرانداز ماهر ، علي آل سيدان&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;يكي از پاسدارها كه اسلحه يوزي داشت، سركوچه ايستاده بود و داد مي زد:اگه مردي بيا بيرون، چرا رفتي قایم شدي، بيا بيرون ديگه. قصد بيرون آمدن نداشت؛ ضامن نارنجك را كشيده بود و مدام تهديد مي كرد كه اگر به سمتش برود، نارنجك را پرت مي كند بين مردم؛ چند دقيقه اي به همين نحو گذشت، ناگهان آن منافق از پشت پله ها پريد بيرون. تا آمد نارنجك را پرتاب كنه همان پاسدار پاهايش را به رگبار بست؛ آن قدر با مهارت اين كار را كرد كه انگار عمري تيرانداز بوده است. دو سه سال بعد رفتيم تيپ ويژه شهدا. يك شب همين خاطره را برای كاوه تعريف كردم، گفت: اين قدرها هم كه مي گوئي كارش تعريفي نبود.پرسيدم مگر شما هم آن جا بودي؟خنديد و گفت: اون كسي كه تو می گی خود من بودم.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;*************&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt; &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;6-  نيروي آماده ، احمد جاويد&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;تنها كسي كه با من آمد در سالگردها و هواپيما ها(1) محمود بود، اسناد و مدارك را جمع آوری مي كرد، مي برد بيرون و با سرعت برمي گشت.احتمال اين كه بني صدر، دستور حمله بدهد زياد بود. يكي دو بار كه رفت و برگشت، چشمش به يك مسلسل افتاد كه وسط يكي از بالگردها بسته بودنش! آن را باز كرد و برد يك جاي دورتر، روي زمين مستقر كرد. من كه رفته بودم توی نخش، از كوره در رفتم و با تندی بهش گفتم: می دونی كه بردن مدارك مهم تر از اسلحه هاست؟ چرا اين كار را كردی؟ با تعجب نگاهم كرد و گفت: شايد هواپيماها بخوان دوباره حمله كنن، بردمش تا اگه حمله كردن ازش استفاده كنيم.بعدها فهميدم بعضي از تجهيزاتي كه از هواپيما خارج كرده بود را با خودش برده بود كردستان، تا بر عليه ضد انقلاب و عراقي ها استفاده كند.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;1- ارديبهشت 59، حمله ناموفق آمريكا به صحراي طبس.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;*************&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt; &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;7-  سربازان امام ، سيد هاشم موسوي&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;بچه ها را جمع كردن توی ميدان صبحگاه پادگان؛ قرار بود آيت ا... موسوي اردبيلي برایمان سخنراني كنند. لابلاي صحبت هايشان گفتند: امام فرمودند، من به پاسدارها خيلي علاقه دارم، چرا كه پا چسچ=دارها سربازان امام زمان (عج) هستند. كنار محمود ايستاده بودم و سخنراني را گوش مي دادم. وقتي آيت ا... اردبيلي اين حرف را گفتند، يك دفعه ديدم محمود رنگش عوض شد؛ بي حال و ناراحت یک جا نشست مثل كسي كه درد شديدي داشته باشد. زير لب مي گفت:&amp;quot;لا اله الا الله&amp;quot; تا آخر سخنرانی همين اوضاع و احوال را داشت. تا آن موقع اين جوری نديده بودمش. از آن روز به بعد هر وقت كلاس مي رفت، اول از همه كلام امام را می گفت، بعد درسش را شروع مي كرد. می گفت: اگر شما كاري كنيد كه خلاف اسلام باشد، ديگه پاسدار نيستید، ما بايد اون چيزي باشيم كه امام مي خواد. &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;*************&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt; &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;8- آزمون الهي ،  محمد كاوه &amp;#171;پد ر شهيد&amp;#187;&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;از سر شب حالتي داشت كه احساس می كردم می خواهد چيزی به من بگويد، بالاخره سر صحبت را باز كرد و گفت: بابا! خبرداری كه ضد انقلاب تو كردستان خيلي شلوغ كرده؟ اگه بخوام برم اون جا، شما اجازه می دي؟ گفتم: بله. اجازه می دم، چرا كه نه، فرمان امامه همه بايد بريم دفاع كنيم. پرسيد: مي دونين اون جا چه وضعيتي داره؟ جنگ، جنگ نامرديه؛ احتمال برگشت خيلي ضعيفه. با خنده گفتم: می دونم، براي اين كه خيالش را راحت كنم، ادامه دادم: از همان روز اولی كه به دنيا آمدی، با خدا عهد كردم كه تو را وقف راه دين و حق كنم. اصلا آرزوی من اين بود كه تو توی اين راه باشی؛ برو به امان خدا پسرم.گل از گلش شگفت. خنديد و صورتم را بوسيد. بعدها به يكی از خواهرانش گفته بود: آن شب آقاجان، امتحان اللهی اش را خوب پس داد.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;*************&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt; &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;9- گروه اسكورت ، شهید ناصر ظريف &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;نرسيده به سقز، يكي از ماشين ها كه ميني بوس بود از ستون خارج شد و شروع كرد به گاز دادن. بعداً فهميديم راننده اش فكر كرده، چون توی شهر هستيم، خطر كمين هم از بين رفته است. زياد فاصله نگرفته بود كه افتاد تو كمين. همان اول كار يك تير به پای راننده مينی بوس خورد. مينی بوس پر از نيرو بود؛ داشت به سمت پرتگاه می رفت. تنها دعا و توسل بود كه به دردمان خورد. يك لحظه ديدم مينی بوس لبه پرتگاه ايستاد.لاستيكش به يك سنگ بزرگ گير كرده است. بچه ها  پريدند بيرون و تو سينه كوه سنگر گرفتند. تا محمود خودش را رساند به سر ستون، محمد يزدي با كاليبرش آتش شديدی ريخت روی سر ضد انقلاب. تيربار آخر ستون هم آمد كمك. بيشتر نيروهای تازه وارد، نمی دانستند كمين يعني چه و اين طور جاها بايد چه كار كنند. محمود چند تا از بچه ها را از سمت راست گردنه كشاند بالا. يك گروه را هم از توی جاده حركت داد طرف خود گردنه، جائی كه بيشتر حجم آتش دشمن از آن جا بود. مانده بودم كه تاكتيك محمود چيست و چه نقشه ای دارد، اما مطمئن بودم كه منطقه و دشمن را خوب می شناسد. انتظارم خيلي طول نكشيد؛ ضد انقلاب از سه طرف محاصره شد. حالا ديگر هيچ راهی جز فرار نداشت، فرار هم كرد.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;*************&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt; &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;10 -  شيفته ی محمود ، ابراهيم پور خسرواني&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;يكی از بچه ها به شوخی پتويش را پرت كرد طرفم. اسلحه از دوشم افتاد و خورد توی سر كاوه. كم مانده بود سكته كنم؛ سر محمود شكسته بود و داشت خون می آمد. با خودم گفتم: الان است كه يك برخورد ناجوری با من بكند. چون خودم را بی تقصير مي دانستم، آماده شدم كه اگر حرفی ،چيزی گفت، جوابش را بدهم. كاملاً خلاف انتظارم عمل كرد؛ يك دستمال از تو جيبش در آورد، گذاشت رو زخم سرشو بعد از سالن رفت بيرون. اين برخورد از صد تا توگوشی برايم سخت تر بود. دنبالش دويدم. در حالي كه دلم مي سوخت، با ناراحتی گفتم: آخه يه حرفی بزن، چيزی بگو، همانطور كه می خنديد گفت: مگه چی شده؟ گفتم: من زدم سرت رو شكستم، تو حتی نگاه نكردی ببينی كار كی بوده همان طور كه خون ها را پاك می كرد، گفت: اين جا كردستانه، از اين خون ها بايد ريخته بشه، اين كه چيزی نيست. چنان مرا شيفته خودش كرد كه بعدها اگر می گفت: بمير، می مردم.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;*************&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt; &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;11-  ارزش ضد انقلاب ، علي محمود داوودي&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;بلنديهای &amp;#171;سرا (1)&amp;#187; دست ضد انقلاب بود، از آن جا ديد خوبی روی ما داشتند. آتش سنگينی طرفمان می ریختند، طوري كه سرت را نمی توانستی بالا بگيری.  همه خوابيده بودن روی زمين. برای اين كه نيروها را تحت كنترل داشته باشم به حالت نيم خيز بودم، ناگهان از پشت، دست سنگينی  را بر شانه ام احساس كردم؛ برگشتم ديدم محمود است. جلوی آن همه تير و گلوله، صاف ايستاده بود. آمدم بگويم سرت را خم كن، ديدم دارد بدجوری نگاهم می كند. گفت: داوودی اين چه وضعيه؟ خجالت بكش. چشمانش از خشم می درخشيد. با صدايی كه به فرياد می ماند، گفت: فكر نكردی اگه سرت رو پايين بياری، نيروهات منطقه را خالي می كنن؟بعد هم، بدون توجه به آن همه تير و گلوله كه به طرفش می آمد، به سمت جلو حركت كرد. &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;عمليات تمام شده بود كه ديدمش، دستی به شانه ام زد و گفت: ضد انقلاب ارزش اين رو نداره که جلويش سرتو خم كنی.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;1-  از پايگاهای اصلی ضد انقلاب بود كه در حد فاصل شهرهای سقز- بوكان قرار دارد.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;*************&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt; &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;12-  ضد كمين ، حسن سيستاني &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;نرسيده به روستای سرا، محمود ايستاد. آهسته گفت: كمين! طولی نكشيد كه از سه طرف به  ما تيراندازی كردند. در تمام عمرمان، اولين باری بود كه كمين می خورديم. ظرف چند ثانيه، محمود گروه را آرايش نظامی داد. كاملا خونسرد و مسلط بود. با اسلحه تخم مرغی اش هر چند گاهی تيراندازی می كرد، تا ضد انقلاب جرأت نكند جلو بياید. مهماتشان داشت ته می كشيد. بايد تا آمدن نيروی  كمكي مقاومت می كرديم. در آن اوضاع و احوال محمود تغيير موضع داد و آمد وسط بچه ها. گفت: اين جا جايی است كه اگه چيزی از خدا بخواين اجابت می شه، خدا به شما نظر داره. صحبتش تاثير عجيبی روی بچه ها گذاشت؛ طوری كه احساس كرديم بدون نيروی كمكی می توانيم از پس دشمن بر بياييم. با هدايت دقيق و زيركانه ی محمود، پخش شديم تو منطقه تا دورشان بزنيم. در همين گير و دار، نيروی كمكی هم رسيد. از همه طرف روی سر دشمن آتش می ريختيم. آن ها كه اين چشمه اش را نخوانده بودند، پا به فرار گذاشتند و منطقه را خالی كردند.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;*************&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt; &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;13-  بهترين نقشه ، ناصر ظريف&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;گفتند: روی گردنه(1) كنار جاده، جنازه سه تا پاسدار افتاده بود. محمود گفت: اين طور كه معلومه، ضد انقلاب می خواد باز از ما تلفات بگيره. با نقشه محمود راه افتاديم سمت بانه. اوضاع عادی به نظر می رسيد. روی گردنه، راننده كاميون دور زد و كنار جنازه شهدا نگه داشت. طوری وانمود كرد كه انگار ماشين خراب شده است. يكی از بچه ها سريع پريد پایین و كاپوت ماشين را زد بالا. دو، سه تا از بچه ها افتادند به جان موتور ماشين؛ بقيه هم رفتند سراغ شهدا. بدون هيچ دردسری جنازه شان را آوردند گذاشتند عقب كاميون و باسرعت برگشتيم سمت سقز، پيچ اول را رد نكرده بوديم كه، تيراندازی شروع شد. ضد انقلاب تازه فهميده بود فريب خورده و جنازه ها را از دست داده است، اما ديگر فايده ای نداشت. ما از تيررسشان خارج شده بوديم.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;1- گردنه ی خان در 15 كيلومتری شهر بانه.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;*************&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt; &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;14-  مجازات ، حسن معدنی&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;فهميديم عده ای تو مجلس عروسيشان، علاوه بر انجام كارهای ناشايست، براي مردم هم ايجاد مزاحمت كرده اند. محمود سريع يك گروه از بچه های سپاه را فرستاد آن جا؛ كه چند نفري را كه مست بودند، گرفتند و آوردند. مدتی گذشت تا آقای معصوم زاده(1) برای هر كدامشان یک حکم صادر كرد. يكي از مجرمان، مردی بود كه فروشگاه لوازم يدكی داشت و ما مشتری دائم اش بوديم؛ مدام می گفت: من بهتون خدمت می كنم، لوازم براتون می خرم، ببخشيد. همه می دانستند محمود اين جور وقت ها ملاحظه غريبه ها را نمی كند. برای همين گفت: بخوابانيد، شلاقش را بزنيد.به خاطر دارم يكی ديگر از آن ها رئيس بانك بود. می گفت: به همه ی شما ها وام می دهم، هر كاری ازدستم بر بياد، براتون انجام می دم، فقط اين بار رو نديده بگيرين. محمود گفت: كسي این جا محتاج وام و پول شما نيست، حكمی را كه برات صادر شده اجرا می كنيم، نه كمتر نه بيشتر.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;1- از قضات دادگستری سنندج.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;*************&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt; &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;15-  محاصره ، علی محمد داوودی&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;يك شب توی اتاق نشسته بودیم كه صدای تيراندازی بلند شد. ريختيم توی ميدان صبحگاه و به خط شديم. مسئول مخابرات كه صحبت می كرد، فهميديم به ژاندارمری حمله كردند. می گفت: تو ژاندارمری اسلحه و مهمات زيادی هست، اگر سقوط كنه همه اش دست ضد انقلاب می افته. در مدت كمی خودمان را به محل ديگری رسانديم. نيروها چند گروه شدند. زير نظر محمود، با يك حركت حساب شده دشمن را دور زديم و پشت سرش موضع گرفتيم. شروع كرديم به ريختن آتش شديد و مداوم، فكرش را هم نمی كردند كه به اين سرعت غافلگير شوند. بچه های ژاندارمري گوئی جان تازه ای گرفته بودند. آنها از روبرو تيراندازی مي كردن، ما از پشت سر. ضد انقلاب وقتی فهميد رودست خورده، کشته هايش را گذاشت و فرار كرد.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;*************&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt; &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;16-  بی پروا ، حسن علی دروكی&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;برای اينكه بفهمد اسرا را  از كجا برده اند همان شب رفتيم شناسائی. رسيديم به پايگاهی كه ميانه راه بوكان بود. هنوز موقعيت آنجا دستمان نيامده بود كه صدای ناله ای را شنيديم، دقت كه كرديم، ديديم صدای آشناست، ناله يكی از اسيرها بود. وقتی به خودم آمدم ديدم كاوه گريه می كند، با سوز و بلند. من و دوستم بهش گفتيم: يواش تر آقا محمود. الان نگهبان می فهمه. داشت راست می آمد طرف ما، تا جائی كه جا داشت خودم را به زمين رساندم، هر چه دعا به خاطر داشتم خواندم، لجم در آمده بود. كاوه همين طور نشسته بود و بي پروا گريه می كرد، تا صدای نفس نگهبان را شنيدم، دستم را بردم روی ماشه كه بچكانم، كه ديدم برگشت؛ما هم برگشتيم سقز.چند روز بعد مبادله ای بين ما وضد انقلاب شد و اسرایمان آزاد شدند. شناسایی خوب و دقيقی كه آن شب داشتيم، مقوله عمليات بزرگی بود كه منجر به آزادی بوكان، از لوث وجود ضد انقلاب شد.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;*************&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt; &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;17-  مبادله ، چنگيز عبدی فر&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;گفتند: شما كه نبوديد ضد انقلاب حمله كرد به شهر، سی _ چهل نفر از نظامي ها رو با خودشون بردن، اين طور وقتها محمود نه تنها خودش را نمی باخت، بلكه در كمترين وقت، بهترين تصميم را می گرفت. رو همين حساب، فوراً نقشه عمليات را ريخت، درست عكس مسيری كه ضد انقلاب رفته بود؛ عمليات كرديم و چند نفر از بستگان يكی از سركرده های حزب دمكرات را گرفتيم. چند روز گذشت، كم كم پيك فرستادند و مسئله مبادله اسرا را مطرح كردند. موضوع به تهران هم كشيده شد. هيئتی از طرف نخست وزيری(1) به سقز آمدند. خوب كه قضيه را بررسی كردند، بالاخره موافقت كردند اسرا مبادله شوند.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;1- آن موقع نخست وزير شهيد رجائی بود.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;*************&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt; &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;18- كمين ، سيد مجيد ايافت&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;آخرين پيچ جاده را رد كرديم كه به كمين ضد انقلاب خورديم، بارانی از گلوله بر سر ما باريدن گرفت. خودمان را سريع بالای تپه ای كه سمت چپ جاده بود رسانديم. در آن شرايط كاوه كنار جاده و پشت يك تخته سنگ ايستاد. تعجب كردم كه چرا همه بچه ها را  فرستاده بالا ولي خودش پائين مانده است، در همين فكر بودم كه ديدم با سرعت برق پريد پشت جیپ، مصطفي اكرمی بی مهابا تيراندازی می كرد، پوشش خوبی به محمود داد تا بتواند دور شود، هر آن احساس می كردم با اصابت گلوله به محمود، خودش با ماشين به ته دره سقوط كند. هر چه محمود دورتر می شد، شدت آتش هم بيشتر می شد.بالاخره خدا كمك كرد تا خودش و جيپ را نجات داد. زمان به سرعت گذشت، بايد تا شب نشده ، كاری مي كرديم و نمی گذاشتيم پای ضد انقلاب به خاك عراق برسد. محمود خيلي زود برگشت، با يك آرايش نظامی به ضد انقلاب حمله كرديم و كمين &amp;#171;كس نزان&amp;#187; در هم شكسته شد، همه شان فرار كردند، ما هم دنبالشان ، نزديكی های مرز هر چه توپ و گلوله داشتيم رو سرشان خالی كرديم.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;1- از روستاهای حوالی سقز و يكی از نفرهای اصلي ضد انقلاب.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;*************&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt; &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;19 –  غربال ، علی اكبر آذرنوش&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;گفت:اكبراين كاوه ای كه اين همه ازش تعريف می كنن ديدی؟ گفتم: نه. گفت: بيا ببينش كه واقعاً ديدنيه! ناصر(1) كسی را نشانم داد و گفت: همونه، اينقدر جوان بود كه باورم نمی شد  كاوه باشد. داشت برای بچه ها صحبت می كرد. رفتيم نزديك، می گفت: ضد انقلاب كار چريكی می كنه، مياد ضربه می زنه و بعد فرار می كنه، حالا ما چرا اين كار را نكنيم، ما چرا ضد چريك نباشيم و دنبالش نرويم، بعد با شور و حال خاصی می گفت: از حالا به بعد بايد هميشه صددرصد آماده باشين تا لحظه ای كه قرار شد بريم عمليات ويا ضد انقلاب رو تعقيب كنيم، بدون معطلی راه بيفتيم صحبت های كاوه آنقدر روحيه بخش بود كه از خدا می خواستم الان از ضد انقلاب خبری برسد، تا برويم سر وقتش و دمار از روزگارش در آوريم.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;1-  ناصر اكبران-  بعدها به شهادت رسيد.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;*************&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt; &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;20-  برخورد قاطع ، شهید ناصر ظريف&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;هر كسی چيزي گفت، تا اينكه نوبت به محمود رسيد. گزارشی از وضعيت منطقه داد، بعد خيلی جدی و محكم گفت: ما بايد با ضد انقلاب برخورد قاطع داشته باشيم، بايد ريشه شان را بكنيم. همه سراپا گوش بودند، گاهی لبخند می زدند و با بغل دستی شان پچ پچ می كردند. نتيجه جلسه هم اين شد كه تا آخر دهه فجر كاری به كار ضد انقلاب نداشته باشيم. همين كه جلسه تمام شد بچه ها دور صياد را گرفتند. از طرز نگاهش معلوم بود خيلی از كاوه خوشش آمده، همان طور كه دست كاوه را توی دستش گرفته بود، گفت: آقا محمود مواظب خودت باش! ما حالا حالا ها به تو احتياج داريم. &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;بچه ها گفتند: ضد انقلاب توی جاده بوكان كمين گذاشته و همه رفتند آنجا باهشان درگير شده اند؛ با يك طرح آنها را محاصره كرديم، هنوز درگيری تمام نشده بود كه محمود رسيد. تا رفتم وضعيت را برايش توضيح بدهم ديدم ناباورانه به من تشر زد و گفت: مگه تو امروز جلسه نبودی؟ مگه نشنيدی كه گفتند درگير نشيد؟ گفتم: بابا ضد انقلاب كمين زده! عذرخواهی كرد و بعد هم با خنده گفت: نه، مثل اينكه بايد طور ديگری برخورد كنيم. بلافاصله افتاد جلو و شروع كرد به تعقيب ضد انقلاب.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt; &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;*************&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;21-  تحقير و تشويق ، رضا ريحانی &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;بايد تا قبل از رفتن نيروهای تامين جاده، به ديوان دره می رسيديم كه نرسيديم، تصميم گرفتيم شبانه به دشمن بزنيم. چراغ خاموش راه افتاديم سمت ديوان دره، زير لب با خودم می گفتم: اگه بميرم بايد اين تريلی مهمات رو امشب برسونم به نيروها. پيچ هر جاده ای را كه رد می كردم، تمام دعاهايی را كه حفظ بودم می خواندم.تو مقر به قول معروف هنوز عرق تنم خشك نشده بود كه يكی آمد و گفت: آقای ريحانی تلفن كارت داره! حدس زدم كه بايد از سقز باشد، خودم را آماده يك توپ و تشر درست و حسابی از طرف كاوه كردم، محمود گفت: رضا گل كاشتی، غرور ضد انقلاب رو شكستی! گفتم: برای چی؟ مگه چی شده! گفت: با مهمات و اسلحه، دوازده شب آمدی توی جاده، آن هم جاده ی ديوان دره! پدرشان را در آوردی.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;چنان روحيه ای به من داد كه اگر لازم می شد، همان شب باز راه می افتادم و مهمات را تا خود سقز می بردم.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;*************&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt; &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;22-  ترور ، سيد مجيد ايافت&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;رفتيم غذاخوری پرشنگ(1) با بچه ها گرم صحبت بوديم و انتظار می كشيديم هر چه زودتر غذا را بياورند، احساس كردم محمود خودش با ما هست ولی حواسش جای ديگری است. زير چشمی به چند نفر تازه وارد نگاه كردم، از طرز نگاه محمود فهميدم كه وضعيت غير عادی است. در همين حال محمود و يكی از بچه ها بلند شدند و دويدند طرف ميز آنها، تا آمدم به خودم بجنبم، ديدم درگير شدند، ما هم رفتيم كمكشان؛ همه را گرفتيم و دستبند زديم ، لباس هايشان را دقيق گشتيم، چند تا كلت و نارنجك داشتند ، آن روز از خير غذا خوردن گذشتيم، سريع آنها را به مركز سپاه آورديم و سپرديمشان دست حفاظت اطلاعات. خاطرم هست در بازجوئی ها، اعتراف كردند كه می خواستند كاوه را ترور كنند. &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;1- از رستورانهای شهر سقز&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;*************&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt; &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;23-  دكل بنفشه ، حميد خلخالی&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;گروهبان جعفری از تكاورهای ارتشی بود، محمود او را فرمانده ی يك پايگاه گذاشته بود، پايگاه دكل بنفشه. اين پايگاه مشرف به سقز بود و خيلی اهميت داشت. يك روز نزديك صبح بی سيم زد و گفت: به پايگاه حمله كردند. نيروی كمكی می خواست. می دانستيم او و بقيه بچه ها مقاومت می كنند. با يك گروه سريع خودمان را رسانديم پايگاه دكل. دم،دمای طلوع خورشيد، وارد پايگاه شديم. كسی زنده نبود. گروهبان جعفری وسط پايگاه افتاده بود، غرق خون بود. ياد حرفش افتادم، حرفی كه مدتها قبل گفته بود (اونقدر با كاوه می مونم تا شهيد بشم)&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;*************&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt; &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;24-  كاك فتاح ، شهید ناصر ظريف&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;جمعيت را كنار زدم و خودم را رساندم كنار جنازه، لباسهای كردی اش غرق  خون بود. تا نزديكش رفتم، بی اختيار گفتم: كاك فتاح! از پيش مرگهای سپاه سقز بود. يكی گفت: فتاح توی مغازه بود، دو نفر آمدند صدایش كردند؛ تا آمد دم در، به رگبار بستنش و فرار كردند. محمود آن موقع فرمانده سپاه بود و خيلی ها او را می شناختند. برای بعضی ها عجيب بود كه او تا آخر مجلس ختم كاك فتاح نشست. محمود حال و هوای يك عزادار را داشت. قبلا قرآن خواندنش را ديده بودم، ولی آن روز خيلی محزون می خواند. انصافاً از كاك فتاح تجليل خوبی كرد. چند روز از شهادت كاك فتاح گذشت، جلوی سپاه بودم كه ديدم دو سه تا كرد آمدند، يكی شان گفت: با آقای كاوه كار داريم. قيافه شان آشنا بود، گفتم: شما كی هستين، با برادر كاوه چي كار دارين؟ همانطور كه به من خيره شده بودند، گفتند: ما برادرهای فتاح هستيم، آمديم از كاوه اسلحه بگيريم تا با ضد انقلاب بجنگيم.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;*************&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt; &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;25-  حكم فرماندهي ، حميد خلخالی&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;دست كرد توی جيبش و نامه اي بيرون آورد. حكم فرماندهی سپاه سقز بود. فكر كردم مال خودش است، با خودم گفتم: حتماً می خواد قول بگيره كه پشتش باشم و باهاش كار كنم. حكم را داد دستم، ديدم اسم من توی آن نامه نوشته شده. نگاهش كردم، پرسيدم: اين حكم چيه؟ گفت: حكم فرماندهی سپاه سقز، برای تو گرفتمش، گفتم: خودت چی؟ گفت: از اين به بعد من هم مسئول عملياتم، اينم حكم. بی اختيار زدم زير خنده، گفتم: آقا محمود تو هم چه كارهایی می كنی ها! اينجا همه می دونن كه از تو شايسته تر و بهتر برای فرماندهی سپاه كس ديگه ای نيست. تنها چيزی كه نمی توانستم قبول كنم همين يك مورد بود كه او بشود مسئول عمليات و من بشوم فرمانده. آنقدر اصرار كردم تا مجبور شد حكم ها را عوض كند. &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;*************&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt; &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;26-  چريك های كاوه ، سيد محمد&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;آخرين بار كه از گردان كمك خواستم، فرمانده گردان گفت: بچه ها ی سپاه سقز هر كجا كه باشند بايد الان برسند. تنگ غروب، يك دفعه آتش ريختن ضد انقلاب قطع شد. طولی نكشيد كه هر كدامشان به طرفی فرار كردند، طوری كه بقيه را خبر كنند، داد می زدند: چريكهای كاوه! چريكهای كاوه! فرار ضد انقلاب باعث شده بود جان بگيريم و قد راست كنيم. نگاه كردم، ديدم يك گروه پانزده _ بيست نفره روی ارتفاعات هستند؛ يك ماشين هم همراهشان بود كه يك دوشيكا روی آن بسته بودند.  به محض اينكه گفتم: رفتند طرف سنته؛رفتند تعقيب آنها. من هم دنبالشان رفتم، مسئول گروه به بزرگ روستا گفت: آنها آمدند توی روستای شما، اسرا را هم آوردند همين جا، برو بهشان بگو اگر گروگانهارا همين امشب آزاد نشن، كاوه خودش مي یاد و آن وقت هر چه ديدند از چشم خودشان ديدند، مامور روستا و چند تا ديگر از اهالی به دست و پا افتادند و گفتند: ما خودمان می ريم با آنها صحبت می كنيم، فقط شما يك ساعت مهلت بدين. ساعت هفت، هشت شب بود كه ريش سفيدهای روستا ، اسرا و آنهايی را كه تسليم شده بودند، آوردند و تحويلمان دادند.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;*************&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt; &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;27-  نيروهای كاوه ، محمد يزدی &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;هر چه از دور بوق زد و چراغ داد، نرفتيم كنار، وقتی ديد ما از رو نمی رويم، مجبور شد بايستد. گفتم: حتماً بايد امشب بريم سقز، ماشين گيرمان نيامد، ما رو با خودتون مي برين ؟ اينطور كه معلوم بود با مسئوليت خودشان از دژباني رد شده بودند. نفر كنار راننده وقتی اسراء ما را ديد، با خنده گفت: شما چكاره ايد؟ گفتم: بسيجی هستيم ، اشاره كرد و سوار شديم.نقشه ی بزرگی را وسط اتاق پهن كرده بودند، چند نفر هم نشسته بودند دورش، يكهو چشمم افتاد به همان دو نفری كه ما رابا ماشين شان تا اينجا آورده بودند، تا ديدنمان خنديدند. راننده جيپ رو كرد به محمود گفت: آقای كاوه اينها كی ان؟ محمود گفت: اينها دو تا از مربيهای مشهدی هستند كه قبلا سقز بودند، حالا هم من ازشان خواستم تا خودشون رو برای عمليات برسونند. محمود پرسيد: ببينم آقای كاظمی(1) مگه شما همديگر را می شناسين؟ گفت: بله، هم من می شناسمشون، هم حاج آقا بروجردی(2)، آقای بروجردی رو كرد به كاظمی و گفت: از همون اول حدس زدم كه اينها بايد نيروهای كاوه باشن و گرنه اون طور اصرار نمی كردن برای اومدن.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;1- ناصر كاظمی: اولين فرمانده ی تيپ ويژه شهدا که بعدها در عمليات پاكسازی پيرانشهر- سردشت به شهادت رسيد.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;2- محمد بروجردی: فرمانده ی قرارگاه حمزه سيدالشهدا و يكی از بنيانگذاران تيپ ويژه، بعدها به شهادت رسيد.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;*************&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt; &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;28-  يك تشخيص به موقع ، عبدالحسين دهقان&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;رحيم صفوی(1) پرسيد: اسمتون چيه؟ محمود گفت: كاوه هستم. تا اسم كاوه را شنيد چند لحظه مات و مبهوت خيره شد به محمود، بعد هم به دقت شكل و شمايلش را نگاه كرد. اسم و آوازه ی  كاوه حتی تا ستاد كل سپاه هم رسيده بود. آقا رحيم وقتی به خودش آمد، بدون معطلی دستش را دراز كرد و حكم محمود را گرفت، گفت: شما حق ندارين بريد جنوب، بايد از همين جا برگرديد كردستان! محمود گفت: مشكلاتی تو كردستان، جلو را همون هست كه ما رو توی تنگنا گذاشته و نمی تونيم اون طور كه بايد اونجا كار كنيم. پرسيد: چه مشكلاتی؟ محمود گفت: تو خود سپاه يك سری مشكلات داريم، ادوات و مسئولين از ما پشتيبانی نمی كنندو بعضی وقتها هم سد راهمون می شوند، آقا رحيم گفت: شما برگرديد كردستان، بنده از همين حالا به شما اختيار تام می دهم، هر اداره و مسئولی كه همكاری نكرد، كافيه فقط معرفی اش كنی تا ما باهاش برخورد لازم را بكنيم. محمود گفت: پس اجازه بدین برای سه ماه هم كه شده برم جنوب، عمليات كه تمام شد برمی گردم،چیزی گفت كه ديگه محمود ساكت شد. گفت: آقای كاوه! اصلا برای سه روز هم شما را نمی گذاريم بريد جنوب، همين الان مستقيم بريد کردستان&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;1- سردار سرلشگر پاسدار رحيم صفوی: فرمانده ی كل سپاه پاسداران ايران.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;*************&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt; &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;29-  كشف بزرگ ، جاويد نظامپور&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;ناصر كاظمي آهی كشيد و از روی افسوس گفت: اين عمليات(1) تموم شد و باز من شهيد نشدم، اولين باری بود كه از او چنين حرفی را مي شنيدم، همه سراپا گوش شدند و خيره به او. گفت: البته اگر نتونم با خون خودم خدمتی به اسلام بكنم و شهید نشم خيلی نگران نيستم. اين حرف بيشتر مايه تعجب شد، ادامه داد: من كاری برای جمهوری اسلامی كردم كه  اميدوارم حق تعالی نظر عنايتش را شامل حالم كند، من هم مثل بقيه حسابی كنجكاو شده بودم! گفت: اون كار اينه كه من كاوه را برای جمهوری اسلامی كشف كردم و يقين دارم كه كاوه می تواند مسئله كردستان را حل كند.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;1- عمليات آزادسازی سد بوكان&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;*************&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt; &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;30-  جان های باارزش ، سيد محمد موسوی&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;يك بار می خواستيم از جاده ای عبور كنيم .قبل از رسيدن ما ضد انقلاب تو جاده مين گذاشته و فرار كرده بود.ِمی بايست به سرعت تعقيبشان می كرديم، بهترين راه حل ،راهی بود كه كاوه پيشنهاد كرد، گفت: بريد از تو روستا تراكتور  بياريد، سريع رفتيم يك تراكتور را با راننده اش آورديم. به اصرار محمود، راننده برخلاف ميل از تراكتور پياده شد. محمود يكی از سربازهای تيپ را كه به رانندگی وارد بود نشاند پشت فرمان، براي اين كه او دلگرم باشد و ترسش بريزد خودش هم نشست روی گلگير، من و چند تا از بچه های تخريب رفتيم جلوی ماشين را سد كرديم.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt; خطرناكه آقا محمود، لبخندی زد و گفت: نمی خواد حرص و جوش بخوريد، برين كنار! شروع كرديم به اصرار كه، اجازه بده ما كنار دست راننده بشينيم، شما پياده شين. گفت: اگه جون من برای شما ارزش داره، جون شما و اين سربازها هم برای من ارزش داره. بعد يك درگيري درست و حسابی،با گرفتن دو سه اسير و چند كشته، به مقرمان بازگشتيم.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;*************&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt; &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;31-  پيچ آخر، غلامعلی اسدی&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;بچه ها در جاده سنگر گرفته بودند و آنها آن طرف از لابلای درختها و صخره ها تيراندازی می كردند. كاوه سريع اوضاع را بررسی كرد. بند پوتينهايش را محكم بست، گفت: من می رم دوشيكا را بيارم. بروجردی گفت: اين كار عملی نيست، درجا تكون بخوريم می زننمان، تو چطور می خواهی از جلوی اين همه آدم ... ، كه كاوه مجال نداد و با گفتن ذكر مقدس &amp;#171;يا علی&amp;#187; مثل فنر از جا جهيد؛ با سرعت شگفت آوری روی جاده می دويد، گويا دشمن تمام سلاح هايش را بكار انداخته بود تا نگذارد او قسر در رود، به پيچ آخر كه رسيد نفس را حتي كشيدم، تحرك ضد انقلاب كم شده بود، انگار دیگر كار را تمام شده مي دانستند و مي خواستند به راحتي اسيرمان كنند. در همين وضعيت سر و كله ی ماشين دوشيكا پيدا شد، دوشيكاچي پشت سرهم تيراندازي مي كرد و مي آمد جلو. ماشين كه نزديكم رسيد، ديدم كاوه كنار دست دوشيكاچي ايستاده، دائماً با اشاره ی دست مي گفت كجا رابزند، وقتي به خودم آمدم همه داشتند تيراندازي مي كردند، اگر هوا تاريك نمي شد، تا هر كجا كه فرار مي كردند، مثل سايه تعقيبشان مي كرديم. رعب و وحشتي كه بعدازاين ضد كمين، تو دل ضد انقلاب افتاد، باعث شد كه ديگر جرأت نكنند براي ما كمين بگذارند، آن هم توي جاده ی اصلي.            &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;*************&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt; &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;32-  تاكتيك موثر، احمد منگور كردستاني-  پيشمرگ كرد مسلمان&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;گفتم: من كه سر در نمي یارم سليم، دارن ما رو مي زنن، اون وقت كاوه مي گه هيچ كس حق نداره تيراندازي كنه! تپه، تپه ی صافي بود، نه درختي داشت و نه صخره اي كه بشود در پناه آن سنگر گرفت؛ هر چه دور وبرم را نگاه مي كردم، اثري از ضد انقلاب نمی دیدم، ما فقط صداي تيراندازي هايشان را مي شنيديم، لحظات به كندي مي گذشت و ما بايد تا صبح صبر مي كرديم. نزديك صبح ضد انقلاب اطمينان پيدا كرده بود كه همه مان كشته شده ايم و يا فرار كرده ايم، اين را از قطع شدن تيراندازي هایشان فهميدیم. كاوه، دهقان را صدا زد و گفت: با بچه ها بلندشو و بكش جلو، اصغر محراب(1) را هم با يك دسته ی ديگر، از طرف ديگر روانه كرد؛ با آرايشي كه كاوه به بچه ها داد، زديم به دشمن. ضد انقلاب با ديدن ما كه به طرفشان تيراندازي مي كرديم، مات و مبهوت شروع كردند به فرار. آن شب اگر طرح كاوه را اجرا نمي كرديم، جايمان را لو مي داديم؛ ضد انقلاب با بستن دره قاسم گراني(2) محاصره مان مي كرد و همه ی بچه ها را به شهادت مي رساند.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;1- فرمانده ی تيپ قائم(عج) که  بعدها به شهادت رسيد.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;2-  از روستاهاي حوالي پيرانشهر.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;*************&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt; &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;33-  وداع آخر ، شهید ناصر ظريف&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;نزديك ظهر محمود ناراحت و نگران آمد پيش من، گفت: می گن حاجي بروجردي رفته روي مين، سريع برو ببين چه خبر شده! باريكه اي از خون، از گوشه لب بروجردي جاري بود. آنقدر آرام شهيد شده بود كه فكر كردم خوابيده است. تا رسيدم مهاباد سراغ كاوه را گرفتم، گفتند: رفته تو مسجد، همه را جمع كرده و داره دعاي توسل مي خونه، سريع رفتم توي مسجد، تا چشمش به من افتاد آمد سراغم، گفت: چه خبر، حاجي وضعش چطوره؟ آنقدر با تشويش حرف مي زد كه نتوانستم خودم را كنترل كنم و زدم زير گريه، همين كافي بود تا او بفهمد چه مصيبتي نازل شده، چنان بي پروا و بلند زد زير گريه كه همه فهميدند چه خبر شده، آن روز تمام هوش و هواسم به محمود بود. با وجود مجروحيتي كه داشت، مثل يك شخص پدر از دست داده، گريه مي كرد.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;*************&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt; &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;34-  كار ناتمام ، مصطفي ايزدي &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;يك روز تودفترم نشسته بودم كه محمود همراه علي قمي(1) وارد شد. بعد از احوالپرسي گفتم: خيلي از كارهامون زمين مونده، با رفتن بروجردي تيپ ويژه شهدا هم بي فرمانده شده، بايد فكر چاره باشيم. سرش را بلند كرد و گفت: با شرايطي كه پيش آمده ما بايد عمليات را ادامه بدهيم، نبايد بگذاريم جاي خالي بروجردي احساس شود، با تعجب نگاهش كردم، از رنگ صورتش معلوم بود كه هنوز حالش خوب نشده و خيلي درد  مي كشد، مصمم تر از قبل گفت: پاكسازي جاده مهاباد - سردشت رو ادامه مي ديم، انشاا... كار رو تموم مي كنيم و رفت. پاكسازي جاده از همان جائي كه با شهادت بروجردي رها شده بود، از سر گرفته شد. زودتر از آنچه كه فكر ش را مي كرديم جاده آزاد شد.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;1- جانشين تيپ ويژه شهدا که در مرداد ماه سال 1363 به شهادت رسيد.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;*************&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt; &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;35-  مهمان عزيز ، عليرضا خطي&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;فكر كرديم نقده هم  مثل جاهاي ديگر است كه بايد اسلحه و تجهيزات توي شهر ببریم، اما وقتي برخورد مردم و خصوصاً ترك هاي نقده را ديديم، حسابي شرمنده شديم. آنها هر كجا كه ما را مي ديدند كلي احتراممان مي كردند. وقتي مي خواستيم از مغازه اي خريد كنيم، پول قبول نمي كردند، مي گفتند: شما مهمان هاي ما هستيد، مهمان هاي عزيز. مخصوصاً وقتي مي فهميدند كه ما نيروهاي تيپ ويژه هستيم و محمود كاوه فرمانده مان هست، اين احترام و تحويل گرفتن خيلي بيشتر مي شد. وقتي مي آمديم پادگان جيب هایمان پر بود از آجيل هايي كه مردم با هزار تعارف داده بودند.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;*************&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt; &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;36-  در خاطر كوهها ، رضا ريحاني&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;گفتم: آقا محمود اگه مردم تو رو فراموش كنن! اين كوهها فراموشت نمي كنن. گفت: چظور مگه؟ گفتم: به دستور تو، سربازهای امام روی خيلي از قله هاي كردستان نماز خواندن، اين تو بودي كه كلمه اشهد ان لا اله الا... و علي ولي ا... رو ،در  بيشتر اين كوهها طنين انداز كردي. بچه ها مثل اينكه منتظر بودند كسي سر حرف را باز كند، همه شروع كردند به زدن حرفهايي از همين دست. چهره اش نشان مي داد كه از اين حرفها خوشش نيامده، گفت: ما بدون امام چيزي نيستيم، امام همه چيز را از خدا مي دونن.كمي مكث كرد و گفت: از اين حرفها هم ديگه كسي نزنه و گرنه كلاهمون مي ره تو هم.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;*************&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt; &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;37-  مرد جنگ ، فاطمه عمادالااسلامي&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;ساعت 8 از تهران راه افتاديم سمت مشهد، محمود طوري رانندگي مي كرد كه انگار مي خواست پرواز كند. هنوز رويم درست و حسابي با او باز نشده بود، آخر تازه ديروز عقد كرده بوديم. يكبار خجالت را گذاشتم كنار و گفتم: چرا اينقدر با سرعت مي رين آقا محمود؟! لبخند زد، نگاهي كرد و بهم گفت: كم كم علتش را مي فهمي. پاپي اش شدم كه علت را بدانم، آخرش در حالي كه سعي مي كرد مراعات حال مرا بكند، گفت: بايد برم منطقه، حقيقتش، اين چند روزه خيلي از كارهام عقب افتادم! حيرت زده پرسيدم: به همين زودي مي خواي بري؟ گفت: آره ديگه، بايد برم، گفتم: تازه هنوز اول ازدواجمونه، چند روز بمون بعدش برو. گفت: من هم خيلي دوست دارم بمونم، شايد بيشتر از شما، ولي وظيفه و تكليف چيز ديگه ايه، شما هم بايد تو فكر وظيفه و تكليف باشي تا انشاا... هر دومون بتونيم رضاي خدا رو بدست بياريم.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;*************&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt; &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;38-  فرمانده عجيب ، احمد رادمرد&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;پيرمرد كه زل زده بود توي صورت كاوه، بروبر نگاهش مي كرد، يك نگاه به كاوه مي كرد يك نگاه به ما. فكر مي كرد داريم سربه سرش مي گذاريم. با ترسي كه محمود تو دل ضد انقلاب انداخته بود، مردم و حتي خود ضد انقلاب هم تصور مي كردند كاوه آدمي هست با ريش بلند و هيكلي آن چناني. يكي از بچه ها گفت: كاكا! به خدا همين خود كاوه هست، فرمانده ی ما كه تو دنبالشي همينه. كاوه رو كرد به پيرمرد و گفت: چكار داري بابا؟ پيرمرد وقتي فهميد فرمانده ما همان است كه با او صحبت مي كند. خودش را انداخت روي قدمهاي محمود و بلند بلند شروع كرد به گريه. كاوه خم شد تا پير مرد را بلند كند، نتوانست، محكم به پايش چسبيده بود، پير مرد هي مي گفت: بچه ها م فداي شما، قربان شما برم. وقتي آرامش كرديم، سر درد دلش باز شد، گفت: به خدا قسم از شادي، دلمان مي خواد بتركه كه شما پاسدارها آمدين از دستشان نجاتمان دادين، زن و بچه هايمان را خلاص كردين؛ اونا امانمان را بريده بودن. مي گفت و گريه مي كرد.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;*************&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt; &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;39-  قربان سركاوه ، محمود سليم تيموري- پيشمرگ كرد مسلمان&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;درگيري كه تمام شد وارد روستا(1) شديم. بين مجروحين يك نفر بود كه اسلحه و تجهيزات نداشت، سر و وضع خاصي داشت، صحبت هم نمي توانست بكند، يك روستايي را آورديم شناسايي اش كند، تا او را ديد گفت: اين ديوانه است. هر كارش كرده بودند تا با بقيه به كوه برود نرفته بود، بچه هاي بهداري با آمبولانس به بيمارستان مهاباد فرستادنش. عمليات كه تمام شد، برگشتيم مهاباد. زن و بچه ام مهاباد بودند، آمدم از كاوه خداحافظي كنم، گفت: كاك سليم! قبل از اين كه بري خانه، يك كاري براي من انجام بده، خيلي خوشحال شدم  با خودم گفتم: كاوه چه كاري داره كه از من مي خواد براش انجام بدم، گفت: برو بيمارستان از آن مجروح سري بزن، سلام منو بهش برسون. منظورش همان ديوانه بود. ادامه داد: خبرش را پادگان كه آمدي بهم بده. يك كيسه برنج آورد، چند كيلوگرم روغن هم داد تا ببرم براي پدرش.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;1- روستاي زيراندول از حوالي مهاباد.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;*************&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt; &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;40-  مسکّن آسماني ،  حسن عماالاسلامي &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;از وقتي بچه ها فهميده بودند كه من برادر خانم كاوه هستم، مهرباني شان نسبت به من بيشتر شده بود. يك روز تصادفي محمود را تو گوشه ی دنجي از پادگان ديدم. با كلي شك و ترديد جلو رفتم، سلام و احوالپرسي كردم، شك و ترديدم از اين بود كه شايد بازهم تحويل نگيرد و سرد برخورد كند، ولي برعكس روزهاي قبل ديدم گرم گرفت، گفت: حسن، تا مي توني اطراف من نيا و خيلي چيزها را از من نخواه! آهي كشيد و انگار كه بخواهد حرف دلش را بگويد، ادامه داد: از اينها گذشته، وقتي تو هي بيايي پيش من، مي ترسم نتونم از پس فرماندهي و مسئوليتي كه خدا و اهل بيت (ع) از من خواستند بر بيام و در نهايت، بين تو و بقيه تبعيض قائل بشم و خداي ناكرده، بكنم اون كاري رو كه نبايد، حرفهايش عين يك مسكّن آسماني آرامم كرد. آن روز، وقتی خواستيم از هم جدا بشيم گفت: مطمئن باش تو همون ارج و قربي رو پيش من داري كه بقيه ی نيروها دارن، چه بسا كه تو رو هم بيشتر دوست داشته باشم، من هر كسي رو به واحد اطلاعات و گردانهاي رزمي معرفي نمي كنم...روزهاي بعد فهميدم كه چند نفر ديگر از اقوام و خويشان محمود تو تيپ خدمت مي كنند، با كمي تحقيق دريافتم كه محل خدمت هر كدام از آنها هم بدون استثناء، در گردانهاي رزمي است. &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;*************&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt; &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;41-  جنگ رواني ، علي صلاحي&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;مي گفت: همان روزهاي اول كه به عنوان فرمانده سپاه سقز معرفي شدم، يك اعلاميه نوشتم و دادم بچه ها از رويش تكثير كردند؛ بعد هم گفتم كه توي شهر پخشش كنند. در آن اعلاميه يك جمله از حضرت امام نوشته بودم كه :&amp;#171;ما با كفر مي جنگيم، نه با كرد&amp;#187;، و از مردم خواسته بودم تا براي ايجاد آرامش و امنيت، با ضد انقلاب همكاري نكنند. بعد هم به ضد انقلاب توصيه كرده بودم كه بيانيه ی خودشان را تسليم كنند و امان نامه بگيرند، و گرنه با آنها مي جنگيم و جواب تيركلاش را با آرپي جي و 106 مي دهيم. اين در واقع يك جنگ رواني بود كه باعث شد مردم بدانند ما صف آنها را از ضد انقلاب جدا مي دانيم، چند روزي نگذشت كه ضد انقلاب با يك تاكتيك حساب شده، چند درگيري در جاهاي مختلف شهر بوجود آورد. قصدشان اين بود که ما را تا جايي كه خودشان مي خواهند بكشانند و بعد از آن، از همه طرف به ما حمله كنند؛ اما هر بار باسازماني كه از قبل طراحي كرده بوديم، سراغشان مي رفتيم. طوري كه يكبار هم در محاصره آنها نيفتاديم و واقعاً جواب تيرهاي كلاش را با موشك آرپي جي مي داديم. كومله و دمكرات وقتي ديدند جز دادن تلفات، چيز ديگري عايد شان نمي شود، حساب كارشان را كردند و دور سقز خط كشيدند.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;*************&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt; &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;42-  افسري كاركشته ، محمد بهشتي خواه&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;خاطرم هست يك روز تو پادگان جلسه داشتيم، آن روزهر كدام از مسئولين و فرماندهان، شروع كردند به دادن گزارش از وضعيت نيروهاي تحت امرشان، بعضي از بي انضباطي نيرو گله مي كردند و مي خواستند كه دفتر قضايي با آنها برخورد بكند، من ساكت نشسته بودم و چيزي نمي گفتم، كاوه رو كرد به من و با خنده پرسيد: شما چرا ساكت نشستي؟ لابد آدم بي انضباط توي ادوات پيدا نمي شه! گفتم: تو ادوات كسي بي نظمي نمي كنه، چون مي دانند روز آخر به حسابشون رسيدگي مي كنیم، چند وقتي هست اين برنامه را اجرا مي كنيم، خوب هم جواب مي ده، كاوه يكدفعه عصباني شد و با تشر گفت: تو خيلي اشتباه مي كني اين كار را مي كني، تو با اين كارت حق پدرو مادر و بچه هايشان را غصب مي كني، و بعد با لحن جدي تری گفت: آخرين باري باشه كه اين كار را مي كني.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;*************&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt; &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;43-  عكس العمل حساب شده ، سيد محمد&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;راننده كاميونها مي گفتند: اگه ما رو اعدام هم بكنين، با اين همه مهمات به خط مقدم نمي رويم! وقتي صحبتها و اعتراضات آنها تمام شد، كاوه شروع كرد به صحبت، گفت: ما اينجا هيچ كس را با زور به خط نمي بريم، خيلي از اين بچه ها كه الان مي بينيدشون، براي رفتن به خط گريه مي كنن، سعي شون اينه كه از هم سبقت بگيرند. بعد هم بدون اينكه يك كلمه درخواست ماندن از آنها بكند، گفت: انشاا... سعي مي كنيم بار كاميونها تون رو همين جا خالي كنيم. كاوه وقتي ازدهام بچه ها را ديد، گفت: بهتره بريم دفتر ما، بقيه حرفها را آنجا مي زنيم. نيم ساعت نگذشته بود كه جلسه كاوه با آنها تمام شد و همه شان آمدند بيرون، بعضي هایشان داشتند گريه مي كردند. نمي دانم آن روز كاوه به آنها چه گفته بود كه از اين رو به آنرو شدند. همان روز كاميون ها همه ی مهمات را رساندند منطقه. &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;*************&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt; &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;44-  راز آن دستور ، علي ايماني &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;نيروهاي دشمن و نيروهاي ضد انقلاب دست، به دست هم داده بودند و هم زمان آتش شديدي مي ريختند. از طرفي هم بالگردهاي توپ دارشان ما را از بالا گرفته بودند زير آتش. كاوه گاهي با وسواس خاصي دوربين مي كشيد روي مواضع دشمن، گاهي هم از طريق بي سيم با علي قمي صحبت مي كرد و وضع دقيق نيروها را جويا مي شد. بعد از نماز ظهر تصميمي گرفت كه هيچ كدام از ما دليلش را نفهميديم. مسئول قبضه ميني كاتيوشا را صدا زد. نقشه اي را پهن كرد روي زمين و نقطه اي را به او نشان داد. گفت: اين سه راهي را بكوب، كاوه ايستاده بود نزديك او و هر چند لحظه فرياد مي زد: رحم نكن، مهات بده، بزن، بزن! طولي نكشيد كه علي قمي تماس گرفت، صدايش هيجان و شادي خاصي داشت، گفت: محمود جان! ما رسيديم روی ارتفاعات، تمام هدفها را گرفتيم. گل از گل محمود شكفت و به سجده افتاد، يادم هست همان روز مطلع شديم حدود 300 نفر از عراقيها و ضد انقلاب، در سه راهي پشت سياه كوه، به درك واصل شده اند و اين براي همه عجيب بود. راز آن دستور كاوه پس از سالها هنوز برايم كشف نشده باقي مانده است.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;*************&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt; &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;45 -  مجروحيت ويژه ، علي شمقدري&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;دست راستش مجروح شده بود. آمده بود ملاقات آيت ا... خامنه اي كه آن موقع رئيس جمهور بودند، حدود نيم ساعت با هم بودند. شب پيش من ماند، تا ساعت يك نيمه شب مرتب اين طرف و آن طرف تلفن مي زد و كارهايش را دنبال مي كرد، در ضمن دستوراتي هم مي داد، ديدم اينطوري نمي شود خوابيد، ناچار تو اتاق ديگري بردمش ، يك تلفن هم گذاشتم جلويش، تا خود سحر هر وقت از خواب بلند مي شدم، بيدار بود و به جاهاي مختلف زنگ مي زد، آن شب اصلا نخوابيد. بعدها آقا راجع به ملاقات آن روزشان با محمود مي گفتند: من به آنهايي كه دستشان مجروح است حساسيت دارم، ازش پرسيدم دستت درد مي كند و او گفت: نه ، مي گفتند: اينكه انسان دردش را كتمان كند مستحب است.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;*************&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt; &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;46 -  لحظه ی نفس گير ، حسن عمادالاسلامي &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;وقتي خبر شهادت قمي تو بچه ها پيچيد، بقدري تو روحيه شان اثر كرد كه همه زمين گير شدند. تو يك بلاتكليفي شديد به سرمي برديم كه ناگهان محمود رسيد. فكرش را هم نمي كردیم كه به اين سرعت خودش را برساند، آن هم با دست مجروحي كه چند روز پيش توی عمليات &amp;#171;ليله القدر&amp;#187; گلوله خورده بود. سريع پياده شد و بدون  معطلي داد زد، شما چرا نشستيد؟ ياا... بلند شيد و بعد خودش از همان روي جاده شروع كرد به دويدن به سمت ضد انقلاب؛ گويي همه جان تازه اي گرفته بودند ، نه تنها نيروها را از زمين بلند كرد، بلكه به آنها حالت تهاجمي هم داد، داشت با بي سيم صحبت مي كرد كه بازويش تير خورد، چيزي نگفت، اما خون همه آستينش را سرخ كرد، حالا ديگر نيروهاي كمكي رسيده بودند و دوشيكاچي ها هم كشيده بودند جلو. حضور پرصلابت محمود و تدابير ويژه ی او کار خودش را كرده بود. آن روز تا قبل از غروب كار يكسره شد و باقيمانده ی نيروهاي ضد انقلاب با بجا گذاشتن كلي تلفات ، فرار را بر قرار ترجيح دادند.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;*************&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt; &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;47-  حتي در منطقه... ،ماه نساء شيخي &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;جلو پادگان، عده زيادي از بچه هاي رزمنده جمع شده بودند براي استقبال از ما، بين آنها دنبال محمود مي گشتم، ولي پيداش نكردم؛ سراغش را كه گرفتم گفتند: ديروز رفته عمليات.نزديك غروب از عمليات برگشت، نيم ساعت پيش ما نشست، بعد عذرخواهي كرد و رفت تو ساختمان كناري. از يكي از دوستانش پرسيدم: اون ساختمون مال چيه؟ گفت: بهش مي گن اتاق نقشه. آن شب عقربه هاي ساعت رسيد به دوازده شب، او نيامد، دو -  سه دفعه تا جلو آن ساختمان رفتم ولي هنوز سرگرم كارشان بودند. خواستم اعتراض بكنم كه پدر محمود گفت: خدا رو شكر مي كنم كه همچين پسري نصيب من شده، صبح روز بعد محمود آمد پيش ما براي عذر خواهي، و بعد هم همراه بقيه راهي عمليات شد. دو روز بعد وقتي برگشت، كه ما سوار اتوبوس شده بوديم و داشتيم برمي گشتيم. وقتي اتوبوس راه افتاد، من به اين فكر مي كردم كه حتي در منطقه هم نمي شود او را سير ديد.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;*************&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt; &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;48-  گردنه قوشچي ، محمد بهشتي خواه&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;فاصله ما با ضد انقلاب چيزي كمتر از ببيست، سي متر بود. همان اول كار، سه تا شهيد داديم و يكي دو تا مجروح، چند متري آمدم عقب تر. نيروها همه زمين گير شده بودند و مجروهها هم مانده بودند بين ما و ضد انقلاب. حسابي دست و بالم را گم كرده بودم كه كاوه رسيد؛ تا وضع را اينطوري ديد، به يكي از آرپي جي زنهاي گردان گفت: بلند شو بزن! آرپي جي دستش روي ماشه بود كه يك تير قناسه خورد تو پيشاني اش، كاوه منتظر نماند كه كمك آرپي جي زن و يا يكي ديگر از بچه ها كار را تمام كند، درست كنار شهيد ايستاد، رفتم آرپي جي را ازش بگيرم، نداد؛ داد زدم: پس حداقل جاتو عوض كن ... حرفم تمام نشده بود كه صداي خشك شليك آرپي جي پيچيد توی گوشم. روحيه بچه ها از اين رو به آن رو شد، آرپي جي دوم و سوم كه شليك شد، همه ی بچه ها بلند شدند و حالت تهاجمی  گرفتند. ا... اكبر مي گفتيم و جلو مي رفتيم، در عرض چند دقيقه اوضاع به نفع ما تغيير كرد. &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;*************&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt; &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;49-   سيد كان ، محمد بناء رضوي&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;گفتم: توی اين شناسايي اون قدر جلو رفتيم كه صحبت نگهبانها رو شنيديم، حتي دستمون رو هم به سيم خاردارهایشان زديم. گفت: شما امشب با كاك احمد، دو نفري بريد سيدکان، مي خوام از داخل شهر هم برام خبر بيارين، همه با تعجب داشتند محمود را نگاه مي كردند، آخر براي رفتن به داخل شهر بايد از جلوي چند تا پايگاه دشمن مي گذشتيم و كمين هاي زيادي را هم رد مي كرديم؛ محمود طبيعي تر از قبل گفت: مي رین تمام مساجد و حسينيه ها را شناسايي مي كنين! انشاا... وقتي شهر رو گرفتيم، مي خوايم نيروها رو اون جا مستقر كنيم، تعجبم بيشتر شد. ما هنوز عمليات نكرده بوديم، ولي كاوه در فكرش، سيد كان را هم تصرف كرده بود. دم دماي غروب آماده رفتن شده بوديم كه كاوه پيغام فرستاد ، نمي خواد برين. اينطور كه بعدها فهميديم، عراق تحركاتي از خودش نشان داده بود و منطقه حساس شده بود، رفتن ما مي توانست باعث لو رفتن عمليات شود. &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt; &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;*************&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;50-  اولين حمله ، علي اسلامي&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;يك روز به خودم جرأت دادم و از او پرسيدم: از كجا شروع كردي كه كاوه شدي؟ گفت: از يك عمليات شروع شد، محل عمليات يك روستا بود؛ براي پاكسازي بايد تپه اي را كه مشرف به آنجا بود تصرف مي كرديم، اين ماموريت به من و چند نفر ديگر داده شد، به نزديك ارتفاع كه رسيديم، ديديم چند نفر ضد انقلاب هم به سمت همان ارتفاع بالا مي روند، بدون معطلي درگير شديم. غير از چهار -  پنج نفر پيش مرگ كرد كه با من بودند، بقيه فرار كردند، به بچه هاي پائين هم گفته بودند كاوه شهيد مي شود. تا به بالاي ارتفاع رسيديم، يك ضد انقلاب كشته شد و بقيه شان فرار كردند. بلافاصله چند تا ا... اكبر گفتيم و به نيروهاي پايين اشاره كردم بيايند بالا. صحبتش تا به اينجا رسيد خنديد و ديگر چيزي نگفت. &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;*************&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;51 -  حق شناس ، علي خسروي &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;گفتم: برادر كاوه تا ساعت سه شب جلسه داشته، الان هم از شدت خستگي خوابيده، برين بعداً بياين، گفتند: ما مي خوايم بريم شهرستان، شايد ديگه نتونيم آقاي كاوه رو ببينیم ، مي خوايم باهاش خداحافظي كنيم، چند تا عكس هم بگيريم. همه با اصرار مي خواستند كاوه را بيدار كنند. ديگر داشتم كلافه مي شدم كه كاوه بيدار شد و صدايم زد، رفتم داخل اتاق، پرسيد: اين سرو صداها براي چيه؟ گفتم: چند تا بسيجي آمدن اصرار دارند كه شما را ببينن، من هر چه كردم حريفشان نشدم، كاوه آمد بيرون، همراه آنها از ساختمان فرماندهي زد بيرون، وقتي نگاه كردم تازه فهميدم اينها تنها نيستند و عده زيادشان آن طرف تر منتظرند. يك ساعتي طول كشيد تا محمود برگشت، جلو رفتم و گفتم: صلاح نبود شما دراين هواي سرد رفتين؛ يك جوري راضي شان مي كرديم، نمي رفتيد. با خنده گفت: نه! ما دينمان به اينها خيلي بيشتر از اين حرفهاست؛ از اين گذشته اينها دلشان به همين خوش است و بالاخره خودش يك عاملي است براي جذب دوباره ی آنها به جبهه.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;*************&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt; &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;52 -  سنگر ناقص ، علي صلاحي&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;بچه ها هم دست بكار شدند و شب نشده كار سنگر فرماندهي را تمام كردند، اتفاقاً همان موقع هم محمود از جلسه قرارگاه برگشت، رفت و سنگر را ديد، وقتي از داخل سنگر بيرون آمد گفت: اينجا كه ناقصه، با تعجب گفتم: كجاش ناقصه، گفت: برو نگاه كن مي بيني، رفتم و چهار چشمي همه ی چيزها را نگاه كردم، هر چه كه لازمه ی يك سنگر فرماندهي است آنجا بود، برگشتم و گفتم: به نظر من كه نقصي نداره، رفت و از داخل ماشين قابي بيرون آورد و به من داد؛ توي تاريكي شب به دقت نگاه كردم، ديدم عكس حضرت امام است، دوزاري ام جا افتاد كه نقص سنگر چيست، محمود گفت: سنگر فرماندهي كه عكس امام نداشته باشد، ناقص است.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;*************&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt; &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;53-  نقطه رهايي ، مصطفي فتوحيان&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;گفت: گروهان عمار از مسير سمت راست بايد عبور كنه، و بعد از دور زدن مواضع دشمن، از پشت بزنه به اونها و باهاشان درگير بشه، در واقع گروهان عمار مي خواد فرصتي را فراهم كنه تا گروهان ياسر بتونه از صخره هاي سمت چپ كاتو، خودش را بالا بكشد و انشاا... ضربه ی اصلي را بزند زير پاي كاتو كه نقطه رهايي مان هست، نماز مغرب و عشاء را خوانديم؛ كاوه گفت: كاتو منطقه است، براي همين هم كار ما امشب سخت و حساسه، شايد ديگه برگشتي به دنياي خاكي نباشه. وقتي ديدم كاوه  همراه مان مي آيد، حدس زدم كار گروهان ما خيلي سخت است؛ شب عمليات كاوه هر كجا بود، بيشترين سختي و خطر هم آنجا بود. كاوه جلوي ستون حركت مي كرد. چيز زيادي طول نكشيد که توانستيم كاتو را دور بزنيم. بيشترين حجم آتش، متمركز راهکاري بود كه ما بايد از آنجا وارد عمل مي شديم. هر چه بهشان نزديكتر مي شديم، وضع بدتر مي شد. نهايتاً كار به جائي رسيد كه ديگر نمي شد قدم از قدم برداريم، كار قفل شده بود. همين شرايط حساس، بهترين فرصت را براي گروهان ياسر فراهم مي كرد تا بتواند به دشمن نزديك شود، نمي دانم چه شد، كاوه رو كرد به من و گفت: گروهان را بكش عقب، عراقي ها كه فكر مي كردند ما عقب نشيني كرده ايم، رفته رفته از مقدار آتششان كم شد، از لابلاي صحبتهاي منصوري و بچه های  گروهان فهميدم خودشان را به سنگرهاي عراقي رسانده اند. كاوه حاضر نبود حتي قدمي عقب تر باشد. حشمت، آتش ادوات را هدايت مي كرد رو سر عراقي ها، ما هم سنگر به سنگر پاكسازي مي كرديم و مي رفتيم جلو؛ آن روز قبل از ظهر كاتو را گرفتيم.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;*************&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt; &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;54-  آيه رهبر ، علي صلاحي&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;هدف، ارتفاعات &amp;#171;ميشلان&amp;#187; بود كه با پيشروي عراقي ها سقوط كرده بود. زمان برايمان مهم بود. اگر دشمن فرصت مي يافت و مواضع خودش را تقويت مي كرد، كار ما بسيار مشكل مي شد. بدون لحظه اي توقف، يكسره پياده روي كرديم، مه بود و اين، كارها را خيلي مشكل مي كرد، اگر عراقي ها غافلگير هم مي شدند، باز عمليات به روز كشيده مي شد و اين، آن چيزي نبودكه ما مي خواستيم. محمود نمازش را كه خواند، رو كرد به من و گفت: بايد استخاره بگیریم، بگو يك نفر بياد. يك روحاني آمد، دست كرد و از تو جيبش يك قرآن زيپ دار در آورد، شروع كرد به استخاره گرفتن. يادم هست آيه اي كه قرائت كرد معنايش اين بود كه: عجله نكنيد، از فكر و حيله دشمن نگران نباشيد و در برخورد با دشمن، تدبير داشته باشید. محمود فوراً دستور داد، نيروها در يكي از شيارها مخفي شوند و همان جا استراحت كنند. تمام روز را آن جا مانديم، فرصت خوبي بود تا آخرين اطلاعات را از دشمن كسب كنيم. هوا تاريك شد. براي تصرف ارتفاعات &amp;#171;مشيلان&amp;#187; راه افتاديم، صبح نشده بود که زديم به خط عراقي ها، تا به خودشان آمدند، با تلفات كم، ارتفاعات را تصرف كرديم و مستقر شديم؛ براي رسيدن به پاي هدف، بايد دو سه ساعت ديگر راه مي رفتيم.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;*************&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt; &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;55-  هدف هفت ، شهیدناصر ظريف&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;تا شروع عمليات فرصت زيادي نداشتيم، بايد سريعتر شناسايي مان را تمام مي كرديم. هدف هفت، &amp;#171;ارتفاعات بلفت&amp;#187; بود كه هم دور بود و هم خيلي مهم و حياتي. محمود قاطي همان تيمي شد كه بايد مي رفت آن سمت. دويست - سيصد متر مانده به پايگاه عراقيها، ايستاديم، بچه هاي اطلاعات مي گفتند: شبهاي قبل تا اينجا آمديم، چون مي ترسيديم لو برویم، جلوتر نرفتيم. هوا مهتابي بود، تا زير پاي سنگر كمينشان رفتيم. يك سرفه كافي بود تا همه چيز خراب شود، محمود گفت: بايد جلوتر برين، بايد از پشت سنگرهاشون رد شين و برين آن پشت، ببينين چه خبره؟ همه تعجب كرديم، ريسك خطرناكي بود. جواد سالارزاده و يكي، دو نفر ديگر اسلحه و تجهيزات را گذاشتند و چهار دست و پا از بين سنگرهاي كمين رد شدند، دهانم را به گوش محمود نزديك كردم تا بگويم: اگر بچه ها نيامدند چه كار كنيم، ديدم خوابيده. انگار نه انگار كه چند قدمي عراقيها هستيم. صدايي به گوشم رسيد؛ خوب كه نگاه كردم ديدم جواد و بچه هاي تيمش هستند، جواد با خوشحالي گفت: نيروهاي دشمن مثل مور و ملخ جمع شدن اون پشت، محمود كه بيدار شده بود گفت: فعلاً ساكت باشين،ا از اينجا دور شيم، وقتي به خط خودمان برگشتيم، خوشحال بوديم كه كار چهار، پنج شب شناسايي را يك شبه انجام داده ايم. اين را مديون حضور محمود بوديم.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;*************&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt; &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;56-  اصلاً خسته نمي شد ، فاطمه عمادالاسلامي&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;يكبار بعد از اينكه مدتها تو جبهه مانده بود، آمد مرخصي، با خودم گفتم: حتماً چند روزي مي مونه، مي تونم از سپاه مرخصي بگيرم و تو خانه بمونم. همون شب حاج آقاي محمودي، از دفتر فرماندهي سپاه مهماني داشت، چند تا از فرماندهان سپاه را با خانواده دعوت كرده بود، من هم دعوت بودم. محمود كه آمد، به اتفاق رفتيم آنجا، بيشتر مسئولين سپاه هم آمده بودند، مردها يكجا و زنها اتاق ديگري بودند. نيم ساعتي بعد از شام آماده رفتن شديم؛ تو حياط به حاج آقاي محمودي گفتم: آقا محمود را صدايش بزنين، بگيد كه ما آماده ايم، حاج آقا با تعجب نگاهي به من كرد و گفت: مگر شما خبر ندارين محمود رفته، يك آن فكر كردم اشتباه شنيدم! گفتم: كجا رفت؟ چرا به من چيزي نگفت؟ گفت: داشتيم شام مي خورديم كه از منطقه تلفن زدند؛ كاري فوري با او داشتند، گوشي را كه گذاشت ، پا شد رفت فرودگاه تا بره منطقه نتوانستم خودم را كنترل كنم، زدم زير گريه، دست خودم نبود آخر، چهار پنچ ساعت بيشتر از آمدنش نگذشته بود. بعدها كه فهميدم عراق تو منطقه والفجر9 پاتك زده و محمود بايد بدون حتي يك لحظه درنگ به منطقه مي رفت، به او حق دادم.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;*************&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;57-  وصلت ، علي صلاحي&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;تازه از مرخصي آمده بودم كه محمود دست مصطفي شاكري را گذاشت تو دستم و گفت: مي ري براش خواستگاري، دختر خوبي را پيدا مي كني، بعد هم خبر كن براي مراسمش بيام. مي دانستم عمويم دنبال دامادي است كه دين و ايمان داشته باشد. جريان مصطفي را برايش گفتم و موضوع خواستگاري از يكي از دخترانش را پيش كشيدم. راحت تر از آنچه كه فكرش را مي كردم، موافقت كرد. موضوع را به محمود خبر دادم، كلي خوشحال شد. آن موقع منطقه بود. گفت: هر طور شده خودم را براي شب جمعه مي رسانم. همه چيز فراهم بود، فقط منتظر بوديم تا محمود بيايد و در حضور او خطبه عقد خوانده شود. او همان روز از مشهد زنگ زد و گفت: ساعت دو بعدازظهر حركت مي كنم طرف گناباد. به حساب ما، بايد ساعت شش بعدازظهر مي رسيد؛ ولي تا دوازده شب خبري ازش نشد. دلمان به هزار راه رفت، همه مي دانستيم او آدم بدقولي نيست. آن شب بالاخره ساعت دوازده و نيم رسيد. بعد از كلي معذرت خواهي گفت: بعضي از بچه هاي تيپ تو شهرهاي سر راه، جلو منو گرفته بودند، حريفشان نشدم. او را بين راه چند جا واداشته بودند تا براي مردم سخنراني كند. فردا كه مردم فهميدند كاوه آمده فخرآباد،همه جمع شدند جلوي در خانه ما، گاو و گوسفند آورده بودند كه جلوي پاي محمود قرباني كنند. محمود نگذاشت، گفت: اگر اين كار را بكنيد، فخرآباد نمي آم.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;*************&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt; &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;58-  رمي خاك ، محسن محسني نيا&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;در عمليات والفجر9 موفق شديم ارتفاعي را كه مقر يكي از تيپ هاي دشمن بود و موقعيتي كاملا استراتژيك داشت بگيريم. عراقي ها با يك حركت تاكتيكي درست، در ارتفاع بعدي، خط دومشان را تشكيل داده بودند، شدت آتش آنها به قدري زياد بود كه واقعاً ما را زمين گير كرده بودند، طوري كه سرمان را هم نمي توانستيم بالا بياوريم. درست در چنين شرايطي يك موتور سوار داشت با سرعت از روي يك تپه، كه كاملا در تير رس عراقي ها بود به سمت ما مي آمد. بي مهابا مي آمد تا رسيد به محدوده خط ما. پياده شد، در كمال تعجب ديدم كه پرتقالي از توي جيب بادگيرش در آورد شروع كرد به پوست كردن؛ راست ايستاده بود، انگار نه انگار كه اينجا خط مقدم است و آتش از زمين و آسمان دارد مي بارد. كمي كه دقت كردم، ديدم او كسي جر محمود كاوه نيست. نه اسلحه اي، نه بي سيمي و نه همراهي داشت. اطرافش را نگاه مي كرد، بعد مشتي خاك از لبه، كانال برداشت و باقدرت آنرا پاشيد سمت عراقيها؛ رو كرد به بچه ها و گفت: انشاا... خدا كورشان مي كند، لازم نيست شما كپ كنيد، بعد هم رفت. كم كم مه، سراسر منطقه را پوشاند، هر لحظه غليظ و غليظ تر مي شد. خوب به خاطر دارم ،در مدت يك هفته اي كه عمليات ادامه داشت، ديد تير دشمن كور شد؛ طوريكه ديگر نتوانست از آتش توپخانه و ادواتش استفاده كند. ما هم بدون اينكه لو بريم و يا ديده بشيم همه اهدافمان را گرفتيم.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;*************&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt; &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;59-   ابرهاي سياه ، شهيد اصغر رمضاني &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;وقتي از شناسايي برمي گشتيم به محمود گفتم: اين برگ هاي بلوط كه توی راهمونه، فردا شب ممكنه كار دستمون بده ها. لبخند معني داري زد و گفت: اين ديگه دست ما نيست، كس ديگه اي عمليات رو هدايت مي كنه.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt; شب عمليات، دلهره همه ی وجودم را گرفته بود. فكر عبور چند گردان سيصد نفره از روي برگ هاي خشك، عذابم مي داد. آسمان صاف بود و پرستاره ،نور مهتاب همه جا را روشن كرده بود. زدن به خط دشمن، آن هم زير نور جاده خودكشي بود. هنوز از خط خودي فاصله نگرفته بوديم كه توده اي از ابرهاي سياه،  آسمان منطقه را يكدست تاريك كرد و به دنبال آن رعد و برق  و باران شروع شد. حالا ديگر نه نگران عبور از روي برگ هاي خشك بودم، نه دلواپس نور مهتاب و ديد عراقي ها.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt; &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;*************&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;60-  بازي با مرگ ، حجت الاسلام علي اصغر موحدي&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;خط ما هنوز تثبيت نشده بود و نيروها سخت درگير بودند. تنها حربه دشمن در آن شرايط، آتش دوربرد بود. بالگردهايش هم از بالا بچه ها را بسته بودند به راكت. مانده بوديم که محمود زير اين آتش سنگين چطور مي خواهد جلسه برگزار كند. يك دفعه ديدم اشاره كرد به كنار خاكريز و گفت: همين جا مي شينيم و حرف هامون را مي زنيم. حيرت زده گفتم: اين جا كه تو ديد است ، مي زننمان. انگار حرفم را نشنيد؛ نقشه را پهن كرد و شروع كرد به صحبت. گرم صحبت بوديم كه يكي از راكت هاي بالگرد خورد چند قدمي ما و منفجر شد. از شدت انفجارش بعضي پرت شدند و گرد و خاك زيادي بلند شد. حالا با تمام وجود وحشت داشتم، كه راكت بعدي وسط جمع بخور، به محمود گفتم:  فرمانده گروهان ها در خطرن، اين جا جاي ايستادن نيست. محمود گرچه نمي خواست به خاطر ترس از دشمن آن جا را ترك كند؛ اما به خاطر حفظ جان نيروها و اطاعتي كه نسبت به فرماندهي داشت، پذيرفت كه به محل امن تري برويم.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;*************&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt; &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;61- خواب هزار ساله ، محمد نامور&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;خبر مجروحيت كاوه را يكي از رفقا بهم داد. با ناراحتي پرسيدم: كجا مجروح شده؟ گفت تو تك حاج عمران. پرسيدم: حالا كجاست؟ گفت: آوردنش مشهد، الان تو بخش مغز و اعصاب بيمارستان قائم(عج) بستريه. بدون معطلي رفتم عيادتش. ضعيف شده بود ولي آن لبخند هميشگي و زيبا هنوز گوشه لبش بود. دکتر ها تو پرونده پزشكي اش نوشته بودند، نبايد كار سنگين بكند و حركتي داشته باشد. تركش هاي نارنجك تو سرش بود. خيلي خطرناكبود. از كار و بارم سوال كرد، گفتم: دانشگاه هستم؛ درس مي خوانم، تا اين را گفتم جمله اي گفت كه مرا زير و رو كرد و گوئي تمام وجودم را به آتش كشيد، گفت: نامور، بچه ها مي رن جبهه خون مي دن و شهيد مي شن، تو مي ري دانشگاه درس مي خوني. روي تخت بيمارستان هم فكر و ذكرش جبهه بود. آرزو مي كردم زمين دهان باز كند و مرا در خود فرو برد، اما چنين حرفي از كاوه نشنوم.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt; از ماشين كه پياده شدم چشمم افتاد به تابلوي بزرگي كه جلوي درب پادگان نصب شده بود، آرزو داشتم كاوه می بود و مي ديد كه آمده ام تا پايان جنگ در كنار او باشم. &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;*************&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt; &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;62-  باغ انار ، علي صلاحي&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;دو دل  بودم، ماندن در كردستان يا رفتن به جبهه جنوب. يك روز نزديك غروب در خانه نشسته بودم كه در زدند، خودم رفتم براي باز كردن در، همين كه چشمم افتاد به محمود، او را تنگ در بغل گرفتم. مجيد ايافت ، احمد ظريف و شكرا... خاني را هم با خودش آورده بود. قبل از اين كه چيزي بگويم انگشت سبابه اش را به طرف من گرفت و گفت: فكر كردي كه اگر تو نيايي، ما هم نمي آييم، صددرصد اشتباه كردي؛ ما آمديم كه ببريمت. با خودم گفتم: ببين آن قدر تو نرفتي، تا كاوه اين همه راه را كوبيد و آمد بجستان كه تو را ببيند. تو بجستان یک باغ داشتيم، صبح بچه ها را بردم آن جا. فصل انار بود. بعد از اين كه از باغ آمديم بيرون، محمود به من گفت: صلاحي! من دو جا سينه خيز رفتم، يكي بعد از مجروحيتم در عمليات بدر، وقتي كه تركش خورده بودم، مجبور بودم خودم را برسانم كنار جاده تا ماشين ها من را ببينند. يك جا هم تو باغ شما بود كه مجبور شدم براي رد شدن از زير اين درختها، كمرم را خم كنم و راه بروم. خودم هم نفهميدم چطور شد كه همان روز همراه محمود راه افتادم سمت منطقه.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;*************&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;63-  رابطه ی فاميلي ، علي صلاحي&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;گفت: از مشهد زنگ زدن كه خودم را سريع برسونم آن جا، اگر اجازه بديد مي خواستم دو سه روزي برم مرخصي. محمود با تعجب خيره شد و گفت: تو كه مي دوني عمليات داريم و ديگه مرخصي نبايد بري. حسن من و مني كرد و گفت: پس شما اجازه مي دي برم. محمود سرش را از روي پوشه ها بلند كرد و با نگاه معناداري گفت: من اجازه نمي دم، بهتره بري سر ماموريت. حسن چند لحظه  ساكت ماند، بعد نگاه ملتمسانه اي به من كرد و رفت بيرون. منظورش را فهميدم، بايد دست به كار مي شدم، رو به محمود گفتم: آقا محمود! كارش واقعاً مهم بود،اجازه مي داديد مي رفت، زود برمی گشت. محمود گفت: تو پادگان خيلي ها مي دونن كه اين برادر خانم منه، چند روز ديگه عمليات داريم. اگر كارش طول كشيد و به عمليات نرسيد، ممكنه تو ذهن بعضي ها اين پيش بياد كه كاوه موقع عمليات برادرخانمش را فرستاد مرخصي تا سالم بمونه. گفتم: خودم ضمانتش را مي كنم كه به عمليات برسد. ناراحت گفت: من با كسي عقد اخوت نبستم، دوست هم ندارم كه اعتقاداتم به خاطر همين كارها دچار لغزش بشه. &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;***&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;براي در امان ماندن از تركش هاي نارنجك پخش شده بوديم تو كانال، كاوه بي خيال تركشها اين طرف و آن طرف مي دويد و دستورات لازم را مي داد. ناگهان يك انفجار در پشت كانال نگرانم كرد، همانجا كه كاوه بود. فرياد زدم يا حسين و بعد با سرعت خودم را به محل انفجار رساندم ، يك نفر سر و صورتش غرق خون بود، وقتي ديدم كاوه است، كم مانده بود سكته كنم؛ خيز برداشتم و خودم را بهش رساندم، همان طور كه خون از سرش مي آمد، گفت: مقاومت كنيد، چيزي نيست، فوراً امدادگر گردان خودش را رساند و سر محمود را پانسمان كرد ده دقيقه اي روي پاي خودش بود، اصلا حاضر نمي شد بچه ها او را به عقب ببرند ، اما هر لحظه وضعش بدتر مي شد، تا اين كه حالت ضعف بهش دست داد. همان طور كه كاوه را عقب مي برديم، مه غليظي سطح منطقه را گرفت، طوري كه ديگر چهار -  پنج متري مان را نمي ديديم. وجود مه در آن فصل از سال بي سابقه بود، كافي بود ما را مي ديدند، آن قدر با گلوله مي زدند، كه حتي يك نفرمان هم زنده نماند. با مجروح شدن كاوه ادامه عمليات براي باز پس گرفتن ارتفاع 2519 متوقف شد و ما به ناچار بر روي ارتفاعات كدو پدافند كرديم.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;*************&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;64-  بيت المال ، ماه نساء شيخي&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;يك روز آقاي خرمي، راننده اش را فرستاده بود سپاه؛ چند تا كار بهش گفته بود كه بايد انجام مي داد، موقع برگشت آمد در خانه و گفت: من دارم مي رم بيمارستان پيش آقا محمود، شما هم بياييد بريم. وقتي ديدم ماشين آماده است، قبول كردم و همراهش رفتم بيمارستان. بعد از سلام و احوالپرسي محمود گفت: تنها آمدي مادر؟! گفتم: نه مادر جان، با آقاي خرمي آمدم، يك هو اخم هايش رفت توی  هم، مي دانستم كه محمود در استفاده از بيت المال، خصوصاً در ماشين هاي سپاه خيلي سخت گير است، با ناراحتي گفت: اشتباه كردين، مگه من قبلا بهتون نگفته بودم كه مواضب باشين. آقاي خرمي رو كرد به محمود و گفت: آقا محمود! من ديدم حالا كه مي یام اين جا بهتره ايشون رو هم بيارم تا شما را ببيند، گفت: اشتباه كردي، آقاي خرمي كوتاه نيامد، گفت: آخه مسيرمان بود، فقط به خاطر حاج خانم كه نرفته بودم، محمود باز هم قانع نشد. رو به من كرد و گفت: به هر حال حواستون باشه كه موقع رفتن با تاكسي برين خونه. &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;*************&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt; &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;65-  آخرين ديدار ، طاهره كاوه&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;يك روز تو خانه نشسته بودم، ديدم در مي زنند؛ در را كه باز كردم در جا خشكم زد . انتظار ديدن هر كس را داشتم غير از محمود، آن هم با سر تراشيده و پانسمان كرده . بي اختيار گريه ام گرفت . گفتم : تو با اين سرو وضعت چطور آمدي ؟ بايد چند روز ديگر در بيمارستان مي ماندي و استراحت مي كردي . گفت: دنيا جاي استراحت نيست . بايد بروم لشكر، كار زمين مانده زياد دارم . پيدا بود براي رفتن عجله دارد . گفت: اين چند روز خيلي به تو زحمت دادم، وظيفه ام بود كه بيايم و تشكر كنم  . فهميدم براي رفتن جدي است . او زير بار اعزام به خارج و معالجه در آن جا نرفته بود . گفتم: داداش! فكر مي كني كار درستي مي كني ؟ گفت انسان در هر شرايطي بايد بيبند وظيفه اش چيست . گفتم تو اصلاً به فكر خودت نيستي . تو با اين همه تركشي که توي سرت داري به خودت ظلم مي كني . گفت: من بايد به وظيفه ام عمل كنم . پرسيدم خوب حالا چرا نمي خواي بري خارج ؟ گفت: اولاً اعزام به خارج خرج روي دست دولت مي گذارد و من هيچ وقت حاضر نيستم براي جمهموري اسلامي خرج بتراشم . در ثاني گفتم كه، بايد ديد وظيفه چيست ؟ وقتي گريه ام را ديد گفت : نمي خواهد اين قدر ناراحت باشي . اين تركش ها چاره دارد .يك آهنربا مي ذاريم روش، خودش مي ياد بيرون . آن روز وقت خداحافظي حال غريبي داشتم . نمي دانم چرا دلم نمي خواست از او جدا شوم .&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;*************&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt; &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt; 66-  يك وضعيت بحراني ، حجت الاسلام علي اصغر موحدي &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;چشمان محمود خيس اشك بود و داشت آهسته گريه مي كرد . با تعجب پرسيدم چرا گريه مي كني آقا محمود  گفت: حاج آقا! چطور راضي باشم كه من فرمانده باشم آن وقت نيروهايم بروند جلوی تيرو  گلوله، و من تو مشهد استراحت كنم. بي اختيار اشك تو چشمانم جمع شد . طبق نظر قطعي دكتر ها او بايد تا مدت زيادي استراحت مي كرد . همه شان  سفارش مي كردند كه بايد مواضبش باشيم . تحرك و فعاليتي نداشته باشد . اما احساس كردم كه اگر باز مانع رفتنش بشوم، شايد مرتكب گناهي نابخشودني شده باشم. حالا اين من بودم كه بايد قيد ماندن او را مي زدم. بهش گفتم من ديگه مخالفتي ندارم كه شما بري، اما به شرطي كه قول بدي مواظب خودت باشي . اشك هايش را پاك كرد و خنديد. آهسته به برادرم احمد گفتم: تا مي تواني يواش بران كه محمود به پرواز نرسد .احمد نیم ساعات بعد نارحت و دمق گفت محمود رفتش . با تعجب گفتم مگر يواش نرفتي؟ گفت: يك ريز مي گفت تند تر برو، تند تر برو . وقتي جلو منزلش رسيديم . سريع ساكش رو آورد و با تحكم گفت، بشين اون طرف خودم مي خواهم رانندگي كنم . گفتم، ولي آقا محمود شما به حاج آقا گفتيد رانندگي نمي كنيد ؟ گفت، اعتبار اين حرف از خانه حاج آقا تا اين جا بود، حالا بشين اون طرف . محمود با آخرين سرعت خودش را رساند به پاي پرواز بالاخره او هم رفتني شد؛ رفتني كه بي بازگشت بود .&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;*************&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt; &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;67-  بعد از آرزوي اول ، علي صلاحي&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;يك روز عصر نشسته بوديم برنامه هاي تلويزيون را نگاه مي كرديم، اخبار، راهپيمائي روز قدس را نشان مي داد، تصاويري هم از راهپيمائي مردم سقز را پخش كرد؛ زن و مرد به خيابان ها آمده بودند و شعارهاي داغ انقلابي مي دادند. محمود دراز كشيده بود، يكدفعه ديدم پا شد نشست زل زدم به صورتش، داشت اشك مي ريخت. خواستم علت گريه اش را بپرسم که ديدم محو تماشاي تظاهرات سقز است. صبر كردم تا آن لحظه ها تمام شد. بعد پرسيدم، مثل اين كه راهپيمائي سقز گرفته بودت؟ ياد خاطراتت افتادي؟ گفت: ياد روزهاي مظلوميت انقلاب تو كردستان افتادم.گفتم خوب حالا چرا ناراحت شدی؟با گریه گفت: آرزو داشتم زنده بمونم و اين روز رو ببينم. با تعجب پرسيدم: كدام روز را؟ گفت: اين كه كردها فهميده اند انقلاب مال آن ها است و حامي شان هست. الان دارم مي بينم كه مردم سقزو شهرها طرفدار امام و انقلابند. رو به آسمان كرد و ادامه داد، خدايا! صد هزار مرتبه شكر، حالا به غير از شهادت آرزو و خواسته ی ديگري ندارم.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;*************&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;68-  عقب تر از بسيجي ها ، محمود همت آبادي &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;گفت: سه روز مرخصي مي خوام ! كلي مشكلات خانوادگي دارم ، تازه، دو ماهي مي شه كه بچه ام به دنيا آمده، نه از اون خبري دارم و نه از همسرم كه تو بيمارستان بوده، بايد حتماً قبل از عمليات يك سري بهشان بزنم، گفتم: مگه خبر نداري آماده باشه و مرخصي ها لغوه  گفت: چرا مي دونم، براي همين هست كه تا حالا مونده ام و صبر كردم تا شايد عمليات بشه و بعد از عمليات برم. رفتم پيش كاوه تا همه چيز را به او بگويم كه اگر صلاح دانست چند روز بفرستيمش مرخصي، كاوه حرف هايم را كه شنيد با تعجب پرسيد: چطور با داشتن اين مشكلات باز تو منطقه موندي، بعد از كمي تامل گفت: ترخيصي اش را بنويس تا بره به زندگي اش برسه، ضمناً دستور داد تا خودم با ماشين برسانمش اروميه، حتي گفت: خودت بليط اتوبوس برايش بگير و وقتي از رفتنش مطمئن شدي برگرد.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;*************&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt; &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;69-  ديدگاه ، مهدي الهي        &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;هر روز سر ساعت مشخص مي رفتيم ديدگاه، هر چه مي ديديم ثبت مي كرديم و آنها را با روزهاي قبل مقايسه مي كرديم. يك روز همين طور كه شش دانگ حواسم به كار بود، كسي پرده سنگر را كنار زد و آمد تو: سلام كرد، برگشتم نگاهش كردم، ديدم كاوه است او هر چند روز يك بار مي آمد مي نشست پشت دوربين و راه كارها را نگاه مي كرد. كنارش ايستادم، شروع كرد به دوربين كشيدن روي مواضع دشمن. كمي كه گذشت يك دفعه ديدم دوربين را روي يك نقطه ثابت نگه داشت، دقت كه كردم، ديدم صورتش سرخ شده، چشمش به جنازه شهدايي افتاده بود كه بالاي ارتفاع 2519 جا مانده بودند، دشمن آن ها را كنار هم رديف كرده بود تا روحيه ما را ضعيف كند، چند لحظه گذشت، كاوه چشمش را از چشمي هاي دوربين برداشت، خيس اشك بود، گفت: یكي پاشه بريم اين شهدا را بياريم، اينا رو مي بينم از زندگي بي زار مي شم. اين حرف ها همين طوري تو ذهنم بود تا شب دوم عمليات&amp;#171; كربلاي 2 &amp;#187; كه از قرارگاه حركت كرد و رفت خط، هنوز يادم هست، آخرين تماسی که با  بي سيم داشت، گفت: از بين لاله ها صحبت مي كنم. &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;منبع :نرم افزار حماسه http://www.armancenter.com/000058.php </description>
<pubDate>Fri, 18 Aug 2006 17:51:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=100khatere&amp;postid=21</comments>
<dc:creator>100khatere</dc:creator>
<guid>http://100khatere.blogfa.com/post-21.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یکصد خاطره از شهید ردانی پور(4)</title>
<link>http://100khatere.blogfa.com/post-20.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 5.65pt 0pt 0cm; TEXT-INDENT: 5.7pt; TEXT-ALIGN: justify; mso-list: l0 level1 lfo1; tab-stops: list 30.0pt&quot; align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-fareast-font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-list: Ignore&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT: 7pt &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&amp;nbsp;همزمان با شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها قسمت آخر خاطرات شهید مصطفی ردانی پور منتشر شد&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 5.65pt 0pt 0cm; TEXT-INDENT: 5.7pt; TEXT-ALIGN: justify; mso-list: l0 level1 lfo1; tab-stops: list 30.0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-fareast-font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-list: Ignore&quot;&gt;۷۶-&lt;SPAN style=&quot;FONT: 7pt &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;ماه رمضان را آمده بود خانه. به علی می گفت« امسال ماه رمضون از خدا اهدی الحسنیین&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;را خواستم ؛ یا شهادت یا زیارت.» هر شب با موتو علی می رفتند دعای ابوحمزه . هر سی شب! وقتی دعا را می خواندند، توی حال خودش نبود . ناله می زد. داد می کشید. استغفار می کرد. از از حال می رفت. از دعا که بر می گشتند ، گوشه ی حیاط ، می ایستاد نماز شب می خواند. زیر انداز هم نمی انداخت . هنز دستش خوب نشده بود؛ نمی توانست خوب قنوت بگیرد. با همان حال ، العفو می گفت. گریه می کرد. می گفت« ماه رمضون که تموم بشه، من هم تموم می شم.»&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 5.65pt 0pt 0cm; TEXT-INDENT: 5.7pt; TEXT-ALIGN: justify; mso-list: l0 level1 lfo1; tab-stops: list 30.0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-fareast-font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-list: Ignore&quot;&gt;۷۷&lt;SPAN style=&quot;FONT: 7pt &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;&amp;nbsp; &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;- منو بیش تر دوست داری یا خدا رو؟ مادر گفت « خب معلومه ،خدا رو.» - امام حسین رو بیش تر دوست داری یا خد ارو؟ - امام حسین رو هم برای خدا می خوام.- پس راضی هستی که من شهید بشم. فدای امام حسین بشم!&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 5.65pt 0pt 0cm; TEXT-INDENT: 5.7pt; TEXT-ALIGN: justify; mso-list: l0 level1 lfo1; tab-stops: list 30.0pt&quot; align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-fareast-font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-list: Ignore&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT: 7pt &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;۷۸-&lt;/FONT&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;علی توی چشمهایش نگاه می کرد. برایش تعریف می کرد. خواب دیده بود حضرت زهرا با دو تا کوزه ی پر از گل آمده خانه شان.یکی از کوزه ها رابه مادر داده ، با یک نگاه عجیب ، مثل این که بخواهد دل داریش بدهد.اشک های مصطفی می ریخت روی صورتش. هر وقت اسم حضرت زهرا می آمد همین طور گریه می کرد. گفت دسته گلی که حضرت به مادر دادن، مال من بود ، اون یکی مال علی.من دیگه مال این دنیا نیستم.»&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 5.65pt 0pt 0cm; TEXT-INDENT: 5.7pt; TEXT-ALIGN: justify; mso-list: l0 level1 lfo1; tab-stops: list 30.0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;۷۹-&amp;nbsp;می خوام وصیت کنم. دست هایم را گذاشتم روی گوش هایم.گفتم « نمیخوام بشنوم» آمد جلو پیشانیم را بوسید و گفت«بیا امروزیه قولی به من بده. » صورتم را برگرداندم. گفتم « ول کن مصطفی . به من از این حرف ها نزن. من قول بده نیستم. حال این کارها رو هم ندارم. » قسمم داد. گریه کرد . گفت« اگه شهید شدم، جنازه م رو جلوی در گلستان شهدای اصفهان دفن کنید. دلممی خواد پدر و مادرها که می آن زیارت بچه ها شون ، پاشون رو بذارن روی قبر من. شاید خدا از سر تقصیرات من&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;هم بگذره.»&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 5.65pt 0pt 0cm; TEXT-INDENT: 5.7pt; TEXT-ALIGN: justify; mso-list: l0 level1 lfo1; tab-stops: list 30.0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;۸۰-« بچه ها ی مردم تکه پاره شده ن ، افتاده ن گوشه و کنار بیابون ها ، اون وقت شما به من می گید همه ی کار هارو بذار ،بیا زن بگیر! » شنیده بود امام گفته اند با هم سرهای شهدا ازدواج کنید ، مادر هم که دست بردار نبود و تو گوشش می خواند که وقت زن گرفتنت است. مادر را با خواهرش فرستاد خانه ی یک شهید ،خواستگاری . به شان هم نگفته بود که همسر شهید&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;است. &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 5.65pt 0pt 0cm; TEXT-INDENT: 5.7pt; TEXT-ALIGN: justify; mso-list: l0 level1 lfo1; tab-stops: list 30.0pt&quot; align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-fareast-font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-list: Ignore&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT: 7pt &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;۸۱-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;چند ماه زندگی مشترک کرده بودم . شش ماه هم هرچه خواستگار آمده بود ،رد کرده بودم. نمی خواستم قبول کنم . مصطفی را هم اول رد کردم. پیغام داده بود که « امام گفته ن با همسرهای شهدا ازدواج کنید. » قبول نکردم. گفتم«تا مراسم سال باید صبر کنید.»گفته بود« شما سیدید. می خواهم داماد حضرت زهرا بشم.» دیگر حرفی نزدم.&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 5.65pt 0pt 0cm; TEXT-INDENT: 5.7pt; TEXT-ALIGN: justify; mso-list: l0 level1 lfo1; tab-stops: list 30.0pt&quot; align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-fareast-font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-list: Ignore&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT: 7pt &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;۸۲-&lt;/FONT&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;تا آن روز امام را ندیده بودم.دل توی دلم نبود. منتظر بودیم تا نوبتمان بشود. روی پا بند نمی شدم. در اتاق که با شد، هر دو از جا پریدیم . نفهمیدم چه طوری خودم را رساندم .گوشه ی چادرم را انداختم روی دست امام . بعد دست امام را سفت گرفتم.، می بوسیدم، به سر و صورتم می کشیدم. امام من را نگاه می کرد. سرم را انداخته بودم پایین، ولی سنگینی نگاهش را حس می کردم. خطبه ی عقد را که خواندند ،مصطفی گفت« آقا ما رو نصیحت کنین.» امام برگشت به من نگاه کرد و گفت « از خدا می خوام که به ت صبر بده.»&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 5.65pt 0pt 0cm; TEXT-INDENT: 5.7pt; TEXT-ALIGN: justify; mso-list: l0 level1 lfo1; tab-stops: list 30.0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;۸۳-&amp;nbsp;اول عروسی علی، بعد عروسی ما. علی که جا به جا شد، ما هم عروسی می گیریم. برای عروسی علی کارت سفارش داده بود. کارتها را که آورد، دیدم اسم خودش روی کارت ها است. می خندید. می گفت « فکر کنم اشتباه شده.» &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 5.65pt 0pt 0cm; TEXT-INDENT: 5.7pt; TEXT-ALIGN: justify; mso-list: l0 level1 lfo1; tab-stops: list 30.0pt&quot; align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-fareast-font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-list: Ignore&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT: 7pt &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;۸۴-&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;یک کارت برای امام رضا ،مشهد . یک کارت برای امام زمان، مسجد جمکران . یک کارت برای حضرت معصومه،قم .این یکی را خودش برده بود انداخته بود توی ضریح . « چرا دعوت شما را رد کنیم؟ چرا به عروسی شما نیاییم؟ کی بهتر از شما؟ ببین همه آمدیم. شما عزیز ما هستی .» حضرت زهرا آمده بود به خوابش ، درست قبل از عروسی!&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 5.65pt 0pt 0cm; TEXT-INDENT: 5.7pt; TEXT-ALIGN: justify; mso-list: l0 level1 lfo1; tab-stops: list 30.0pt&quot; align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-fareast-font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-list: Ignore&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT: 7pt &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;۸۵-&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;شب تا صبح نخوابید. نماز می خواند.دعا می کرد. گریه می کرد. می گفت« من شهید می شم. » گفتم « مصطفی . این حرف ها رو بگذار کنار . بگیر بخواب نصفه شبی .» گفت « نه . به جان خودم شهید می شم. می دونم وقتش رسیده .» ول کن نبود. چشم هایش سرخ شده بود . گریه اش بند نیم آمد. صبح موقع رفتن، گفت «چند وقت دیگه عروسیه . باید قول بدی می آی.» گفتم « این همه گریه و زاری می کنی، می گی می خوام شهید بشم. دیگه زن گرفتنت چیه؟» گفت« خانمم سیده . می خواهم « به حضرت زهرا محرم باشم. شاید به صورتم نگاه کند.»&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 5.65pt 0pt 0cm; TEXT-INDENT: 5.7pt; TEXT-ALIGN: justify; mso-list: l0 level1 lfo1; tab-stops: list 30.0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;۸۶&amp;nbsp;با لباس سپاه که نمی شه ؟ - چرا نمی شه ؟ مگه لباس سپاه چشه ؟ - طوریش نیست، ولی شب عروسی آدم باید کت و شلوار دامادی بپوشه ! – من که می گم نه! پول اضافی خرج کردنه. ولی اگر مادر اصرار داره. حرفی ندارم.&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 5.65pt 0pt 0cm; TEXT-INDENT: 5.7pt; TEXT-ALIGN: justify; mso-list: l0 level1 lfo1; tab-stops: list 30.0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;۸۷&amp;nbsp;ظهر هم که گذشت . هنوز بر نگشته. اگر الان پیدایش نشه، دیگه نمی رسه حاضر بشه. همه منتظرش بودند. صبح زود با موتور آمده بودند دنبالش. رفته بود، تا حالا برنگشته بود. چشم های قرمز و ورم کرده ، سر و وضع خاکی ، رنگ و روی پریده،بی حال بی حال. تکیه داده بود به دیوار حیاط!همه ریختند سرش «کجا بودی ؟همه رو نگران کردی! نا سلامتی امشب ، شب عروسیته ! بیاد بری کت و شلوارت رو بگیری. حاضر شی . ص دتا کار دیگه داریم!» همین طور سرش را انداخته پایین و گوش می داد. –یکی از بچه ها را آورده بودند. وصیت کرده بود من براش نماز بخونم و تو قبر بذارمش.&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 5.65pt 0pt 0cm; TEXT-INDENT: 5.7pt; TEXT-ALIGN: justify; mso-list: l0 level1 lfo1; tab-stops: list 30.0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;۸۸-&amp;nbsp;کت و شلوار را برای تو گرفته بودم،برای شب عروسیت . من که راضی نبودم! – مادر ! عروسی اون زود تر ازمن بود....- مگه چند بار قراره تو داماد بشی؟ خب من هم آرزو داشتم ه دادم برات کت و شلوار دوزند. هیچ کس حریفش نبود. بالاخره به اصرار مادر ، به هرزحمتی بود&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;راضی شد که همان یک شب کت و شلوار را پس بگیرد. همان نصفه شب بعد از عروسی ،لباس را لای یک بقچه پیچید،داد دست علی که « همین الان ببر پسش بده.»&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 5.65pt 0pt 0cm; TEXT-INDENT: 5.7pt; TEXT-ALIGN: justify; mso-list: l0 level1 lfo1; tab-stops: list 30.0pt&quot; align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-fareast-font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-list: Ignore&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT: 7pt &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;۸۹-&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;شب عروسی مصطفی بود. شب سال رسول هم. ننه می گفت« لباس مشکی رو در نمی آرم.»&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;«مادر ! امشب شب عروسی مصطفی هم هست. نمی شه که جلوی مهمون ها با ین لباس بیایی.» گریه ی مادر بند نمی آمد. مثل این که میدانست امشب،شب عروسی مصطفی هم نیست. مصطفی که خبردار شد،یک پیراهن خرید. مادر را بغل کرد. صورتش را بوسید. گفت« بیا این رو بپوش با هم عکس بندازیم.»&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 5.65pt 0pt 0cm; TEXT-INDENT: 5.7pt; TEXT-ALIGN: justify; mso-list: l0 level1 lfo1; tab-stops: list 30.0pt&quot; align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-fareast-font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-list: Ignore&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT: 7pt &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;۹۰-&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;پایش را که از ماشین پایین گذاشت، چشمش افتاد به حجله ی رسول ،درست سر خیاان . بغض کرد. صورتش داغ شد . انگار غم عالم یخت توی دلش. عروس را از ماشین پیاده کرد. همه کف میدند. کل می شیدند. داد می زد«مگه شما نمی دونید؟ امشب شب سال رسوله.» گریه می کرد. داد می زد. تو حال خودش نبود. بلند گو را گرفت دستش .انگار شب قبل ازعملیات استو دارد برای بچه ها اتمام حجت میکند. اشک همه را در آورد . می گفت «امشب شب عروسی من نیست. عروسی من وقتیه که توی خونخودم غلت بزنم.»&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 5.65pt 0pt 0cm; TEXT-INDENT: 5.7pt; TEXT-ALIGN: justify; mso-list: l0 level1 lfo1; tab-stops: list 30.0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;۹۱-&amp;nbsp;این خط های صاف را می بینی این طرف دستت؟ - از کی تا حالا کف بین هم شدی؟ - حالا بقیه ش و گوش کن. خط های صاف این طرف می گه من همین زودی ها شهید می شم. خط های اون ور میگه تو با یکی بهتر از من ازدواج می کنی . دستم را از دستش کشیدم بیرون .عصبانی شدم. بغض کردم. رویم را برگرداندم .خیره شده بود به صورت من.آخریننگاه هایش بود.&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 5.65pt 0pt 0cm; TEXT-INDENT: 5.7pt; TEXT-ALIGN: justify; mso-list: l0 level1 lfo1; tab-stops: list 30.0pt&quot; align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-fareast-font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-list: Ignore&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT: 7pt &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;۹۲-&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;ماشین آمده بود دم در ،دنبالش .پوتین هایش راواکس زده بودم. ساکش رابستهبودم. تازهسه روز بودکه مرد زندگیم شده بود. تند تند اشک های صورتم راب پشت دست پاک می کردم. مادر آمد . گریه می کرد. – مادر حالا زود نبود بری؟ آخه تازه روز سومه. علی آقا گوشه ی حیاط گریه می کرد. خودش هم گریه ش گرفته بود. دستم راگذاشت توی دست مادر،نگاهش را دزدید. سرش راانداخت پاین و گفت « دلم می خواد دختر خوبی برای مادرم باشی.»&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 5.65pt 0pt 0cm; TEXT-INDENT: 5.7pt; TEXT-ALIGN: justify; mso-list: l0 level1 lfo1; tab-stops: list 30.0pt&quot; align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-fareast-font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-list: Ignore&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT: 7pt &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;۹۳-&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;دستم راکشید، بردگوشه ی حیاط . گفت «این پاکت ها را به آدرس هایی که روشوننوشته م برسون.وقت نشد خودم برسونمشون زحمتش میافته گردن تو.» پول هایی که برای کادوی عوسیش جمع شده بود، تقسیم کرده بود . هر پاکت برای یک خانواده ی شهید.&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 5.65pt 0pt 0cm; TEXT-INDENT: 5.7pt; TEXT-ALIGN: justify; mso-list: l0 level1 lfo1; tab-stops: list 30.0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-fareast-font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-list: Ignore&quot;&gt;۹۴-&lt;SPAN style=&quot;FONT: 7pt &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;گفت«من سه روز بعد عروسی بر میگردم. تو هم اگر می آی ، یاعلی.» گفتم «حالا چه خبریه به اینزود ی؟ توعروسیت رو راه بنداز تا ببینم چیمی شه.» گفت « باور کن جدی می گم. عروسی که تموم شه،سه روز بعدش بر می گردم. » بعد ازعروسی زنگ زد . گتف « دارم می رم. می آی بریم؟» گفتم «تو دیگه کی هستی؟ سه روز نشده خانمت رو کجا می خوای بذاری بری؟» گفت « می رم . اون وقتدلت میسوزه ها.» باورمنشد.باخودم گفتم«امروز وفردا می کنم. معطل می کنم. اون هم بی خیال رفتن می شه.» رفتم سراغش . رفته بود. همان روز سوم رفتهبود. دیگر ندیدمش.&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 5.65pt 0pt 0cm; TEXT-INDENT: 5.7pt; TEXT-ALIGN: justify; mso-list: l0 level1 lfo1; tab-stops: list 30.0pt&quot; align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-fareast-font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-list: Ignore&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT: 7pt &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;۹۴&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;گوشه ی چادر را بالا زد ، آمد کنار علی نشست. گفت « من هم می آم.» - با اجازه ی کی؟ - با اجازه خودم. علی دست هایش را بالا پایین می برد. توضیح می داد . می گفت « الان من دیگه برادر کوچک شما نیستم. فرمان ده گردانم. اجازهنمی دم شما بیایید.» اخم هایش را کرد توی هم. یک نگاه به سر تا پایش انداخت. گفت« چه غلط ها!» - بالا خره من فرمان ده هستم یانیستم؟ خب اجازه نمی دم دیگه. سرش را پایین انداخت . چیزی نگفت. بلند شد؛ رفت. با چند نفر از رفقایش رفته بودند یک گردان دیگر ؛ جاییکه علی فرماندهشان نباشد.&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 5.65pt 0pt 0cm; TEXT-INDENT: 5.7pt; TEXT-ALIGN: justify; mso-list: l0 level1 lfo1; tab-stops: list 30.0pt&quot; align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-fareast-font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-list: Ignore&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT: 7pt &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;۹۵&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;روی یکتپه ی سنگی ، بالا یشیار،یک گوشه ی دنجی ، یک حال خوبی پیدا کردهتود. تننهای تنها نشستهبود. قرآ« می خواند. عمامه گذاشتهبود. معمولا تویخط عمامه نداشت. انگار نه انگار زیرآن همه آتش نشسته . آرام و ساکت بود. مثل این که توی مسجد قرآن می خواند. شب بعد ،بدون عمامه ،بدون سمت ،مثل یک بسیجی ، اول ستون می رفت عملیات.&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 5.65pt 0pt 0cm; TEXT-INDENT: 5.7pt; TEXT-ALIGN: justify; mso-list: l0 level1 lfo1; tab-stops: list 30.0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;۹۶-&amp;nbsp;کیه اون جلو سرش را انداخته پایی دارهمی ره؟ آهای اخوی! برو تو ستون. به روی خود نیمآورد.دویدم تا اول ستون دستش را از پشت کشیدم «مگه با تو نیستم؟ بیا برو تو ستون.» برگشت . یکنگاه به مسر تا پایم انداخت. چیزی نگفت. – ببخشید آقا مصطفی . شرمنده نشناختمتون. شما این جا چی کار می کنید؟ دخت و لباس دامادی رو درنیاورده، کجا بلند شده ید اومده ید ؟ این دفعه رو دیگ نمیذارم بیایید. حرف هایم را نیم شنید. فقط می گفت« من باید امشب بیام.» ژ – سه را برداشتم . ضامنش را کشیدم . پایش رانشانه رفتم. بی سیم چی صدایم زد. قسمت نبود برگردد انگار.&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 5.65pt 0pt 0cm; TEXT-INDENT: 5.7pt; TEXT-ALIGN: justify; mso-list: l0 level1 lfo1; tab-stops: list 30.0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-fareast-font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-list: Ignore&quot;&gt;۹۷-&lt;SPAN style=&quot;FONT: 7pt &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;از هر طر ف محاصره شده بودیم. ما پایین تپه ،آن ها بالا ی تپه . بسته بودندمان به رگبار. چند تا بی سیم چی اینطرف تپه ؛ مصطفی و سه نفر دیگر هم آن طرف. دیگر کسی سر پا نبود. سپیده زده ود .دید خوبی پیدا کردند. یک تیربارچی از بالای تپه بستمان به رگبار . گوشم راگذاشتم روی قلبش .صدایی نمی آمد.&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 5.65pt 0pt 0cm; TEXT-INDENT: 5.7pt; TEXT-ALIGN: justify; mso-list: l0 level1 lfo1; tab-stops: list 30.0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-fareast-font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-list: Ignore&quot;&gt;۹۸-&lt;SPAN style=&quot;FONT: 7pt &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;رویش را&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;کرده بود طرف تپه ی برهانی. همان جایی که مصطفی شهید شده بود. چشم بر نمی داشت . خیره خیره اشک می ریخت . زیارت عاشورا میخواند . با صد تا&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;لعن و صدتا سلامش . گریه می کرد. حجره ی قم یادش افتاده&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;بود؛ درس خواندنشان،شب زنده داریشان،اعلامیه پخش کردن هایشان. نفسش بالا نیم آمد . از تپه پایین آ+مد،وضو گرفت برای نماز ظهر . همان جا یک خمپاره خورد کنارش . بچه می گفتند « رحمت دوری مصطفی را ندید.»&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 5.65pt 0pt 0cm; TEXT-INDENT: 5.7pt; TEXT-ALIGN: justify; mso-list: l0 level1 lfo1; tab-stops: list 30.0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-fareast-font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-list: Ignore&quot;&gt;۹۹-&lt;SPAN style=&quot;FONT: 7pt &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;دستش را انداخته بود دور گردنم . سرش راگذاشته بود روی شانه ام. هق هق گریه میکرد. نفسش بالا نمی امد. انگار منتظر بود یکی بیاید بنشیند؛ باهم گریه کنند . تا آن روز حاج حسین را آنطور ندیده بودم .آن شب همه گریه می کدند. بچه ها یاد شب های افتاده بودند که مصطفی برایشان دعا می خواند . هکی یک گوشه ای را گیر آورده بود،برایش زیارت عاشورا می خواند . دعای توسل می خواند.&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 11.35pt 0pt 0cm; TEXT-ALIGN: justify&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;100- بعداز نماز استخاره کردیم و زدیم به تپه ی برهانی . حاج حسین بچه ها را فرستاد بروند جنازه ها را بیاورند . سری اول صد و پانزده شهید آوردیم.مصطفی نبود . فردا صبح بیست و پنج شیهد دیگر آوردیم. باز هم نبود . منطقه دست عراقی ها بود. چند بار دیگر هم عملیات شد،ولی مصطفی برنگشت که برنگشت. جنگ که تمام شد ، رفتیم دنبالشان روی تپه ی برهانی؛ توی همان شیار. همه جای تپه را گشتیم.؛ نبود ! سه نفر هم راهش پیدا شدند، ولی از خودش خبری نشد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;منبع&lt;/STRONG&gt;:یادگاران کتاب ردانی پور انتشارات روایت فتح&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=2&gt;مراکز پخش:&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;&amp;gt;&amp;gt; فروشگاه صریر (مقابل دانشگاه تهران) و فروشگاه روایت فتح (خیابان سپهبد قرنی)&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;CENTER&gt;
&lt;CENTER&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Webdings size=2&gt;3&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;مشهد: چهار راه شهدا – ضلع شمالي باغ نادري(ک شهيد خوراکچيان) مجتمع گنجينه کتاب – طبقه منفي يک کتابفروشي آفتاب تلفن 2238613-05۱1 همراه:09155147204&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;CENTER&gt;
&lt;CENTER&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-WEIGHT: 700&quot;&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;FONT face=Webdings size=2&gt;3&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;دزفول&lt;STRONG&gt;:&lt;/STRONG&gt;پايينتر از حرم سبز قبا(ع) - روبروي کوچه مسجد لب خندق - مرکز فرهنگي وارثين(عترت)&amp;nbsp; تلفن:2222293 - 0621 اي ميل:&lt;SPAN lang=en-us&gt;varesin@gmail.com&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;CENTER&gt;
&lt;CENTER&gt;
&lt;CENTER&gt;
&lt;CENTER&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Webdings size=2&gt;3&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;بابل&lt;SPAN lang=en-us&gt;:&lt;/SPAN&gt; خ امام خميني(ره)، چهار سوق، مجتمع تجاري خاتم الانبيا(ص)- طبقه سوم - موسسه فرهنگي حديث مهتاب&amp;nbsp; تلفن: 2295419&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;CENTER&gt;
&lt;CENTER&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Webdings size=2&gt;3&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;اصفهان&lt;SPAN lang=en-us&gt;&lt;STRONG&gt;:&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;خ&lt;B&gt;&amp;nbsp;&lt;/B&gt;قائميه ، مجتمع تجاري پرديس ، طبقه زيرين - فروشگاه سوره مهر تلفن:&amp;nbsp; 09131080877&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/CENTER&gt;&lt;/CENTER&gt;&lt;/CENTER&gt;&lt;/CENTER&gt;&lt;/CENTER&gt;&lt;/CENTER&gt;&lt;/CENTER&gt;&lt;/CENTER&gt;&lt;/CENTER&gt;&lt;/CENTER&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 Jun 2006 12:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=100khatere&amp;postid=20</comments>
<dc:creator>100khatere</dc:creator>
<guid>http://100khatere.blogfa.com/post-20.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
